پارت ۲۱
پارت ۲۱
بعد از اتفاق حیاط...
خبرش مثل برق توی کل مدرسه پیچید.
ـ شنیدی؟ جونگکوک خودش رو انداخت تا آریانا آسیب نبینه!
ـ نه بابا... مگه میشه؟
ـ من خودم دیدم، دستش هنوز دور مچ آریانا بود.
این شایعهها خیلی زود به گوش سوآ هم رسید.
او با عصبانیت مشتهایش را گره کرد.
ـ نه... این چیزی نبود که میخواستم.
زنگ آخر...
آریانا وسایلش را جمع میکرد که یکی از دخترهای کلاس کنارش نشست.
ـ آریانا...
ـ جانم؟
ـ مواظب سوآ باش.
آریانا با تعجب پرسید:
ـ چرا؟
دختر نگاهی به اطراف انداخت تا مطمئن شود کسی صدایشان را نمیشنود.
ـ سوآ قبلاً توی همین مدرسه درس میخوند.
ـ خب؟
ـ اون... قبلاً با جونگکوک خیلی صمیمی بود.
آریانا لحظهای مکث کرد.
ـ یعنی... دوستدخترش بود؟
دختر شانه بالا انداخت.
ـ هیچکس دقیق نمیدونه. ولی یه اتفاق افتاد و سوآ یهدفعه مدرسه رو عوض کرد.
ـ چه اتفاقی؟
ـ هیچکس نمیدونه...
اما از اون روز به بعد، جونگکوک کاملاً عوض شد.
بعد از تعطیلی...
آریانا از در مدرسه بیرون آمد.
همین که چند قدم دور شد، احساس کرد کسی دنبالش میکند.
برگشت...
سوآ چند متر آنطرفتر ایستاده بود.
ـ میتونیم حرف بزنیم؟
آریانا با بیمیلی گفت:
ـ دربارهی چی؟
سوآ لبخند محوی زد.
ـ دربارهی جونگکوک.
ـ علاقهای ندارم.
ـ مطمئنی؟
آریانا خواست برود که سوآ آرام گفت:
ـ اگه بدونی گذشتهش چیه... شاید دیگه حتی حاضر نشی اسمشو بشنوی.
آریانا ایستاد.
کنجکاوی دوباره سراغش آمده بود.
ـ منظورت چیه؟
سوآ چند قدم نزدیکتر شد.
ـ جونگکوک یه بار باعث شد...
اما قبل از اینکه جملهاش را کامل کند، صدای محکمی از پشت سرشان آمد.
ـ سوآ!
هر دو برگشتند.
جونگکوک با صورتی خشمگین به سمتشان میآمد.
این بار دیگر اثری از آرامش همیشگیاش نبود.
وقتی به آنها رسید، بدون اینکه حتی به آریانا نگاه کند، روبهروی سوآ ایستاد.
ـ چند بار باید بگم؟
ـ چی؟
ـ از زندگی من دور بمون.
سوآ خندید.
ـ یا چی؟
جونگکوک با صدایی آرام اما پر از خشم گفت:
ـ این آخرین باره که به آریانا نزدیک میشی.
آریانا با تعجب به جونگکوک نگاه کرد.
برای اولین بار...
او نه از روی غرور، بلکه از روی نگرانی از آریانا محافظت میکرد.
اما سوآ فقط لبخند زد و قبل از رفتن، آرام در گوش آریانا گفت:
ـ خیلی زود... خودت میفهمی چرا اینقدر از حقیقت میترسه.
سوآ رفت...
و آریانا به جونگکوک خیره ماند.
این سؤال برایش پررنگتر از همیشه شده بود:
جونگکوک دقیقاً چه رازی را از همه پنهان کرده است؟
پایان پارت ۲۱...
نظرتون و تو کامنتا بگید
#رمان#رمان_عاشقانه#رمان_جدید#رمان_آنلاین#رمان_ویسگون#فن_فیکشن
#جونگکوک#جئون_جونگکوک#بی_تی_اس
#BTS
#Jungkook
#عاشقانه#مدرسه#عشق#پارت_جدید#پارت_بعدی#فالو#اکسپلور#ویسگون#داستان
بعد از اتفاق حیاط...
خبرش مثل برق توی کل مدرسه پیچید.
ـ شنیدی؟ جونگکوک خودش رو انداخت تا آریانا آسیب نبینه!
ـ نه بابا... مگه میشه؟
ـ من خودم دیدم، دستش هنوز دور مچ آریانا بود.
این شایعهها خیلی زود به گوش سوآ هم رسید.
او با عصبانیت مشتهایش را گره کرد.
ـ نه... این چیزی نبود که میخواستم.
زنگ آخر...
آریانا وسایلش را جمع میکرد که یکی از دخترهای کلاس کنارش نشست.
ـ آریانا...
ـ جانم؟
ـ مواظب سوآ باش.
آریانا با تعجب پرسید:
ـ چرا؟
دختر نگاهی به اطراف انداخت تا مطمئن شود کسی صدایشان را نمیشنود.
ـ سوآ قبلاً توی همین مدرسه درس میخوند.
ـ خب؟
ـ اون... قبلاً با جونگکوک خیلی صمیمی بود.
آریانا لحظهای مکث کرد.
ـ یعنی... دوستدخترش بود؟
دختر شانه بالا انداخت.
ـ هیچکس دقیق نمیدونه. ولی یه اتفاق افتاد و سوآ یهدفعه مدرسه رو عوض کرد.
ـ چه اتفاقی؟
ـ هیچکس نمیدونه...
اما از اون روز به بعد، جونگکوک کاملاً عوض شد.
بعد از تعطیلی...
آریانا از در مدرسه بیرون آمد.
همین که چند قدم دور شد، احساس کرد کسی دنبالش میکند.
برگشت...
سوآ چند متر آنطرفتر ایستاده بود.
ـ میتونیم حرف بزنیم؟
آریانا با بیمیلی گفت:
ـ دربارهی چی؟
سوآ لبخند محوی زد.
ـ دربارهی جونگکوک.
ـ علاقهای ندارم.
ـ مطمئنی؟
آریانا خواست برود که سوآ آرام گفت:
ـ اگه بدونی گذشتهش چیه... شاید دیگه حتی حاضر نشی اسمشو بشنوی.
آریانا ایستاد.
کنجکاوی دوباره سراغش آمده بود.
ـ منظورت چیه؟
سوآ چند قدم نزدیکتر شد.
ـ جونگکوک یه بار باعث شد...
اما قبل از اینکه جملهاش را کامل کند، صدای محکمی از پشت سرشان آمد.
ـ سوآ!
هر دو برگشتند.
جونگکوک با صورتی خشمگین به سمتشان میآمد.
این بار دیگر اثری از آرامش همیشگیاش نبود.
وقتی به آنها رسید، بدون اینکه حتی به آریانا نگاه کند، روبهروی سوآ ایستاد.
ـ چند بار باید بگم؟
ـ چی؟
ـ از زندگی من دور بمون.
سوآ خندید.
ـ یا چی؟
جونگکوک با صدایی آرام اما پر از خشم گفت:
ـ این آخرین باره که به آریانا نزدیک میشی.
آریانا با تعجب به جونگکوک نگاه کرد.
برای اولین بار...
او نه از روی غرور، بلکه از روی نگرانی از آریانا محافظت میکرد.
اما سوآ فقط لبخند زد و قبل از رفتن، آرام در گوش آریانا گفت:
ـ خیلی زود... خودت میفهمی چرا اینقدر از حقیقت میترسه.
سوآ رفت...
و آریانا به جونگکوک خیره ماند.
این سؤال برایش پررنگتر از همیشه شده بود:
جونگکوک دقیقاً چه رازی را از همه پنهان کرده است؟
پایان پارت ۲۱...
نظرتون و تو کامنتا بگید
#رمان#رمان_عاشقانه#رمان_جدید#رمان_آنلاین#رمان_ویسگون#فن_فیکشن
#جونگکوک#جئون_جونگکوک#بی_تی_اس
#BTS
#Jungkook
#عاشقانه#مدرسه#عشق#پارت_جدید#پارت_بعدی#فالو#اکسپلور#ویسگون#داستان
- ۱۸۷
- ۱۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط