{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ناپلئون گمشده (فصل دوم)

ناپلئون گمشده (فصل دوم)

پارت ۳۱

سه ماه گذشت.

پاییز بود. برگها زرد شده بودند. باغچه عمارت پر از برگ خشک بود. سئول توی برگها می‌غلتید. برفی دورش می‌دوید. پارس می‌کرد. سئول می‌خندید. صدایش توی باغچه می‌پیچید.

تهیونگ و جونگ کوک روی نیمکت نشسته بودند. چای داغ توی دستشان. سرد شده بود. اما هیچکدام توجهی نکردند.

«تهیونگ.»

«ها جون دلم؟»

«امروز نامه اومد. از دانشگاه. قبول شدم.»

تهیونگ نگاه کرد. «معماری؟»

«آره. ترم هفت. دو سال دیگه تموم می‌شه.»

تهیونگ دستش را گرفت. «می‌دونستم می‌تونی. همیشه می‌دونستم.»

جونگ کوک خندید. «تو که همیشه بهم امید داشتی. حتی وقتی خودم نداشتم.»

تهیونگ چیزی نگفت. فقط دستش را فشار داد.

---

یک هفته بعد، جونگ کوک رفت دانشگاه.

تهیونگ خودش بردش. صبح زود. سئول توی صندلی عقب خواب بود. برفی هم همراهشان بود. سرش را گذاشته بود روی پای سئول.

رسیدند. جونگ کوک پیاده شد. کیفش را برداشت. تهیونگ پیاده شد. رفت جلوش.

«مواظب خودت باش.»

جونگ کوک بغلش کرد. «تو هم. بعدازظهر سئول رو بردار مهدکودک. یادت نره.»

«نمی‌رم. یادم میاد.»

جونگ کوک خواست برود. تهیونگ دستش را گرفت. برگردوند.

«چی شد؟»

تهیونگ نگاهش کرد. چند ثانیه. بعد بوسیدش. جلوی دانشگاه. جلوی همه. جونگ کوک گر گرفت. «تهیونگ... اینجا شلوغه...»

«مهم نیست. همه می‌دونن مال منی.»

جونگ کوک خندید. رفت.

تهیونگ تا وقتی وارد ساختمان شد، نگاه کرد. بعد برگشت سمت ماشین. سئول بیدار شده بود. نشسته بود. چشمهایش را می‌مالید.

«بابا... مامان کوجاش(کجاس)؟»

«رفت دانشگاه عزیزم. می‌خواد معمار بشه.»

سئول فکر کرد. «معلار یعنی چی؟»

«معلار نه معمار یعنی خونه می‌سازه. مثل خونه خودمون.»

سئول نگاه کرد به عمارت. «خونه بزلگه(بزرگه). چرا مامان خونه بزلگتر(بزرگتر) نوموسازه(نمیسازه)؟»

تهیونگ خندید. «بسه دیگه. همین برامون کافیه.»

ماشین راه افتاد. سمت مهدکودک. سمت زندگی جدید. سمت چیزی که هیچوقت فکر نمی‌کرد داشته باشد. آرامش. روزهای معمولی. صبحانه با خانواده. عصرها کنار هم. شبهایی که سئول بینشان می‌خوابید. دستهای کوچکش باز. روی سینه بابا. روی سینه مامان. نفس می‌کشید. آرام. منظم. مثل قلب تهیونگ که دیگر تند نمی‌زد. آرام شده بود. خیالش راحت بود. سون-هی نبود. پدرش نبود. فقط بودن بود. فقط ماندن. فقط دوست داشتن. همان چیزی که همیشه آرزویش را داشت. بدون اینکه بلد باشد اسمش را بگذارد. حالا بلد بود. عشق. خانواده. خونه. همه اینها را تهیونگ از جونگ کوک یاد گرفته بود. از کسی که اول قرارداد اجباری بود. بعد شلاق. بعد کما. بعد مادر. بعد پدر. بعد همه چی. آخرش شد عشق. آخرش شد ماندن. آخرش شد ناپلئونی که گم شده بود. پیداش کردند. نه تهیونگ تنها. هر دو. هر دو گم شده بودند. هر دو پیدای هم شدند. حالا دیگر هیچوقت گم نمی‌شدند. قول داده بودند. نه با کلام. با بودن. هر روز. تا همیشه.
دیدگاه ها (۱)

ناپلئون گمشده (فصل دوم)پارت ۳۲دو ماه دیگر گذشت.زمستان بود. ب...

ناپلئون گمشده (فصل دوم)پارت ۳۰یک ماه گذشت.تابستان بود. هوا گ...

ناپلئون گمشده (فصل دوم)پارت ۲۹جونگ کوک فردا برگشت.تهیونگ خود...

ناپلئون گمشده (فصل دوم)پارت ۲۸جونگ کوک یک هفته بعد رفت.مقصدش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط