ناپلئون گمشده (فصل دوم)
ناپلئون گمشده (فصل دوم)
پارت ۳۰
یک ماه گذشت.
تابستان بود. هوا گرم. سئول توی باغچه با سگ بازی میکرد. سگی که تهیونگ برایش خریده بود. سفید. کرکی. اسمش را گذاشته بود «برفی». سئول هر روز صبح میدوید سمتش. بغلش میکرد. برفی لیس میزد صورتش را. سئول میخندید.
تهیونگ و جونگ کوک روی نیمکت باغچه نشسته بودند. چای سرد دستشان. سایهبان روی سرشان.
«تهیونگ.»
«ها؟»
«فکر میکنم سون-هی دیگه برنمیگرده.»
تهیونگ به سئول نگاه کرد. «نمیدونم. شاید. شاید نه.»
«خسته شدم از این انتظار.»
تهیونگ دستش را گرفت. «منم همینطور. ولی چارهای نیست. باید منتظر بمونیم تا خودش بیاد.»
«اگه نیاد چی؟»
«میاد. سون-هی بیتماشا نمیتونه زندگی کنه. ما تماشاچی هاییم.»
جونگ کوک سرش را گذاشت روی شانه تهیونگ. سئول دوید سمتشان. برفی دنبالش. بچه پرید توی بغل تهیونگ. «بابا! برفی دوید! منم دویدم! برنده شدم!»
تهیونگ بوسیدش. «تو همیشه برندهای عزیزم. مثل مامانت.»
جونگ کوک خندید. «من که هیچوقت برنده نشدم.»
تهیونگ نگاهش کرد. «بردی. من رو بردی. بزرگترین جایزه عمرت رو بردی.»
جونگ کوک زد به شانهاش. «خودپسند.»
تهیونگ خندید. بلند. سئول هم خندید. برفی پارس کرد. باغچه پر از صدا شد. صدای خنده. صدای زندگی.
---
همان شب، می-سوک همه را جمع کرد توی سالن غذاخوری. سفره بزرگ انداخته بود. شمع روشن کرده بود. سون-اوک کمکش کرده بود.
«چی شده مادر؟» پرسید تهیونگ.
می-سوک لبخند زد. «چیزی نشده. فقط میخواستم دور هم باشیم. مثل یه خانواده واقعی.»
نشستند. می-سوک سر سفره. تهیونگ و جونگ کوک کنار هم. سئول بینشان. سون-اوک کنار می-سوک. برفی زیر میز خوابیده بود.
می-سوک نگاه کرد به پسرش. به عروسش. به نوهاش.
«میدونم این سالها برات سخت بود تهیونگ. پدرت... اون مرد... من... همه چی. ولی نگاه کن. الان چی داری؟»
تهیونگ نگاه کرد به جونگ کوک. به سئول. به مادرش. به سون-اوک. «خانواده.»
می-سوک گریه کرد. «آره. خانواده. چیزی که من بیست و دو سال فقط توی خواب میدیدم. حالا دارم. بیدارم. نه خوابم.»
جونگ کوک دستمال داد بهش. «گریه نکن مادر بزرگ. ما هستیم. همه موندیم.»
می-سوک بوسیدش. بوسید سئول را. بوسید تهیونگ را. «قربونت برم پسرم. تو باعث شدی این خانواده زنده بمونه.»
تهیونگ چیزی نگفت. فقط دستش را گذاشت روی دست مادرش.
بعد از شام، سئول خوابید. تهیونگ و جونگ کوک رفتند پشت بام. شهر زیر پاشون بود. نورها. ماشینها. زندگی.
«تهیونگ.»
«ها؟»
«فردا میخوام برم دانشگاه. ادامه بدم. معماری.»
تهیونگ نگاه کرد. «چند ساله ول کردی؟»
«دو سال. میخوام تمومش کنم. برای خودم. برای سئول. تا ببینه مامانش هم میتونه.»
تهیونگ دستش را گرفت. «منتظرم. هر وقت خواستی میبرمت. هر روز. هر صبح.»
جونگ کوک لبخند زد. «قول؟»
«قول جون دلم.»
همانطور ماندند. دست توی دست. زیر ستارهها. زیر آسمونی که یک سال پیش، سرد بود. تاریک. پر از تهدید. حالا پر از نور بود. پر از امید.
بالاخره. بعد از همه چی. بعد از قرارداد اجباری. بعد از شلاق. بعد از کما. بعد از مادر. بعد از پدر. بعد از سون-هی. بعد از همه سختیها.
تهیونگ و جونگ کوک. با سئول. با خانوادهشان. توی عمارتی که دیگر سرد نبود. گرم بود. گرم بودن را بلد بودند. از هم یاد گرفته بودند. از روزهایی که هیچکس بهشان امید نداشت. از شبهایی که فقط خودشان بودند. از عشقی که اجباری شروع شد. اما ماند. ماند. ماند. تا همیشه.
پارت ۳۰
یک ماه گذشت.
تابستان بود. هوا گرم. سئول توی باغچه با سگ بازی میکرد. سگی که تهیونگ برایش خریده بود. سفید. کرکی. اسمش را گذاشته بود «برفی». سئول هر روز صبح میدوید سمتش. بغلش میکرد. برفی لیس میزد صورتش را. سئول میخندید.
تهیونگ و جونگ کوک روی نیمکت باغچه نشسته بودند. چای سرد دستشان. سایهبان روی سرشان.
«تهیونگ.»
«ها؟»
«فکر میکنم سون-هی دیگه برنمیگرده.»
تهیونگ به سئول نگاه کرد. «نمیدونم. شاید. شاید نه.»
«خسته شدم از این انتظار.»
تهیونگ دستش را گرفت. «منم همینطور. ولی چارهای نیست. باید منتظر بمونیم تا خودش بیاد.»
«اگه نیاد چی؟»
«میاد. سون-هی بیتماشا نمیتونه زندگی کنه. ما تماشاچی هاییم.»
جونگ کوک سرش را گذاشت روی شانه تهیونگ. سئول دوید سمتشان. برفی دنبالش. بچه پرید توی بغل تهیونگ. «بابا! برفی دوید! منم دویدم! برنده شدم!»
تهیونگ بوسیدش. «تو همیشه برندهای عزیزم. مثل مامانت.»
جونگ کوک خندید. «من که هیچوقت برنده نشدم.»
تهیونگ نگاهش کرد. «بردی. من رو بردی. بزرگترین جایزه عمرت رو بردی.»
جونگ کوک زد به شانهاش. «خودپسند.»
تهیونگ خندید. بلند. سئول هم خندید. برفی پارس کرد. باغچه پر از صدا شد. صدای خنده. صدای زندگی.
---
همان شب، می-سوک همه را جمع کرد توی سالن غذاخوری. سفره بزرگ انداخته بود. شمع روشن کرده بود. سون-اوک کمکش کرده بود.
«چی شده مادر؟» پرسید تهیونگ.
می-سوک لبخند زد. «چیزی نشده. فقط میخواستم دور هم باشیم. مثل یه خانواده واقعی.»
نشستند. می-سوک سر سفره. تهیونگ و جونگ کوک کنار هم. سئول بینشان. سون-اوک کنار می-سوک. برفی زیر میز خوابیده بود.
می-سوک نگاه کرد به پسرش. به عروسش. به نوهاش.
«میدونم این سالها برات سخت بود تهیونگ. پدرت... اون مرد... من... همه چی. ولی نگاه کن. الان چی داری؟»
تهیونگ نگاه کرد به جونگ کوک. به سئول. به مادرش. به سون-اوک. «خانواده.»
می-سوک گریه کرد. «آره. خانواده. چیزی که من بیست و دو سال فقط توی خواب میدیدم. حالا دارم. بیدارم. نه خوابم.»
جونگ کوک دستمال داد بهش. «گریه نکن مادر بزرگ. ما هستیم. همه موندیم.»
می-سوک بوسیدش. بوسید سئول را. بوسید تهیونگ را. «قربونت برم پسرم. تو باعث شدی این خانواده زنده بمونه.»
تهیونگ چیزی نگفت. فقط دستش را گذاشت روی دست مادرش.
بعد از شام، سئول خوابید. تهیونگ و جونگ کوک رفتند پشت بام. شهر زیر پاشون بود. نورها. ماشینها. زندگی.
«تهیونگ.»
«ها؟»
«فردا میخوام برم دانشگاه. ادامه بدم. معماری.»
تهیونگ نگاه کرد. «چند ساله ول کردی؟»
«دو سال. میخوام تمومش کنم. برای خودم. برای سئول. تا ببینه مامانش هم میتونه.»
تهیونگ دستش را گرفت. «منتظرم. هر وقت خواستی میبرمت. هر روز. هر صبح.»
جونگ کوک لبخند زد. «قول؟»
«قول جون دلم.»
همانطور ماندند. دست توی دست. زیر ستارهها. زیر آسمونی که یک سال پیش، سرد بود. تاریک. پر از تهدید. حالا پر از نور بود. پر از امید.
بالاخره. بعد از همه چی. بعد از قرارداد اجباری. بعد از شلاق. بعد از کما. بعد از مادر. بعد از پدر. بعد از سون-هی. بعد از همه سختیها.
تهیونگ و جونگ کوک. با سئول. با خانوادهشان. توی عمارتی که دیگر سرد نبود. گرم بود. گرم بودن را بلد بودند. از هم یاد گرفته بودند. از روزهایی که هیچکس بهشان امید نداشت. از شبهایی که فقط خودشان بودند. از عشقی که اجباری شروع شد. اما ماند. ماند. ماند. تا همیشه.
- ۳۹۰
- ۱۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط