پارت
پارت ۱۲
S:"صبحت بخیر کوچولوو، بیدار شو ای خوابالو. بیدار شو وقت کاره، هر بچه ای بیداره."
شیسویی کله ی سحر داشت توی گوش ایتاچی اواز میخواند. ایتاچی هم که ویندوزش بالا نیامده بود فکر میکرد توی خانه است و طبق معمول ساسکه تلوزیون را روشن کرده:"خاموشش کن ساسکه، نذار خودم بیاما."
S:"خروس چاق و چله، نشسته روی پله. قوقولی قو قو میکنه..."
ولی نصفه کاره دهانش را بست وقتی کوله پشتی پر از لباس خورد توی صورتش:"شیسویی؟ به ولای علی اگه یبار دیگه صدات بیاد."
شیسویی خندید و کوله پشتی را زد کنار:"بهم بر خورد. مگه صدام بده؟"
ایتاچی با چشم های پف کرده به او اخم کرد، ولی بعد تازه فهمید. شیسویی خیلی صحیح و سالم نشسته بود جلویش و حالش هم بد بنظر نمیرسید. سریع سیخ نشست:"صبر کن ببینم...."
و کف دست هایش را چسباند به گونه های شیسویی تا صورت او را بکشد نزدیک:"دیگه تب نداری؟"
شیسویی که بخاطر فشار لب هایش شبیه ماهی شده بود ابروهایش را به نشانه ی نه بالا برد:"نچ. گردنمو شیکوندی."
ایتاچی بالاخره ولش کرد، لبخند نرمی روی لب هایش نشست:"حداقل صدای خروس دراوردنت یجا فایده داشت."
●
Ts:"خدایا، مطمئنین که ما باید اینکار رو بکنیم؟ ترک کردن دروازه های بهشت تو این موقعیت خطرناکه."
سوناده و جیرایا، فرشته های نگهبان، جلوی درگاه مقدس زانو زده بودند. خدا به انها دستورات جدیدی داده بود، که برگردند زمین و شیسویی را برگردانند. جیرایا سر تکان داد، برای تائید حرف سوناده:"درسته. میتونیم حداقل یکیمون بریم."
؟:"فرشته های زیادی برای محافظت از دروازه وجود دارن، عزیزانم. شیسویی رو برگردونید، با پسری که همراهشه. ما باید برای مبارزه با بدی اماده باشیم."
سوناده و جیرایا سر تکان دادند قبل از اینکه بلند شوند. ادای احترام کردند و بال هایشان را باز کردند.
J:"ماموریت جدید، سوناده. دوباره قراره برگردیم زمین."
Ts:"خودم میدونم، لازم نیست تو یاداوری کنی پیرمرد."
حیرایا نیشخند زد:"ما هم سنیم."
Ts:"خیلی بهم بر خورد، چه طرز حرف زدن با یه خانمه؟"
و همانطور که حرف میزدند به سمت دروازه ی تلپورت پرواز کردند.
●
I:"اونو نخور شیسویی اون علفه. مگه گاوی علف میخوری؟"
شیسویی که یک مشت برگ سبز را میجوید شانه بالا انداخت:"خوشمزهن که. بیا بخور"
و خواست برگ ها را نزدیک دهان ایتاچی کند.
I:"نه، نه بکشش کنار. باید دنبال یه صبحونه ی خوب باشیم."
و شروع کرد شیسویی را بکشاند طرفی که حس میکرد صدای ابشار میاد:"هر جا اب باشه چیزای خوبم هست. ناسلامتی تو پری ای. فکر میکردم پری ها تو جنگل زندگی میکنن."
S:"خب اشتباه کردی. اِلف ها تو جنگل زندگی میکنن."
I:"الف وجود نداره، چرت نگو."
S:"تا همین یک ماه پیش فکر میکردی منم وجود ندارم، ولی داشتم."
ایتاچی یک نگاه به شیسویی که هنوز داشت سعی میکرد ساقه را از برگ جدا کند انداخت:"خب...شاید یک هزارم درصد وجود داشته باشن."
بعد از اینکه از یک باتلاق رد شدند، بالاخره رسیدند به ابشار. ایتاچی با نگاهی پیروزی برگشت سمت شیسویی:"بفرما. اینجا تمشک هست."
شیسویی که تاحالا تمشک زمینی نخورده بود دو سه تا کند تا بخورد:"هوممم...مزهش جدیده."
ایتاچی زد به پیشانی اش:"نشستیشون، نخور الان."
شیسویی میخواست چیزی بگوید که پورتال بهشت دقیقا جلویشان باز شد و دو نفر از ان بیرون امدند. ایتاچی از تعجب دهانش باز مانده بود ولی شیسویی با ذوق گفت:"خاله سوناده و عمو جیرایا ان."
S:"صبحت بخیر کوچولوو، بیدار شو ای خوابالو. بیدار شو وقت کاره، هر بچه ای بیداره."
شیسویی کله ی سحر داشت توی گوش ایتاچی اواز میخواند. ایتاچی هم که ویندوزش بالا نیامده بود فکر میکرد توی خانه است و طبق معمول ساسکه تلوزیون را روشن کرده:"خاموشش کن ساسکه، نذار خودم بیاما."
S:"خروس چاق و چله، نشسته روی پله. قوقولی قو قو میکنه..."
ولی نصفه کاره دهانش را بست وقتی کوله پشتی پر از لباس خورد توی صورتش:"شیسویی؟ به ولای علی اگه یبار دیگه صدات بیاد."
شیسویی خندید و کوله پشتی را زد کنار:"بهم بر خورد. مگه صدام بده؟"
ایتاچی با چشم های پف کرده به او اخم کرد، ولی بعد تازه فهمید. شیسویی خیلی صحیح و سالم نشسته بود جلویش و حالش هم بد بنظر نمیرسید. سریع سیخ نشست:"صبر کن ببینم...."
و کف دست هایش را چسباند به گونه های شیسویی تا صورت او را بکشد نزدیک:"دیگه تب نداری؟"
شیسویی که بخاطر فشار لب هایش شبیه ماهی شده بود ابروهایش را به نشانه ی نه بالا برد:"نچ. گردنمو شیکوندی."
ایتاچی بالاخره ولش کرد، لبخند نرمی روی لب هایش نشست:"حداقل صدای خروس دراوردنت یجا فایده داشت."
●
Ts:"خدایا، مطمئنین که ما باید اینکار رو بکنیم؟ ترک کردن دروازه های بهشت تو این موقعیت خطرناکه."
سوناده و جیرایا، فرشته های نگهبان، جلوی درگاه مقدس زانو زده بودند. خدا به انها دستورات جدیدی داده بود، که برگردند زمین و شیسویی را برگردانند. جیرایا سر تکان داد، برای تائید حرف سوناده:"درسته. میتونیم حداقل یکیمون بریم."
؟:"فرشته های زیادی برای محافظت از دروازه وجود دارن، عزیزانم. شیسویی رو برگردونید، با پسری که همراهشه. ما باید برای مبارزه با بدی اماده باشیم."
سوناده و جیرایا سر تکان دادند قبل از اینکه بلند شوند. ادای احترام کردند و بال هایشان را باز کردند.
J:"ماموریت جدید، سوناده. دوباره قراره برگردیم زمین."
Ts:"خودم میدونم، لازم نیست تو یاداوری کنی پیرمرد."
حیرایا نیشخند زد:"ما هم سنیم."
Ts:"خیلی بهم بر خورد، چه طرز حرف زدن با یه خانمه؟"
و همانطور که حرف میزدند به سمت دروازه ی تلپورت پرواز کردند.
●
I:"اونو نخور شیسویی اون علفه. مگه گاوی علف میخوری؟"
شیسویی که یک مشت برگ سبز را میجوید شانه بالا انداخت:"خوشمزهن که. بیا بخور"
و خواست برگ ها را نزدیک دهان ایتاچی کند.
I:"نه، نه بکشش کنار. باید دنبال یه صبحونه ی خوب باشیم."
و شروع کرد شیسویی را بکشاند طرفی که حس میکرد صدای ابشار میاد:"هر جا اب باشه چیزای خوبم هست. ناسلامتی تو پری ای. فکر میکردم پری ها تو جنگل زندگی میکنن."
S:"خب اشتباه کردی. اِلف ها تو جنگل زندگی میکنن."
I:"الف وجود نداره، چرت نگو."
S:"تا همین یک ماه پیش فکر میکردی منم وجود ندارم، ولی داشتم."
ایتاچی یک نگاه به شیسویی که هنوز داشت سعی میکرد ساقه را از برگ جدا کند انداخت:"خب...شاید یک هزارم درصد وجود داشته باشن."
بعد از اینکه از یک باتلاق رد شدند، بالاخره رسیدند به ابشار. ایتاچی با نگاهی پیروزی برگشت سمت شیسویی:"بفرما. اینجا تمشک هست."
شیسویی که تاحالا تمشک زمینی نخورده بود دو سه تا کند تا بخورد:"هوممم...مزهش جدیده."
ایتاچی زد به پیشانی اش:"نشستیشون، نخور الان."
شیسویی میخواست چیزی بگوید که پورتال بهشت دقیقا جلویشان باز شد و دو نفر از ان بیرون امدند. ایتاچی از تعجب دهانش باز مانده بود ولی شیسویی با ذوق گفت:"خاله سوناده و عمو جیرایا ان."
- ۱۴۱
- ۰۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط