پارت هفتم
پارت هفتم
– «کجا؟»
– «یه جایی که لازم داری ببینی. فقط... بهم اعتماد کن. یه بار.»
نگاهها روشون قفل بود. نیلا مردد بود… ولی یه چیزی تو نگاهش گفت:
"باشه. این یه قدمه. نه تسلیم، فقط کنجکاوی."
✦✦✦
ماشین جیمین، یه مدل مشکی ضدگلوله، از مدرسه خارج شد. جیمین بدون حرف رانندگی میکرد. نیلا فقط از پنجره بیرونو نگاه میکرد.
– «داری منو میبری بندازیم ته دریا؟»
جیمین یه لبخند کوتاه زد.
– «نه. میخوام دنیامو نشونت بدم. اگه قراره کنارم وایسی، باید بدونی کنار کیای.»
نیلا هیچ نگفت. فقط چشماشو باریک کرد. شک و ترس تو دلش موج زد. ولی یه حسی گفت باید ببینه.
✦✦✦
نیم ساعت بعد، وارد ساختمونی شدن که مثل برج شیشهای بود، ولی با درهای فلزی، دوربینهای حرارتی، و نگهبانهایی با لباسهای نظامی.
جیمین با اسکن چشمش وارد بخش مخصوص شد. در سنگین باز شد. بوی فلز، دود، و پول توی فضا پیچید.
یه اتاق پر از نقشه، مانیتور، فایلهای مهرشده با عنوان "کد سیاه" و یه دیوار پر از عکس و ارتباطات بین مافیاهای آسیا.
نیلا ایستاد.
گیج.
شوکه.
یه لحظه حس کرد بین یه فیلم جاسوسی واقعی هستش.
جیمین آروم گفت:
– «این دنیای منه، نیلا. من با کُشتن بزرگ شدم. با تهدید، با معامله، با خون.
ولی تو… با یه نگاهت، کل سیستم مغزمو ریاستارت کردی.»
نیلا برگشت. نفسش گرفته بود.
– «و میخوای من... کنار این دنیای تاریک باشم؟»
– «نه.
میخوام این دنیا رو… برای تو، قابلتحملتر کنم.
میخوام بهت بگم، کنار تو بودن، حتی اگه فقط یه مدت کوتاه باشه، برام ارزش داره که از همهی این قدرت دست بکشم.»
اون لحظه، نیلا نمیتونست حرف بزنه. دستش آروم لرزید. همهی وجودش از حقیقتی که دیده بود میلرزید.
اما بین تمام اون دیوارها، اون کابلها، اون نقشهها… یه چیز واقعیتر از همه بود:
نگاه جیمین.
نه مردی از جنس مافیا.
بلکه پسری که عاشق شده بود… بیصدا، عمیق، خطرناک.
✦✦✦
وقتی برگشتن، نیلا فقط گفت:
– «هنوز باور ندارم. ولی برای اولین بار... نمیتونم بگم ازت بدم میاد.»
و اون جمله، برای جیمین، مثل چراغ سبز وسط تاریکی بود.
---
📖
از اون شب، نیلا بیشتر از همیشه تو فکر بود.
نه فقط به اون اتاقِ مافیایی، اون قدرت بیرحم، یا نگهبانهای دندون مسلح.
بلکه به چشمهایی که توی اون دنیا…
فقط برای دیدن "اون" نرم شده بودن.
جیمین سعی نمیکرد عجله کنه.
هر روز، فقط از دور نگاهش میکرد.
لبخند کوتاهش، نگاهی کوتاهتر...
تا اینکه یه روز، تو حیاط خلوت مدرسه، اتفاقی افتاد که برنامهی جیمین رو تغییر داد.
یه پسر تازهوارد، از بچههای پولدار آمریکایی، با اعتمادبهنفس اومد جلو نیلا.
ادامه دارد....
– «کجا؟»
– «یه جایی که لازم داری ببینی. فقط... بهم اعتماد کن. یه بار.»
نگاهها روشون قفل بود. نیلا مردد بود… ولی یه چیزی تو نگاهش گفت:
"باشه. این یه قدمه. نه تسلیم، فقط کنجکاوی."
✦✦✦
ماشین جیمین، یه مدل مشکی ضدگلوله، از مدرسه خارج شد. جیمین بدون حرف رانندگی میکرد. نیلا فقط از پنجره بیرونو نگاه میکرد.
– «داری منو میبری بندازیم ته دریا؟»
جیمین یه لبخند کوتاه زد.
– «نه. میخوام دنیامو نشونت بدم. اگه قراره کنارم وایسی، باید بدونی کنار کیای.»
نیلا هیچ نگفت. فقط چشماشو باریک کرد. شک و ترس تو دلش موج زد. ولی یه حسی گفت باید ببینه.
✦✦✦
نیم ساعت بعد، وارد ساختمونی شدن که مثل برج شیشهای بود، ولی با درهای فلزی، دوربینهای حرارتی، و نگهبانهایی با لباسهای نظامی.
جیمین با اسکن چشمش وارد بخش مخصوص شد. در سنگین باز شد. بوی فلز، دود، و پول توی فضا پیچید.
یه اتاق پر از نقشه، مانیتور، فایلهای مهرشده با عنوان "کد سیاه" و یه دیوار پر از عکس و ارتباطات بین مافیاهای آسیا.
نیلا ایستاد.
گیج.
شوکه.
یه لحظه حس کرد بین یه فیلم جاسوسی واقعی هستش.
جیمین آروم گفت:
– «این دنیای منه، نیلا. من با کُشتن بزرگ شدم. با تهدید، با معامله، با خون.
ولی تو… با یه نگاهت، کل سیستم مغزمو ریاستارت کردی.»
نیلا برگشت. نفسش گرفته بود.
– «و میخوای من... کنار این دنیای تاریک باشم؟»
– «نه.
میخوام این دنیا رو… برای تو، قابلتحملتر کنم.
میخوام بهت بگم، کنار تو بودن، حتی اگه فقط یه مدت کوتاه باشه، برام ارزش داره که از همهی این قدرت دست بکشم.»
اون لحظه، نیلا نمیتونست حرف بزنه. دستش آروم لرزید. همهی وجودش از حقیقتی که دیده بود میلرزید.
اما بین تمام اون دیوارها، اون کابلها، اون نقشهها… یه چیز واقعیتر از همه بود:
نگاه جیمین.
نه مردی از جنس مافیا.
بلکه پسری که عاشق شده بود… بیصدا، عمیق، خطرناک.
✦✦✦
وقتی برگشتن، نیلا فقط گفت:
– «هنوز باور ندارم. ولی برای اولین بار... نمیتونم بگم ازت بدم میاد.»
و اون جمله، برای جیمین، مثل چراغ سبز وسط تاریکی بود.
---
📖
از اون شب، نیلا بیشتر از همیشه تو فکر بود.
نه فقط به اون اتاقِ مافیایی، اون قدرت بیرحم، یا نگهبانهای دندون مسلح.
بلکه به چشمهایی که توی اون دنیا…
فقط برای دیدن "اون" نرم شده بودن.
جیمین سعی نمیکرد عجله کنه.
هر روز، فقط از دور نگاهش میکرد.
لبخند کوتاهش، نگاهی کوتاهتر...
تا اینکه یه روز، تو حیاط خلوت مدرسه، اتفاقی افتاد که برنامهی جیمین رو تغییر داد.
یه پسر تازهوارد، از بچههای پولدار آمریکایی، با اعتمادبهنفس اومد جلو نیلا.
ادامه دارد....
- ۱۳.۴k
- ۳۰ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط