و خلأ، آغازِ همهچیز است؛
و خلأ، آغازِ همهچیز است؛
از همانجایی که آدم
دیگر چیزی برای از دست دادن ندارد
و همیشه از نبودن شروع نمیشود؛
گاهی
از زیادیِ چیزهاییست
که دیگر هیچکدام
حسِ سابق را ندارند.
یک روز
چشم باز میکنی
و میبینی
همهچیز سرِ جای خودش است؛
همان اتاق،
همان پنجره،
همان خیابان،
همان آدمها…
اما تو
دیگر در هیچکدامشان
جا نمیشوی.
غذا مزه دارد،
اما اشتها نه.
آهنگ پخش میشود،
اما چیزی در تو
با آن همراه نمیشود.
میخندی،
اما صدای خندهات
برای خودت هم
غریبه است.
و آنوقت میفهمی
خلأ
جای خالیِ یک نفر نیست؛
جای خالیِ بخشی از خودت است
که دیگر
هیچچیز
نمیتواند پرش کند.
بعضی روزها
هیچ اتفاق بدی نمیافتد؛
و همین
ترسناکترین قسمتِ ماجراست.
چون میفهمی
این بار
چیزی بیرون از تو
مقصر نیست؛
خودِ زندگی
دیگر در تو
اتفاق نمیافتد.
خلأ
ساکت است،
اما بیصدا نیست؛
تمام روز
در تو راه میرود،
روی شانههایت مینشیند،
کنارِ تختت دراز میکشد
و صبح
زودتر از تو
بیدار میشود.
شاید خلأ
همین باشد؛
نه اینکه چیزی نداشته باشی،
اینکه
دیگر هیچچیز
نتواند تو را
از درون
صدا بزند.
.
.
.
.
.
و خلأ آغاز همه چیز است 🌙
۱۴۰۵/۵/۲۹
از همانجایی که آدم
دیگر چیزی برای از دست دادن ندارد
و همیشه از نبودن شروع نمیشود؛
گاهی
از زیادیِ چیزهاییست
که دیگر هیچکدام
حسِ سابق را ندارند.
یک روز
چشم باز میکنی
و میبینی
همهچیز سرِ جای خودش است؛
همان اتاق،
همان پنجره،
همان خیابان،
همان آدمها…
اما تو
دیگر در هیچکدامشان
جا نمیشوی.
غذا مزه دارد،
اما اشتها نه.
آهنگ پخش میشود،
اما چیزی در تو
با آن همراه نمیشود.
میخندی،
اما صدای خندهات
برای خودت هم
غریبه است.
و آنوقت میفهمی
خلأ
جای خالیِ یک نفر نیست؛
جای خالیِ بخشی از خودت است
که دیگر
هیچچیز
نمیتواند پرش کند.
بعضی روزها
هیچ اتفاق بدی نمیافتد؛
و همین
ترسناکترین قسمتِ ماجراست.
چون میفهمی
این بار
چیزی بیرون از تو
مقصر نیست؛
خودِ زندگی
دیگر در تو
اتفاق نمیافتد.
خلأ
ساکت است،
اما بیصدا نیست؛
تمام روز
در تو راه میرود،
روی شانههایت مینشیند،
کنارِ تختت دراز میکشد
و صبح
زودتر از تو
بیدار میشود.
شاید خلأ
همین باشد؛
نه اینکه چیزی نداشته باشی،
اینکه
دیگر هیچچیز
نتواند تو را
از درون
صدا بزند.
.
.
.
.
.
و خلأ آغاز همه چیز است 🌙
۱۴۰۵/۵/۲۹
- ۱.۶k
- ۲۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط