{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

درخواستی:

درخواستی:
:وقتی یونگی برادر بزرگتره ته و تو خودکشی میکنی....
ویو ا/ت
امروز از مدرسه اومدم و مثل همیشه خسته و کسل. از وقتی مامان بابا مرده بودن هیچ امیدی واسه زندگی نداشتم و تنها دلیلم یونگی بود که نمیخواستم برادر بزرگترمم با مرگم عذاب بدم.
چند دقیقه رو مبل نشستم و به در و دیوار زل زدم تا در باز شد و یونگی اومد داخل
(یونگی+ا/ت-)
+اه اه، این جیهوپم دهنمونو سرویس کرده با این دنساش...
-چی شده داداشی؟
+عه،پیشی کوچولو ی منم خونست که!
پامو به زمین کوبیدم و گفتم:
-من پیشی کوچولو نیستم یونگی،من دیگه ۱۴ سالمه.
+چشم بانو،چرا عصبی میشی؟تو که از منم عصبی تری!!
زیر لب غر زدم که دست یونگی بغلم کرد و من تو زمین و آسمون معلق بودم...
+حالا کی بچس؟
-بزارم زمین،بزارم زمین یونگی،با توئم.
×اخ اخ،نمیشنوم.
سریع دستشو گاز گرفتم و رفتم تو اتاقم،اونم که زیر لب داشت به من فوش میداد گفت:
+باشه جوجه،تو بزن در برو،بعدا حسابتو میرسم.


*چند روز بعد*
از داروخونه زدم بیرون،قرص رو توی دستم فشار دادم،با این که از کارم مطمعن نبودم ولی این تنها راه خلاصی بود.تنها کاری بود که میتونستم باهاش برم و نو بغل مامان و بابا به اندازه تموم این سالها گریه کنم و سرشون غر بزنم.
رسیدم خونه،یونگی خونه نبود،امروز حتما با دوستاش رفته بود بیرون.رفتم توی اتاق و بعد از عوض کردن لباسام رفتم سمت یه کاغذ و با یه خودکار نوشتم:
داداش یونگی،من دیگه دلیلی واسه موندن تو دنیا ندارم.من دیگه بزرگ شدم و مشکلات دارن لهم میکنن،ببخشید که این کار رو میکنم،جمله دیگه ای ندارم که بگم جز:خداحافظ.
برگه رو چسبوندم به در یخچال و رفتم تو اتاق،لیوان آبم رو ورداشتم و قرص رو تو دستم گرفتم،یکم به قرص نگاه کردم و بعد میخواستم بزارم تو دهنم که در با شدت بیش از حد باز شد و یونگی اومد و دستام رو گرفت و قرص رو پرت کرد اونور بع همراه لیوان،در حالیکه شیشه های لیوان توی دستش رفته بودن و موجب خونریزیش شده بود گفت:
+چیکار میکنی روانی؟نمیگی من بدون تو چیکار کنم؟
سرم رو به سینش فشرد و من در حال گریه کردن بودم و به بلوزش چنگ میزدم.
-آخه........آخه....من .....من..دیگه نمیتونم.
+تو هنوز خیلی زمان داری تا اینو بگی دختر.
و شروع کرد با داد و گریه حرف زدن:
+مگه من کم گذاشتم برات از وقتی که بابا و مامان مردن؟چرا داری این کارو میکنی؟
-من،.....من دلم میخواد مامان بغلم کنه و بابا پشت و پناهم باشه..
+اگه خودکشی کنی نظرت میری بهشت که اونا رو ببینی؟نظرت اصلا اونا قبولت میکنن؟هااااااا؟
صداش رو ملایم کرد و در حالی که اشک هام رو با دستاش پاک کرد و گفت:
+دختر کوچولوم،مگه من بابای بدی بودم هان؟منم دوگانه سوز بودم،مامانم بودم برات.
-میدونم،دوست دارم داداش.
+منم همینطور پیشی کوچولو....
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۱۵)

پارت. ۲۸

•┄┄┅┄✧📒🌤✧┄┅┄┄•• #گوسفند_منه🐏🌼 •• #Part_3_عه مینجی، اینجا چیک...

The Little Witness(شاهد کوچک )Part:3در باز شدو یونا اومد تو ...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 137♡⁠。⁠)⁩خوش حا...

بچه ها به خوام خدایی راستشو بگم روم نبود من 17 قرص خوردم ولی...

پارت ششسانا: اگر حرفم رو باور نکردی اشکال ندارهفقط بهم گوش ک...

دختری که از سرنوشت فرار کرد ۱۲

تک پارتی ویو ا.ت امروز به اصرار من با یونگی اومدیم شهربازی ب...

وقتی عموت بود

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط