چند پارتی درخواستی دارموقتی ک به اجبار خوانواده باهم ازد

چند پارتی درخواستی دارم=وقتی ک به اجبار خوانواده باهم ازدواج کردیم نامجونیم ما رو دوست نداره و همش باهامون بد رفتاری میکنه ولی بعد از ۴ ماه دیوونه بار عاشقمون میشه ولی ما باهاش سردیم.

شروع پارت:
نامجون وارد اتاق شد. ا/ت روی صندلی اتاق نشسته بود. نامجون بی مقدمه گفت:
نامجون :ببین ا/ت،هر دومون میدونیم این ازدواج اجباریه،اصلا ازدواج نیست،یه نوع قرار داد بین پدر هامونه،منم گفتم بهت،بعد یه سال طلاقت میدم.
ا/ت که سعی داشت بغضش رو خفه کنه گفت:
ا/ت:باشه،من حرفتو قبول میکنم.
نامجون گفت:
نامجون:خوبه...
و بعد از اتاق خارج شد. ا/ت پشت سر نامجون راه افتاد رفتن پایین تا پدر و مادراشون بقیه ی سرنوشت تلخشون رو اعلام کنن.

"چند روز بعد"
ویو ا/ت:
نامجون زنگ زده بود که بریم خرید عروسی.با سرعت از خونه زدم بیرون،نامجون جلوی در با ماشین بی ام وی مشکیش منتظر بود. رفتم سمتش و آروم توی ماشین نشستم،تا مقصد هیچ حرفی بینمون رد و بدل نشد.
فقط موقع خرید دو سه باری از هم نظر خواستیم.
بعد از تموم شدن خرید ها سمت خونه حرکت کردیم.

"چند روز بعد"
با سیقه ای که عاقد خوند و با جواب بله ای که من به اجبار دادم،من زن رسمی کیم نامجون بودم.
بعد از مهمونی و بقیه کار ها رفتیم سمت خونه و نامجون هم کمکم کرد تا من وسایل رو توی اتاق مشترکمون بچینم. داشت میرفت که من گفتم:
ا/ت:فقط یه چیزی.....
نامجون:بگو ا/ت،می‌شنوم.
ا/ت:تختمون،چرا یکیه؟باید جدا باشه.
نامجون اومد نزدیک تر و گفت:
نامجون:احتمالا چون اولای ازدواجمونه مامان بابای من و تو زیادی تو خونمون تردد داشته باشن،یکم که گذشت جداش میکنیم.
ا/ت:اهان،باشه.
نامجون کتابی رو از کتاب خونه برداشت و از پله ها پایین رفت.

ادامه داره.....
دیدگاه ها (۲)

ادامه پارت درخواستی:چند روزی از ازدواج من و نامجون میگذشت و ...

ادامه چند پارتی درخواستی:"ویو نامجون"بعد از رفتن مهمونا مست ...

قاتل سادیسمی من پارت:۱صدای قدم ها...

درخواستی::وقتی یونگی برادر بزرگتره ته و تو خودکشی میکنی....و...

پارت ۱ا،ت ویوا،ت: چشم رئیس ببخشیدیونگی : دفعه ی بعدی بیشتر د...

love Between the Tides²⁴تهیونگم: خوش گذشتتهیونگ: آره خیلی خو...

:تهیونگ: اون موضوع رو بسپار به من، من حلش می کنما/ت: خب ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط