تکپارتی جیمین غمگینه هاا
تکپارتی جیمین غمگینه هاا
دختر من ببخشید ..
ا.ت:جیمینی حس نمیکنی خیلی سردی باهام؟من میخواستم برات بهترین باشم سعیمو کردم که دختر خوبی باشم
اما حس میکنم دیگه بهم اهمیت نمیدیو دوسم نداری
ببخش منو پسرقشنگم عاشقتم زیاد بهم قول بده که بعد این کار کاری نمیکنی ..(اینارو تو نامه مینویسه و ساعت ۲ شبه و جیمین خونه نیس)
ساعت ۲:۳۰ شد هنوز جیمین نیومده بود وقتشه کارو عملی کنم رفتم سمت قرص هایی که داشتیم تا تونستم بیشترشو باز کردم و همشو با یه نصف لیوان خوردم تلو تلو راه میرفتم دراز کشیدم روی مبل نامه رو توی دستم گرفتم کم کم چشام داشت بسته میشد و نمیتونستم نفس بکشم بلخره وقتش شده بود که برم اون دنیا اخرین کلمات زندگیمو گفتم(دوست دارم جیمینی) و چشامو بستم ..
جیمین
این چندوقت بخاطر کاری شرکت نتونستم به ا.ت اهمیت بدم هرشب میرفتم بار و مست میکردمو صبح میرفتم خونه تصمیم گرفتم که از دل ا.ت دربیارم خوراکی های مورد علاقشو گرفتم و به سمت خونه حرکت کردم ۲ بار زنگ زدم درو کسی باز نکرد مطمئنم که ا.ت خوابیده کلیدمو دراوردم و درو باز کردم رفتم به سمت اتاقمون ا.ت رو ندیدم پس کجاست این نصف شبی اومدم برم تو حال بشینم که زنک بزنم به ا.ت ولی با چیزی که دیدم خون تو رگام منجمد شد ا.ت بیجون که از بینیش خون میومدو دیدم تو دستش یه کاغذ دیدم ولی مهم نبود ا.تم رفته بود ولی چرا ؟ با هرسرعتی که داشتم تن بیجون عشقمو بغل کردم و دوییدم به سمت ماشین با سرعت زیاد به سمت بیمارستان رفتم و داد زدم کمکک دوست دخترمم پرستار ها به سمتم هجوم اوردن و ا.ت رو روی تخت گذاشتن اشکام بی اختیار میریختن ..
با صدای پرستار سرمو اوردم بالا که گفت
پرستار: اقای پارک تسلیت میگم بهتون
یعنی چی عشقمم کوو نفسم کوو تورخدا بگید شوخیه ا.ت من زندس لطفا
پرستار: متاسفم اروم باشید لطفا
برام مهم نبود اشکام بیشتر شده بودن پرستار منو به اتاق ا.ت راهنمایی کرد ا.تم زیر یه پارچهی سفید خوابیده بود پارچه رو کنار زدم با صورتی مثل کچ روبه رو شدم که خون خشک شدهی بینیش رو لبش ریخته بود روی لبش بوسهی طولانیی زدم و اشک میریختم و گفتم ببخشید فرشتهی من:)
ا.ت رو به سردخونه منتقل کردن و به جیمین گفتن که بره خونه تا فردا بیاد کارای خاک سپاری رو بکنه جیمین نمیتونست فرشته کوچولوش رو همونجا ول کنه ولی مجبورش کردن جیمین رفت خونه که یادش افتاد نامهی ا.ت رو بخونه نامه رو از روی میز برداشت و خوندش
(قول بده کاری نکنی بعد از این کار) این جمله هزار بار در ذهنش تکرار میشد و با خودش گفت چه فکری راجب من کردی؟من بدون تو نمیتونم :)
ادامشو میزارمم🙏🏽
دختر من ببخشید ..
ا.ت:جیمینی حس نمیکنی خیلی سردی باهام؟من میخواستم برات بهترین باشم سعیمو کردم که دختر خوبی باشم
اما حس میکنم دیگه بهم اهمیت نمیدیو دوسم نداری
ببخش منو پسرقشنگم عاشقتم زیاد بهم قول بده که بعد این کار کاری نمیکنی ..(اینارو تو نامه مینویسه و ساعت ۲ شبه و جیمین خونه نیس)
ساعت ۲:۳۰ شد هنوز جیمین نیومده بود وقتشه کارو عملی کنم رفتم سمت قرص هایی که داشتیم تا تونستم بیشترشو باز کردم و همشو با یه نصف لیوان خوردم تلو تلو راه میرفتم دراز کشیدم روی مبل نامه رو توی دستم گرفتم کم کم چشام داشت بسته میشد و نمیتونستم نفس بکشم بلخره وقتش شده بود که برم اون دنیا اخرین کلمات زندگیمو گفتم(دوست دارم جیمینی) و چشامو بستم ..
جیمین
این چندوقت بخاطر کاری شرکت نتونستم به ا.ت اهمیت بدم هرشب میرفتم بار و مست میکردمو صبح میرفتم خونه تصمیم گرفتم که از دل ا.ت دربیارم خوراکی های مورد علاقشو گرفتم و به سمت خونه حرکت کردم ۲ بار زنگ زدم درو کسی باز نکرد مطمئنم که ا.ت خوابیده کلیدمو دراوردم و درو باز کردم رفتم به سمت اتاقمون ا.ت رو ندیدم پس کجاست این نصف شبی اومدم برم تو حال بشینم که زنک بزنم به ا.ت ولی با چیزی که دیدم خون تو رگام منجمد شد ا.ت بیجون که از بینیش خون میومدو دیدم تو دستش یه کاغذ دیدم ولی مهم نبود ا.تم رفته بود ولی چرا ؟ با هرسرعتی که داشتم تن بیجون عشقمو بغل کردم و دوییدم به سمت ماشین با سرعت زیاد به سمت بیمارستان رفتم و داد زدم کمکک دوست دخترمم پرستار ها به سمتم هجوم اوردن و ا.ت رو روی تخت گذاشتن اشکام بی اختیار میریختن ..
با صدای پرستار سرمو اوردم بالا که گفت
پرستار: اقای پارک تسلیت میگم بهتون
یعنی چی عشقمم کوو نفسم کوو تورخدا بگید شوخیه ا.ت من زندس لطفا
پرستار: متاسفم اروم باشید لطفا
برام مهم نبود اشکام بیشتر شده بودن پرستار منو به اتاق ا.ت راهنمایی کرد ا.تم زیر یه پارچهی سفید خوابیده بود پارچه رو کنار زدم با صورتی مثل کچ روبه رو شدم که خون خشک شدهی بینیش رو لبش ریخته بود روی لبش بوسهی طولانیی زدم و اشک میریختم و گفتم ببخشید فرشتهی من:)
ا.ت رو به سردخونه منتقل کردن و به جیمین گفتن که بره خونه تا فردا بیاد کارای خاک سپاری رو بکنه جیمین نمیتونست فرشته کوچولوش رو همونجا ول کنه ولی مجبورش کردن جیمین رفت خونه که یادش افتاد نامهی ا.ت رو بخونه نامه رو از روی میز برداشت و خوندش
(قول بده کاری نکنی بعد از این کار) این جمله هزار بار در ذهنش تکرار میشد و با خودش گفت چه فکری راجب من کردی؟من بدون تو نمیتونم :)
ادامشو میزارمم🙏🏽
- ۴.۶k
- ۲۷ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط