{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان:#معشوقه_استاد

رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۲۰۲
بهم نگاه کرد و خندید.
نیما به بازوي ایمانی که روي من زوم بود زد.
_بریم
اون دوتا...
با پوزخند ادامه داد: کبوتر عاشق صیغهاي رو تنها
بذاریم.
عصبانیت نگاه مهرداد رو پر کرد و به سمتش هجوم برد ولی سریع جلوش پریدم و دستهامو روي قفسه
ي سینهش گذاشتم.
صداي خندهی نیما مثل پیکور تو سرم فرو رفت وولش
کن.
عصبیم کرد.
مهرداد چشمهاشو بست و نفس عمیقی کشید.
بعد از چند ثانیه جوري که انگار نه انگار اتفاقی
افتاده لبخندي زد.
-بشین عزیزم، قهوههامون سرد شد.
متعجب از این تغییر ناگهانیش باشهاي گفتم.
باهم نشستیم.
به عقب نگاهی انداختم که دیدم نیما و چند تا دختر و پسر دیگه تو زمین والیبالند و ایمان کنار کسی که
جوجه رو باد میزنه وایساده.
یه دفعه مهرداد چونمو گرفت و سرمو به شدت به
سمت خودش چرخوند که از دردش صورتم جمع
شد.
-چیکار میکنی مهرداد؟
چشمهاشو بست و دندونهاشو روي هم فشار داد.
-دیگه به اونور نگاه نکن، مخصوصا به ایمان، باشه؟
نذار باهات بد رفتاري کنم.
متعجب گفتم: چرا اینقدر رو این بدبخت حساسی؟!
چشمهاشو باز کرد و نگاه بدي بهم انداخت که آب
دهنمو با ترس قورت دادم.
-نکنه از اون پسره خوشت میاد؟
با ابروهاي بالا رفته گفتم: اون مثل برادرمه مهرداد!
تو فکر کردي حالا که باهاش خوبم بهش نظر خاصی
دارم؟
نفس عمیقی کشیدم و همونطور که خم بود
دستشو کنار صورتم گذاشت.
با صدایی که از قبل ولومش بالاتر رفته بود با لبخند
گفت: نه فداتشم، میدونم که تو فقط تمرکز و
فکرتو گذاشتی روي منو به فرد دیگه هم فکر نمی
کنی.
از این کلماتش جا خوردم و فقط سکوت کردم.
-حالا برو گیتار رو بیار واست گیتار بزنم.
تموم تعجبم پر کشید و با ذوق دستهامو به هم
کوبیدم.
-میخواي برام بخونی؟
خندید و لپمو کشید.
_آره برو.
با خوشحالی بلند شدم و بعد از بوسیدن گونهش به
سمت ویلا دویدم.
وارد شدم و کفشهامو درآوردم.
بعد از اینکه گیتار رو برداشتم خواستم به سمت در
حیاط برم اما یه دفعه صداي آیفون همه جا رو پر
کرد که اخم کم رنگی کردم.
یعنی کیه
با کمی مکث گیتار رو کنار پلهها گذاشتم و ازشون
بالا رفتم.
در رو باز کردم اما با کسی که دیدم انگار یه عالمه
آب جوش روي سرم ریختند و پاهام سست شدند
که سریع در رو گرفتم.
با پوزخند روي لبش گفت: تو اینجا چیکار میکنی
دختر عمو؟ اونم توي یه ویلا با نوهی دوست
آقاجون؟
با ترس و بهت زیر لب زمزمه کردم: سپیده!
به عقب انداختم و وارد شد که پتو از دستم در رفت
و روي زمین افتاد.
قلبم انگار از سینهم میخواست بیرون بزنه و از ترس
داشتم میمردم.
نگاه اجمالی به اطراف انداخت و با همون چهرهی
خبیسش به طرفم چرخید.
-چیه دختر عمو؟ کپ کردي!
درحالی که درست و حسابی نفس نمیکشیدم گفتم:
فکر بدي نکن، واست توضیح میدم.
دیدگاه ها (۴)

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۰۳نیشخندي زد و رو به روم وایساد.ناخ...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۰۴_میدونی،منم فکر میکنم کسی نمیدونه...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۰۱با تعجب بهش نگاه کردم.-واقعا؟!سري...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۰۰ولم کرد که دو طرف کتمو گرفتم تا ب...

P9ویو بورام:در رو باز کردم دیدم که سوجین هست(انتظار داشتین ت...

my favorite enemy p10زنگ تفریح شد. صدای همهمه دانش‌آموزا فضا...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۸۶چشماي خاکستری خوشگلش خيلي د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط