{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان:#معشوقه_استاد

رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۲۰۱
با تعجب بهش نگاه کردم.
-واقعا؟!
سري تکون داد.
_اگه میدونستم که اینجان عمرا میومدم.
_چرا ویلای باباهاتون کنار همه؟
به صندلی تکیه داد.
_بابا بزرگهامون رفقاي بچگی بودند، باهم این دوتا ویلا رو ساختند، بعد به ماها ارث رسید، بابا محسنم
تازگیا بین بچههاش ارثو پخش کرده که بعدا
دعوایی نشه.
آهانی گفتم.
همونطور که به دریا نگاه میکردم از سرما
دستهامو بین پام بردم تا گرم بشند.
سرد بود اما سوز نداشت.
خم شد و دستهاشو روي میز گذاشت.
-دستتو بده من.
لبخندي روي لبم نشست.
خم شدم و دستهامو روي میز گذاشتم که
گرفتشون.
گرماي دستش نه تنها دستم بلکه کل وجودمو گرم
کرد.
سرشو کمی کج کرد و با لبخند بهم چشم دوخت.
با لبخند به چشمهاي مثل شبش نگاه کردم.
_کنارت
حالم خوبه.
لبخندم رگهی خجالت پیدا کرد که سرمو پایین
انداختم.
_سرتو
بیار بالا و به چشمهام نگاه کن.
با کمی مکث سرمو بالا آوردم و به چشمهاي
مهربونش نگاه کردم.
سر و صداي اون ویلا واضحتر شد و انگار چند نفر
بیرون اومدند.
خواستم بچرخم که تند گفت: نچرخ.
متعجب گفتم: چرا؟!
_همینطوري.
نگاهش به عقب افتاد اما نمیدونم چی دید که یه دفعه سینیو به کنار بود، خم شد و لبشو روي لبم
گذاشت که چشمهام گرد شدند و تو گلو صداش زدم
اما لبشو روي لبم فشرد که قلبم شروع به تند کوبیدن کرد.
یه دفعه صداي نیما رو شنیدم.
-به! مهرداد خان!
آروم لبشو برداشت که متعجب بهش نگاه کردم.
بدون توجه به نگاه من درست وایساد و خیلی
خشک گفت: میبینم اومدي خوش گذرونی!
نفس عمیقی کشیدم و بلند شدم و به سمت نیما
چرخیدم.
نیما خندید اما معلوم بود از روي حرص یا عصبانیته.
-آره تو هم که معلومه...
به من اشاره کرد.
-اومدي خوش گذرونی.
اخمی رو پیشونیم نشست.
مهرداد: خب که چی؟
یه دفعه با کسی که روي تراس باهاش چشم تو چشم
شدم اخمهام از هم باز شدند و از خجالت اینکه
دیده باشه مهرداد منو بوسیده گر گرفتم.
اخم عمیقی روي پیشونیش بود.
نیما: بیا اینور یه دست والیبال بازي کنیم...
با طعنه ادامه داد: قهرمان تبلیغات.
ایمان از پلهها پایین اومد که دستمو بالا آوردم.
_سلام
به طور عجیبی زود اخمهاش از هم باز شدند و لبخندي زد.
_سلام.
با خوردن آرنج مهرداد تو پهلوم لبخندمو جمع
کردم.
بهش نگاه کردم که نگاه تندي بهم انداخت، منم از
رو نرفتم و ایشی گفتم.
مهرداد سعی کرد عصبانیتشو پنهان کنه.
-خودتون خوش بگذرونید دزد تبلیغات.
نیشخندي کنج لب نیما نشست.
مهرداد با پوزخند گفت: ایمان خان، چه خبرا؟
ایمان پوزخند کم رنگی زد.
-خبري نیست استاد.
وا اینا چه پدرکشتگی باهم دارند؟!
آخرش صبرم سر اومد و بلند گفتم: اه! بسه اینقدر با
طعنه حرف نزنید.
با حرکت دست رو به نیما گفتم: برو مزاحم نشو.
مهرداد آروم گفت: دمت گرم!
آروم گفتم: خواهش میکنم.
دیدگاه ها (۰)

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۰۲بهم نگاه کرد و خندید.نیما به بازو...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۰۳نیشخندي زد و رو به روم وایساد.ناخ...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۰۰ولم کرد که دو طرف کتمو گرفتم تا ب...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۱۹۹با خنده چرخیدم و به در تکیه دادم؛...

ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۷۰۷باید تو اغوشم میبود تا اروم بگیر...

چشمان تو پارت اول

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط