{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پسرک گفت : گاهی اوقات قاشق از دستم می افتد .

پسرک گفت : گاهی اوقات قاشق از دستم می افتد .
پیرمرد گفت : من هم همینطور .
پسرک آرام نجوا کرد : من شلوارم را خیس می کنم .
پیرمرد خندید و گفت : من هم همینطور
پسرک گفت : من خیلی گریه می کنم .
پیرمرد سری تکان داد و گفت : من هم همینطور .
اما بدتر از همه این است که... پسرک ادامه داد:آدم بزرگ ها به من توجه نمی کنند .
بعد پسرک گرمای دست چروکیده ای را حس کرد .
می فهمم چه حسی داری . . . می فهمم .

شل سیلور استاین
دیدگاه ها (۸)

یکی از سالمندان کهریزک، خانمی است به نام منبره شعاع که شعر گ...

شرمنده می‌کند دعایِ خیرِ مادر ، در کنجِ خانهِ سالمندان !!!

مامان چقد خوبه يه مامان داشته باشی..که صبح زود صدبار صدات کن...

⚓⃝Łøɍđ øf ŧħɇ sɇȺ᭄𓆝ܔ "فرمانروای دریا" 𝒄𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝟕。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۳۹: حرف‌هایی که باید گفته می‌شدچند لحظه بع...

فیک تانی૮₍´˶• . • ⑅ ₎აp²فردای آن روز، کلینیک هنوز در سکوت صب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط