{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

صدای سکوت در اتاق خالی

صدای سکوت در اتاق خالی

هوا سرد بود، همون‌طوری که قلب تهیونگ توی سینه‌اش حس می‌کرد. چند ماه بود که رفته بود، اما انگار همین دیروز بود که آخرین بار خنده‌هاش رو توی این خونه شنید. حالا خونه پر بود از سکوت، سکوتی که صدای قدم‌های خالی‌اش رو توی خودش گم می‌کرد.

تهیونگ کنار پنجره ایستاد و به خیابون خیس از بارون نگاه کرد. هر قطره بارون انگار یه خاطره رو با خودش می‌آورد؛ خاطره‌ی خنده‌های اون، خاطره‌ی دست‌هایی که توی دستش بود، خاطره‌ی چشم‌هایی که دنیای تهیونگ بودن. حالا فقط یه عکس قاب شده روی میز بود، لبخندی که انگار دیگه مال تهیونگ نبود.

گوشی‌اش رو برداشت. صفحه قفل بود، مثل قلب خودش. انگشتش رو روی عکس پروفایل کشید. همون عکسی که آخرین بار با هم گرفته بودن، توی یه روز آفتابی که قول داده بودن هیچ‌وقت تموم نشه. ولی تموم شد. مثل خیلی چیزای دیگه.

یه پیام اومد. از طرف یکی از اعضای گروه. «حالت چطوره؟»

تهیونگ جواب داد: «خوبم.»

ولی حالش خوب نبود. دلش می‌خواست فریاد بزنه، دلش می‌خواست گریه کنه، دلش می‌خواست بگه که چقدر دلش تنگ شده، چقدر این سکوت داره خفه‌اش می‌کنه. ولی فقط نوشت «خوبم». چون می‌دونست که بقیه هم درد خودشون رو دارن.

رفت توی آشپزخونه. همیشه وقتی ناراحت بود، دوست داشت یه چیز درست کنه. ولی امروز حتی حوصله باز کردن یخچال رو هم نداشت. فقط نشست روی صندلی و سرش رو بین دستاش گرفت.

یاد اولین قرارشون افتاد. توی یه کافه‌ی کوچیک، زیر نور کم. اون شب، تهیونگ بهش گفته بود که چقدر دنیاش با اومدن اون قشنگ‌تر شده. اونم خندیده بود و گفته بود: «من فقط اومدم که این قشنگی رو تکمیل کنم.»

حالا تکمیل‌کننده رفته بود و دنیاش دوباره خاکستری شده بود.

یاد حرف‌های اون افتاد: «حتی اگه دور باشیم، همیشه یه رشته‌ی نامرئی ما رو به هم وصل می‌کنه.»

تهیونگ به دستش نگاه کرد. انگار اون رشته رو حس می‌کرد، ولی خیلی ضعیف بود. خیلی شکننده.

دوباره گوشی‌اش رو برداشت. این بار رفت توی گالری عکس‌ها. اسکرول کرد و اسکرول کرد. عکس‌های خنده، عکس‌های سفر، عکس‌های لحظات ساده. هر کدوم یه تیکه از وجودش رو با خودش برده بود.

یه پیام دیگه اومد. این بار از طرف خودش، از یه گروه چت قدیمی که دیگه کسی توش حرف نمی‌زد. فقط یه استیکر غمگین بود که خودش فرستاده بود، وقتی که تازه فهمیده بود همه چیز تموم شده.

تهیونگ بلند شد و رفت سمت اتاق. روی تخت نشست. تخت هنوز بوی عطر اون رو می‌داد. یه عطر تلخ و شیرین که حالا فقط درد رو یادش می‌آورد.

اشک‌هاش شروع شد. آروم، ولی پیوسته. مثل همون بارون بیرون.

حس می‌کرد یه تیکه از وجودش گم شده
دیدگاه ها (۰)

جنگِ شام جونگ‌کوک با اون لبخند شیطنت‌آمیزش تکیه داده بود به...

مأموریتِ زیباییتو داشتی روی کاناپه نشسته بودی و با گوشی کار ...

پارت سوم: یه جواب که از ته دل میادجیمین آروم روی یه زانو نشس...

پارت دوم: لحظه‌ای که همه‌چیز آروم شدبعد از شام، جیمین گفت می...

chapter 2p18تهیونگ با اون پوزخندِ مرموزش، مستقیم به ا.ت خیره...

^فیک جونگکوک^(پارت۱۸)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط