{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دیـدمت باز در گذرگاهے

دیـدمت باز در گذرگاهے
از پـےِ سال‌هـا جدایـے
ڪودڪے بـاز زنـده شـد در مـن:
آن صفـا و بـےریـایـےهـا...
زنـده شـد بوسـہ‌هـاے پنهـانے
ڪہ شـب انـدر خیـال مـا میـریخت.
روزهـا ، امـّا کنـار یـکدیگـر
همـہ از چشـم مـا حیـا میریـخت.
آه از آن گفتـہ‌هاے عـشـق آمیـز
ڪہ بـہ دل بـود در نـهان مـا را
لیڪ جز درس و جـز کتاب ، سخـت
خـود نمیرفت بر زبـن مـا را
دیـدمت ولـےافسـوس
ڪہ تــو دیـگر نـہ آنچـنان بودے
مـن خـزان دیده باغ درد انگیـز
تو خـزان دیده باغبـان بودے...!
دیدگاه ها (۱)

دستانت را به من بدههزار راه نرفته است که با هم نرفته‌ایمهزار...

ولت کرده؟شبا تا صبح بخاطرش گریه میکنے؟نتونست پاےحرفاش وایسه؟...

باید باور کنیمتنهایےتلخ‌ترین بلاےبودن نیستچیزهاے بدترےهم هست...

از روزے کہ نگاهـت سـرد شد ،، از روزے کہ آن همہ شور و شوق جا...

حال دل من... 🥺💔آقا… آقایِ جانِ من، صدایم را می‌شنوی؟دورت بگر...

بازی خطرناکپارت : ۲۸ باران شبانه دوباره شهر را در آغوش گرفته...

سایه‌های مافیاپارت : ۱۴ باران هنوز بند نیامده بود.جونگ کوک ع...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط