وقتی اون تورو به سرپرستی میگیره و...p15
وقتی اون تورو به سرپرستی میگیره و...p15
ویو هیونجین
اونو با ۱ و نیم سال راضی کردم خواستم برم
بیرون درو باز کردم که مین دا افتاد توبقلم
با عصبانیت گفتم تو اینجا چیکار میکنی
مگه نگفتم بری گمشی تو اتاقت هاا از کی
اینجا وایستادی چقدر از حرف هامون رو
شنیدی
ات.. بغض
& خب پرنسس خانم با پای خودش *
(* این یعنی نداشته حرفش کامل شه )
$ ۱ و نیم سال..گم شو بیرون .به اون مرد
ناشناس .. رفت
ات ویو
ات.هیونجین اون حرفی وه زد راست بود تو
واقعا میخوای منو بدی دست اون
$ نه مین دا ببین من ...
خب اره اول قصدم این بود که تورو بدم
بهش اما الان من تو رو دوست دارم
ات.. داری دروغ میگی مثل سگ ( شرمنده
ادمین)
مگه من کیم مگه پدر بزرگم کیه ها بهم بگو
ات رفت سمت اتاقش و یه تیغ از تو کشو
برداشت گزاشت رو دستش بهم حقیقت رو
میگی یا الان یا هیچوقت من خیلی دلم
میخواد بدونم چی سر خواندم اومده و اینکه
مامانم چرا..
هیونجین لب زد و گفت خونواده ات چیکاره
بودن
ات. هق هق من خیلی بدبخت ام چرا من
چرا من..... چرا باید پدر بزرگم مادرم رو بکشه
چراا .. هق
$ گریه نکن
براید بقلش کرد و گزاشتش رو تخت
نازش کرد تا آروم شه و بعدم کم کم خوابش
برد
۱۲۰ مین بعد ( حالا دو ساعت )
ویو ات. بیدار شدم چشم هام درد میکرد و
قرمز بود فک کنم چون گریه کردم
از اتاق اومدم بیرون خیلی خسته بودم بعد
فهمیدن اینکه مادرم به دست پدربزرگم
کشته شده و تصادف نبوده و اینکه پدر بزرگم
واقعا کیه خیلی احساس تنهایی میکردم من
میدونستم یه پدر بزرگ دادم اما...
داشتم میرفتم توی کتاب خونه تا یه کتاب
بردارم و خودم رو سزگرم کنم کپهیونجین
هم همونجا بود و داشت کتاب میخوند
وقتی دیدمش نمیدونم چرا ولی اشک تو
چشام جمع شد
ویو هیونجین
داشتم کتاب میخوندم که ات رو دیدم
سرش رو انداخته بود پایین و یه قطره اشک
از چونش افتاد پایین داشت گریه میکرد
طوری رفتار کردم که واسم مهم نیست اما
واسم خیلی مهم بود اما نمی تونستم
پیش خودم نگهش دارم برا همین باید
اینطوری میکردم که بهم وابسته نشه و
اینطوری واسه خودمم بهتر بود
بعد یکم اشک هاش رو پاک کرد یه کتاب
برداشت و طوری که اونم انگار براش مهم
نیست نشست کنارم و کتاب رو باز کرد
و شروع به خوندن کرد
بعد چند مین از کنارش پا شدم و و گفتم از
این به بعد هر جا رفتی باید قبلش از من ا
جازه بگیری و اینکه اگه با هم جایی رفتیم تو
زن منی
ات. اما اخه..
برو بخواب فردا برو جای بابات
ویو ات...
وقتی اینو گفت خیلی عصبی شدم و فک م
قفل شد و ...
ا
دامه دارد ...
___________ واقعا ببخشید اگه کوتاه بود
پارت بعدی قراره اتفاقات جالبی بیوفته ...____
شرط پارت بعد
۷ تا لایک
۳ تا بازنشر
۵ تا کامنت
___________
از اینجا داستان یکم جذاب تر میشه ....
ویو هیونجین
اونو با ۱ و نیم سال راضی کردم خواستم برم
بیرون درو باز کردم که مین دا افتاد توبقلم
با عصبانیت گفتم تو اینجا چیکار میکنی
مگه نگفتم بری گمشی تو اتاقت هاا از کی
اینجا وایستادی چقدر از حرف هامون رو
شنیدی
ات.. بغض
& خب پرنسس خانم با پای خودش *
(* این یعنی نداشته حرفش کامل شه )
$ ۱ و نیم سال..گم شو بیرون .به اون مرد
ناشناس .. رفت
ات ویو
ات.هیونجین اون حرفی وه زد راست بود تو
واقعا میخوای منو بدی دست اون
$ نه مین دا ببین من ...
خب اره اول قصدم این بود که تورو بدم
بهش اما الان من تو رو دوست دارم
ات.. داری دروغ میگی مثل سگ ( شرمنده
ادمین)
مگه من کیم مگه پدر بزرگم کیه ها بهم بگو
ات رفت سمت اتاقش و یه تیغ از تو کشو
برداشت گزاشت رو دستش بهم حقیقت رو
میگی یا الان یا هیچوقت من خیلی دلم
میخواد بدونم چی سر خواندم اومده و اینکه
مامانم چرا..
هیونجین لب زد و گفت خونواده ات چیکاره
بودن
ات. هق هق من خیلی بدبخت ام چرا من
چرا من..... چرا باید پدر بزرگم مادرم رو بکشه
چراا .. هق
$ گریه نکن
براید بقلش کرد و گزاشتش رو تخت
نازش کرد تا آروم شه و بعدم کم کم خوابش
برد
۱۲۰ مین بعد ( حالا دو ساعت )
ویو ات. بیدار شدم چشم هام درد میکرد و
قرمز بود فک کنم چون گریه کردم
از اتاق اومدم بیرون خیلی خسته بودم بعد
فهمیدن اینکه مادرم به دست پدربزرگم
کشته شده و تصادف نبوده و اینکه پدر بزرگم
واقعا کیه خیلی احساس تنهایی میکردم من
میدونستم یه پدر بزرگ دادم اما...
داشتم میرفتم توی کتاب خونه تا یه کتاب
بردارم و خودم رو سزگرم کنم کپهیونجین
هم همونجا بود و داشت کتاب میخوند
وقتی دیدمش نمیدونم چرا ولی اشک تو
چشام جمع شد
ویو هیونجین
داشتم کتاب میخوندم که ات رو دیدم
سرش رو انداخته بود پایین و یه قطره اشک
از چونش افتاد پایین داشت گریه میکرد
طوری رفتار کردم که واسم مهم نیست اما
واسم خیلی مهم بود اما نمی تونستم
پیش خودم نگهش دارم برا همین باید
اینطوری میکردم که بهم وابسته نشه و
اینطوری واسه خودمم بهتر بود
بعد یکم اشک هاش رو پاک کرد یه کتاب
برداشت و طوری که اونم انگار براش مهم
نیست نشست کنارم و کتاب رو باز کرد
و شروع به خوندن کرد
بعد چند مین از کنارش پا شدم و و گفتم از
این به بعد هر جا رفتی باید قبلش از من ا
جازه بگیری و اینکه اگه با هم جایی رفتیم تو
زن منی
ات. اما اخه..
برو بخواب فردا برو جای بابات
ویو ات...
وقتی اینو گفت خیلی عصبی شدم و فک م
قفل شد و ...
ا
دامه دارد ...
___________ واقعا ببخشید اگه کوتاه بود
پارت بعدی قراره اتفاقات جالبی بیوفته ...____
شرط پارت بعد
۷ تا لایک
۳ تا بازنشر
۵ تا کامنت
___________
از اینجا داستان یکم جذاب تر میشه ....
- ۹۲
- ۲۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط