{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یه روز گنجشکی میبینه یه عقرب پیر گریه و زاری میکنه که توا

یه روز گنجشکی میبینه یه عقرب پیر گریه و زاری میکنه که توان رفتن به اون طرف رودخونه رو نداره...
از گنجشک خواهش و تمنا میکنه کمکش کنه...
گنجشک از روی دلسوزی کمک میکنه...
اما همین که میرسن اون طرف رودخونه گنجشک میبینه پشت سرش میسوزه!
به عقرب میگه: چرا نیشم زدی؟!!! من که بهت کمک کردم!‏
عقرب میگه: خودمم ناراحت شدم ولی چه کنم ذاتم اینه....
حکایت بعضی آدماست......!!!!!!
دیدگاه ها (۱)

احتمالا شب امضای برجامم ریخته بودن بیرون ب قر و فر دادناحتما...

گاینا از مردم تهران هستنواسه قربانیان ۱۱ سپتامبراومده بودن ه...

رمان عشق ممنوع

Part: 8حالا برمیگردیم به داستان اصلیمون=(بعد از انفجار) ویو ...

👑The dance of fractured harmonies 🦋Part ¹«فرانسه ، اواخر قرن...

پارت ۲۰(لباس یونا واسه مهمونی)جونگ کوک:یونا کجایی؟یونا:مگه ن...

پات۲۶رز وحشی ات ...رفتم تو اتاق کار جونگ کوک که و نشستم روی ...

سناریو بلولاک/قفل آبی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط