{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝒽𝒶𝓉𝑒 𝓉𝒶 𝓁𝑜𝓋𝑒"نفرت تا عشق"

𝒽𝒶𝓉𝑒 𝓉𝒶 𝓁𝑜𝓋𝑒"نفرت تا عشق"
part : ³

جیمین جلوی داخل راه رو ایستاده بود که صدای سرد و بمی بغل گوشش حس کرد.

-به جهنم واقعی خوش اومدی ، پارک جیمین

اگه می‌گفت نترسیده دروغ بود چون لرزش بدنش و به وضوح حس میکرد ، اما با این حال چیزی نگفت میدونست اتاق هاشون جداست پس بدون ماتلی وارد اتاق خودش شد و بالاخره اشکاش جاری شدن.

+هق...هق..

دستش و روی لباش گذاشته بود تا صدای هق هق هاش و خفه کنه ، بعد از ده دقیقه گریه کردن بالاخره آروم شد و به سمت حمام رفت دوش کوتاهی گرفت و با پوشیدن لباس های راحتیش روی تخت وِلو شد و طولی نکشید که به دنیای خواب فرو بره...

...

صبح وقتی از خواب بیدار شد وارد دستشویی شد که با دیدن خودش لحظه ای وحشت کرد ، رنگش پریده بود و سفیدی صورتش و بیشتر میکرد زیر چشم هاش گود افتاده بود و چشم هاش حسابی سرخ بودن ، از اتاقش خارج شد و وقتی بیرون اومد انتظار داشت خدمتکار ها مشغول کار باشن اما کسی داخل عمارت نبود.

اهمیت نداد ، از شب قبل هیچی نخورده بود و حالا حسابی گرسنه بود پس سریع مشغول درست کردن صبحانه برای خودش شد ، اول مربا رو روی نون تُست ریخت ، تخم مرغ رو سرخ کرد و برای خودش کمی قهوه درست کرد بعد از سیر شدن شکمش تصمیم گرفت سری به گوشی اش بزنه ، تا جایی که یاد داشت یک هفته و شاید بیشتر از دونسنگ کوچولوش بی خبر بود.

وارد تماس ها شد و روی شماره «خرگوش کوچولو» کلید کرد ، کمی بعد صدای خوابالو پسر کوچکتر داخل گوشش پیچید.

×کیه؟

+منم کوک

جونگ‌کوک مثل برق گرفته ها سریع چشم هاش و باز کرد و روی تخت کامل نشست

×جیمین؟کجایی؟چرا جواب تماس هامو نمی‌دادی؟حالت خوبه؟

+هی هی آروم!من خوبم

×آه خدایا فکر کردم اتفاقی برات افتاده چرا نمیای دانشگاه؟مشکلی پیش اومده؟

+خب ببین نمیتونم پشت تلفن همه چیو توضیح بدم ، باید ببینمت

×البته کجا بیام؟

+بیا همون کافه همیشگی

×باشه ساعت چند؟

+پنج خوبه؟

×آره ساعت پنج می‌بینمت

+باشه خداحافظ

×خداحافظ.

...

حوصلش به شدت سر رفته بود و ایده نداشت باید چیکار کنه ، دقیقه ها می‌گذشت که نگاهی به ساعت انداخت و مثل برق گرفته ها پاشد

+لعنتی ساعت چهاره!

سریع لباس سفیدی همراه با شلوار مشکی تقریبا جذب پوشید ، گوشی و برداشت و بیرون رفت حالا که دقت میکرد دو نگهبان جلوی در عمارت در حال نگهبانی بودن.

^کجا تشریف میبرید ارباب جوان؟

+میرم پیش دوستم زود برمیگردم

^صبر کنید ارباب بزرگ اطلاع ندارن!

+اهه زودی میام دیگه

بدون اینکه منتظر باشه نگهبان حرف دیگه ای بزنه سریع بیرون زد ، تاکسی گرفت و به همون کافه رفت ، جونگ‌کوک و دید که لباس آبی رنگی به تن داشت و همچنین یه شلوار بَگ که به خاطر اندام ظریفش به کلی توش گم شده بود!

+سلام کوک

×سلام جیمی

جیمین کل قضیه رو برای جونگ‌کوک تعریف کرد و لحظه ای بعد جونگ‌کوک جیغ بلندی کشید.

×چی؟!!

کل افراد داخل کافه برگشتن و به اون دو خیره شدن که جیمین سریع عذرخواهی کرد

+متاسفم ، کل کافه رو گذاشتی رو سرت!

×نکنه انتظار داشتی خوشحال بشم؟داری میگی پدر عوضیت تو رو به کسی فروخت که حتی نمیدونی کیه!

+می‌دونم...

×باید از اونجا فرار کنی!

+نمیشه...حتی اگه فرار کنم بازم پدرم من و برمیگردونه

×تو میای خونه من!

+اون همین الان نمیدونه من اومدم بیرون کافیه بفهمه و...طبق گفته خودش تنبیه میشم..

×تنبیه؟طرف روانیه!

جونگ‌کوک حرفش و گفت اما خبر نداشت که سرنوشت قراره چه اتفاقاتی براش رقم بزنه ، مثلاً...برادر همون روانی عاشقش بشه و کاری کنه که جونگ‌کوک هم عاشقش بشه؟...

+اوه فا/ک باید برگردم

×چی؟تازه نیم ساعت گذشته!

+نمیدونی تو چه موقعیتی هستم؟

×اوه یادم رفته بود.

+خنگول به هرحال دوباره به دیدنت میام

×خوشحال میشم هیونگ!لطفا بهم زنگ بزن و از حالت بهم بگو

+باشه کوکی

جیمین و جونگ‌کوک هم و بغل کردن و بعد جونگ‌کوک به خونه خودشون برگشت و جیمین هم به عمارت یونگی.

~~~

اهم اهم حس میکنم اصلا تو نوشتن یونمین خوب نیستم و استعداد ندارم:/
ولی خب قبول کنید✨💘

شرایط↓
لایک:۱۰۰
کامنت:۱۰۰

#فیک_یونمین#یونگی#جیمین
دیدگاه ها (۱۶)

سرش جر خوردم دوسش داشته باشید وگرنه گریه میکنم🙇🏻✨یه سوال ورژ...

𝒽𝒶𝓉𝑒 𝓉𝒶 𝓁𝑜𝓋𝑒"نفرت تا عشق" part : ²کلافه نفسش و بیرون فرستاد ...

Help me

شب تولدم پارت 37فصل دوم پارت 8جونگ کوک: نه ات میاد عمارتجیمی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط