جنون مافیا
جنون مافیا
☆part11S1☆
سنگینی سکوت رو میتونستم حس کنم
سرد بودنش که تا بینیمو منجمد کرده بود و بی میلی هردومون...
تنها چیزی که حس میکردم باد کولر و صدای کم اهنگ بود...
کوک: پیاده شو
سوا:..
کوک: نمیشنوی
سوا..ها..(سرمو تکون داد و از ماشین اومدم بیرون
دقیقا جلوی فروسگاه مرکزی سئول بودیم... جایی که بیشتر خرپولا میومدن اه خدایا چه نفس گیره
کل دنیا روی دوشم سنگینی میکرد.. هنوز توی مبهوت بودم... من نیمخواستم ازدواج کنم.. من نمیخواستم باکسی که راغب نیست ازدواج کنم
با بی میلی مغازه هارو نگاه میکردم که به مغازه موردنظرمون رسیدیم.. درسته لباس عروس و کت و شلوار!
...: خوش اومدید
کوک: ممنون...
سوا: سلام
...: خب ببین اینها لباس عروس ها سایز تو هستن
ماشالا سایزت خیلی خوبه...از هر نظر و..
سوا: باشه م..منون متوجه شدم میشه پرو کنمشون؟
بیشتر از این پیش میرفت رسما جلوی این مردک اب میشدم
...: بله بفرما
اولین لباسم رو پوشیدم... بدی نبود..دوسش نداشتم رفتم که جونگکوک ببینت ولی سرش تو گوشیش بود و فقط سرشو به معنی منفی تکون داد
لباس دومیو پوشیدم...از بالای سینم شروع میشد تا پایین.. ساده بود...ولی یکم خط سینم معلوم میشد ولی خیلی بهم میومد
سوا: یکم بسته تر ندارید؟
...: اینا همشون مدلاشون خاصه و کپی دیگه ای نداره.. بیا نامزدتم ببینه
سوا: چی؟!
رسما دارم روانی میشم...
وقتی رفتم دستمو کمی گذاشتم روی سینم که خیلی چاکش معلوم نشه
جونگکوک: برش دار
سوا: چی؟. چیو؟
جونگکوک: دستتو
ویو کوک
با کلافگی نشسته بودم و به چیزایی که گفته بودم تهیونگ بفرسته نگاه مینداختم..
وقتی سوا اومد دستشو گذاشته بود روی سینش که بهش گفتم برداره.. معلون بود خجالت میکشه و منم میخواستم دست بزارم رو نقطه ضعفش... وقتی دستشو با تردید برداشت خودشو صاف کرد...اون رنگ پوست گندمی و سفیدش زبادی تو چشم بود ولی همچنان خنثی موندم
پایان ویو
کوک: نه...اون یکیو بپوش.. زیادی با این تو چشی...بعد عروسی میتونی به هرکی بچسبی ولی الان نه
بعد از خرید وسایل رفتیم داخل ماشین
یعنی چی که به هرکی میخوای بچسب مگه من ه. ر. زم؟
اشک توی چشام حلقه زده بود...
کوک: رسیدیم پیاده شو
سوا: تو.. نمیای؟
کوک: کار دارم
سوا: چه کاری؟
کوک: به تو ربطی نداره دختر کوچولو
بعد از اینکه رفتم توی عمارت صاف رفتم توی اتاقم همون اتاق خدمتکاریم که با سوجین مشترک بود...نشستم روی زمین و زار زار گریه کردم...من نمیخواستم... من تحمل این همه سختیو نداشتم...چرا باید من همیشه بخت بد و سیاهیو تجربه منم
اینقدری گریه کردم که خود به خود خوابم برد
ساعت ۸شب
اجوما: سوا.. سوا
سوا: ها..
اجوما: بلند شو دخترم خانوم جون کارت دارن.. ما داریم وسایلو جمع میکنیم فردا صبح برگردیم عمارت (همون عمارت کوک)
سوا: چی خانوم جون؟؟؟
اجوما: بیا ببینم این یخو بگیر اول چشات اندازه پفک باد کردههه
بعد از چند دقیقه رفتم توی اتاق پدر و مادر کوک...
مامان ک: خب دخترم سوا...ببین میدونم سخته اما به مرور زمان به همدیگه عادت میکنید..من مطمئنم زمان بگذره جونگکوک نرمتر میشه
سوا: ولی...خانوم
مامان ک: خانوم چیه به من بگو مامان
سوا: آه... خب.. مادرجون من... من واقعا نمیخوام ازدواج کنم.. من اصلا دنبال همچین چیزی نبودم من هنوز میخوام پول دربیارم و برم دانشگاه.. من چرا.. چرا من... من واقعا نمیخوام نمیشه یکی دیگه؟(گریه)
مامان ک: کریه نکن دخترم...ببین بعد از ایناهم میتونی بری دانشگاه لطفا نودتو اینقد اذیت نکن
سوا: ولی...
یهو در باز شد و اجوما اومد داخل
اجوما: ببخشید خانوم شام امادس...ارباب(بابا کوک) خواستن بیاین سر سفره
....
سرسفره
جونگکوک نبود
بابای ک: دخترم تا ازدواجتون اینجا میمونید یعنی تا دو شب دیگه...این دو شبو برو توی اتاق جونگکوک
سوا: چی نه من جام واقعا راحته اتاقمم خوبه نیازی نیس...
مامان ک: عزیزم اون یه تخت دو نفره بزرگ داره بعدشم شما دیگه نامزد همید باید تو یه اتاق بمونید
دلم میخواد باز بزنم زیر گریه... امروز اصلا سوجینو ندیدم... خیلی حالم بده... شاید خودکشی راه خوبی باشه ولی نمیتونم
...
☆part11S1☆
سنگینی سکوت رو میتونستم حس کنم
سرد بودنش که تا بینیمو منجمد کرده بود و بی میلی هردومون...
تنها چیزی که حس میکردم باد کولر و صدای کم اهنگ بود...
کوک: پیاده شو
سوا:..
کوک: نمیشنوی
سوا..ها..(سرمو تکون داد و از ماشین اومدم بیرون
دقیقا جلوی فروسگاه مرکزی سئول بودیم... جایی که بیشتر خرپولا میومدن اه خدایا چه نفس گیره
کل دنیا روی دوشم سنگینی میکرد.. هنوز توی مبهوت بودم... من نیمخواستم ازدواج کنم.. من نمیخواستم باکسی که راغب نیست ازدواج کنم
با بی میلی مغازه هارو نگاه میکردم که به مغازه موردنظرمون رسیدیم.. درسته لباس عروس و کت و شلوار!
...: خوش اومدید
کوک: ممنون...
سوا: سلام
...: خب ببین اینها لباس عروس ها سایز تو هستن
ماشالا سایزت خیلی خوبه...از هر نظر و..
سوا: باشه م..منون متوجه شدم میشه پرو کنمشون؟
بیشتر از این پیش میرفت رسما جلوی این مردک اب میشدم
...: بله بفرما
اولین لباسم رو پوشیدم... بدی نبود..دوسش نداشتم رفتم که جونگکوک ببینت ولی سرش تو گوشیش بود و فقط سرشو به معنی منفی تکون داد
لباس دومیو پوشیدم...از بالای سینم شروع میشد تا پایین.. ساده بود...ولی یکم خط سینم معلوم میشد ولی خیلی بهم میومد
سوا: یکم بسته تر ندارید؟
...: اینا همشون مدلاشون خاصه و کپی دیگه ای نداره.. بیا نامزدتم ببینه
سوا: چی؟!
رسما دارم روانی میشم...
وقتی رفتم دستمو کمی گذاشتم روی سینم که خیلی چاکش معلوم نشه
جونگکوک: برش دار
سوا: چی؟. چیو؟
جونگکوک: دستتو
ویو کوک
با کلافگی نشسته بودم و به چیزایی که گفته بودم تهیونگ بفرسته نگاه مینداختم..
وقتی سوا اومد دستشو گذاشته بود روی سینش که بهش گفتم برداره.. معلون بود خجالت میکشه و منم میخواستم دست بزارم رو نقطه ضعفش... وقتی دستشو با تردید برداشت خودشو صاف کرد...اون رنگ پوست گندمی و سفیدش زبادی تو چشم بود ولی همچنان خنثی موندم
پایان ویو
کوک: نه...اون یکیو بپوش.. زیادی با این تو چشی...بعد عروسی میتونی به هرکی بچسبی ولی الان نه
بعد از خرید وسایل رفتیم داخل ماشین
یعنی چی که به هرکی میخوای بچسب مگه من ه. ر. زم؟
اشک توی چشام حلقه زده بود...
کوک: رسیدیم پیاده شو
سوا: تو.. نمیای؟
کوک: کار دارم
سوا: چه کاری؟
کوک: به تو ربطی نداره دختر کوچولو
بعد از اینکه رفتم توی عمارت صاف رفتم توی اتاقم همون اتاق خدمتکاریم که با سوجین مشترک بود...نشستم روی زمین و زار زار گریه کردم...من نمیخواستم... من تحمل این همه سختیو نداشتم...چرا باید من همیشه بخت بد و سیاهیو تجربه منم
اینقدری گریه کردم که خود به خود خوابم برد
ساعت ۸شب
اجوما: سوا.. سوا
سوا: ها..
اجوما: بلند شو دخترم خانوم جون کارت دارن.. ما داریم وسایلو جمع میکنیم فردا صبح برگردیم عمارت (همون عمارت کوک)
سوا: چی خانوم جون؟؟؟
اجوما: بیا ببینم این یخو بگیر اول چشات اندازه پفک باد کردههه
بعد از چند دقیقه رفتم توی اتاق پدر و مادر کوک...
مامان ک: خب دخترم سوا...ببین میدونم سخته اما به مرور زمان به همدیگه عادت میکنید..من مطمئنم زمان بگذره جونگکوک نرمتر میشه
سوا: ولی...خانوم
مامان ک: خانوم چیه به من بگو مامان
سوا: آه... خب.. مادرجون من... من واقعا نمیخوام ازدواج کنم.. من اصلا دنبال همچین چیزی نبودم من هنوز میخوام پول دربیارم و برم دانشگاه.. من چرا.. چرا من... من واقعا نمیخوام نمیشه یکی دیگه؟(گریه)
مامان ک: کریه نکن دخترم...ببین بعد از ایناهم میتونی بری دانشگاه لطفا نودتو اینقد اذیت نکن
سوا: ولی...
یهو در باز شد و اجوما اومد داخل
اجوما: ببخشید خانوم شام امادس...ارباب(بابا کوک) خواستن بیاین سر سفره
....
سرسفره
جونگکوک نبود
بابای ک: دخترم تا ازدواجتون اینجا میمونید یعنی تا دو شب دیگه...این دو شبو برو توی اتاق جونگکوک
سوا: چی نه من جام واقعا راحته اتاقمم خوبه نیازی نیس...
مامان ک: عزیزم اون یه تخت دو نفره بزرگ داره بعدشم شما دیگه نامزد همید باید تو یه اتاق بمونید
دلم میخواد باز بزنم زیر گریه... امروز اصلا سوجینو ندیدم... خیلی حالم بده... شاید خودکشی راه خوبی باشه ولی نمیتونم
...
- ۱.۶k
- ۰۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط