(✿) ظهور ازدواج (✿)
(✿) ظهور ازدواج (✿)
(♡)پارت ۲۱۴ (♡)
زل زد تو چشمام.
نمیتونستم بعد اون خاطره لعنتي به اين زودي توي اين
خونه لعنتي تنها شم..
اشك ترس تنها بودن تو چشمام جمع شد و اروم گفتم:لطفا.. چشماشو بست و گرفته و مشوش گفت:فقط سریع.. لبخند زدم و سریع دویدم سمت اتاقو گفتم باشه باشه.. سریع پالتومو برداشتم و دویدم بیرون.
کفش پوشیده و مضطرب منتظرم بود. احتمالا اتفاق خيلي مهمي و البته بدي
افتاده
بود.
به شدت مضطرب و نگران بود. اصلا تو اسانسور اروم و قرار نداشت و چندتا سرفه زد..
اخماش انقدر غلیظ و تو هم بود و بي اعصاب به نظر میرسید که جرئت نمیکردم بپرسم چي شده اما از نگراني و
استرس داشتم خفه میشدم..
اخ .. فقط خدا بخير كنه.
با وایستادن اسانسور خيلي سريع رفت سمت ماشین و منم
با دلشوره دنبالش..
خيلي با سرعت و بي دقت رانندگي ميکرد..
با استرس شديدي به صندلي چسبيدم و لرزون گفتم:چي
شده؟ میشه به منم
نگفت...
هيچي
انگار ذهنش هزار جا بود و انگار یه لحظه .
جاني و مالي شديدي داشت.
ماشین جلوییمون یهو زد رو ترمز
تلفات دیر رسیدن
سرعتمون خيلي زياد بود و جیمز مجبور شد با تمام قدرت ترمز رو فشار بده که وحشت زده پرت شدم جلو و اونقدر سرعتمون زیاد بود که منتظر برخورد سرم با شیشه بودم که جیمز یه دستش رو صاف و خيلي محکم جلوم نگه
داشت و نذاشت پرت شم جلو.
متعجب به دستش نگاه کردم.
صاف جلوي سينه ام گرفته بودش که خورده بودم بهش و
پرت نشده بودم جلو..
خيلي عصبي
با اون دستش یه بوق خيلي طولاني و ممتد
زد و دستش رو برداشت و از کنار اون احمق سبقت گرفت و
رد شد. دیگه واقعا خيلي نگران شده بودم.. اخه چي شده لامصب؟
خفه شدم. حرف بزن..
خوب ببینید چقد پارت گذاشتم حالا اگه حمایت زیاد بود فردا نه پس فردا براتون ۲۰ پارت میزارم پس ظهر بخیر ♥️🖐️
(♡)پارت ۲۱۴ (♡)
زل زد تو چشمام.
نمیتونستم بعد اون خاطره لعنتي به اين زودي توي اين
خونه لعنتي تنها شم..
اشك ترس تنها بودن تو چشمام جمع شد و اروم گفتم:لطفا.. چشماشو بست و گرفته و مشوش گفت:فقط سریع.. لبخند زدم و سریع دویدم سمت اتاقو گفتم باشه باشه.. سریع پالتومو برداشتم و دویدم بیرون.
کفش پوشیده و مضطرب منتظرم بود. احتمالا اتفاق خيلي مهمي و البته بدي
افتاده
بود.
به شدت مضطرب و نگران بود. اصلا تو اسانسور اروم و قرار نداشت و چندتا سرفه زد..
اخماش انقدر غلیظ و تو هم بود و بي اعصاب به نظر میرسید که جرئت نمیکردم بپرسم چي شده اما از نگراني و
استرس داشتم خفه میشدم..
اخ .. فقط خدا بخير كنه.
با وایستادن اسانسور خيلي سريع رفت سمت ماشین و منم
با دلشوره دنبالش..
خيلي با سرعت و بي دقت رانندگي ميکرد..
با استرس شديدي به صندلي چسبيدم و لرزون گفتم:چي
شده؟ میشه به منم
نگفت...
هيچي
انگار ذهنش هزار جا بود و انگار یه لحظه .
جاني و مالي شديدي داشت.
ماشین جلوییمون یهو زد رو ترمز
تلفات دیر رسیدن
سرعتمون خيلي زياد بود و جیمز مجبور شد با تمام قدرت ترمز رو فشار بده که وحشت زده پرت شدم جلو و اونقدر سرعتمون زیاد بود که منتظر برخورد سرم با شیشه بودم که جیمز یه دستش رو صاف و خيلي محکم جلوم نگه
داشت و نذاشت پرت شم جلو.
متعجب به دستش نگاه کردم.
صاف جلوي سينه ام گرفته بودش که خورده بودم بهش و
پرت نشده بودم جلو..
خيلي عصبي
با اون دستش یه بوق خيلي طولاني و ممتد
زد و دستش رو برداشت و از کنار اون احمق سبقت گرفت و
رد شد. دیگه واقعا خيلي نگران شده بودم.. اخه چي شده لامصب؟
خفه شدم. حرف بزن..
خوب ببینید چقد پارت گذاشتم حالا اگه حمایت زیاد بود فردا نه پس فردا براتون ۲۰ پارت میزارم پس ظهر بخیر ♥️🖐️
- ۲۱.۲k
- ۲۶ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط