{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part13

part13
اینجا آرومِ قبلِ طوفان دوباره شروع میشه.

🖤 «دخترِ خیابان بارونی –آرامشی که دوام ندارد»

دو روز از بیمارستان گذشته بود.
جونگ‌کوک مرخص شده بود، ولی هنوز کامل سرپا نبود.
و این بدترین خبر برای آدمی مثل او بود… چون یعنی هنوز آسیب‌پذیر بود.
خانه ساکت بود.
اما این سکوت، شبیه قبل نبود.
این یکی… انگار چیزی رو پنهان می‌کرد.
آریا تو آشپزخونه بود.
نگاهش خسته، ولی آروم‌تر از قبل.
دیگه اون دخترِ شکسته‌ی پارت ۸ نبود…
ولی هنوز کامل هم امن نبود.
جونگ‌کوک وارد شد.
دستش به دیوار بود، کمی آهسته حرکت می‌کرد.
آریا سریع نگاهش کرد.
«باید استراحت کنی…»
جونگ‌کوک شونه بالا انداخت.
«می‌کنم.»
دروغ ساده.
همون لحظه تلفن زنگ خورد.
اسم ناشناس.
جونگ‌کوک جواب داد.
سکوت.
بعد… صورتش تغییر کرد.
آریا فهمید.
بدون اینکه چیزی شنیده باشه.
بعد از قطع تماس، آریا پرسید:
«چی شد؟»
جونگ‌کوک مکث کرد.
«تموم نشده.»
شب…
همه چیز دوباره سنگین شد.
یه پاکت دیگه.
این بار داخلش فقط یک عکس نبود.
یه پیام بود:
«تو هنوز هم فکر می‌کنی می‌تونی ازش محافظت کنی؟»
و زیرش…
اسم آریا.
دست جونگ‌کوک مشت شد.
این بار ترس نبود…
خشم بود.
آریا آرام گفت:
«اون هنوز زنده‌ست؟»
جونگ‌کوک جواب داد:
«بیشتر از قبل خطرناکه.»
سکوت.
آریا نزدیک‌تر شد.
«من دیگه نمی‌خوام فرار کنم.»
جونگ‌کوک سریع گفت:
«نه.»
محکم‌تر از همیشه.
«این بار فرق داره.»
آریا اخم کرد.
«تو همیشه همینو می‌گی…»
جونگ‌کوک نگاهش کرد.
این بار آرام‌تر.
«این بار منم می‌ترسم.»
این جمله، همه چیز رو عوض کرد.
چون جونگ‌کوک هیچ‌وقت اینو نمی‌گفت.
شب، وقتی همه خوابیدن…
جونگ‌کوک تنها نشست.
به چیزی فکر نمی‌کرد… به همه چیز فکر می‌کرد.
و برای اولین بار با خودش گفت:
«اگه این جنگ ادامه پیدا کنه… ممکنه یکی از ما زنده نمونه.»
✨ ادامه✨
دیدگاه ها (۰)

part14 اینجا داستان وارد فاز “رویارویی جدی” میشه.🖤 «دخترِ خی...

part15 اینجا دیگه وارد قلبِ درگیری نهایی می‌شیم.🖤 «دخترِ خیا...

part12اینجا دیگه زخم‌ها کم‌کم دارن تبدیل می‌شن به حرف‌های نگ...

part11 اینجا داستان از «خطر» میره به «فرو ریختن و احساس واقع...

پارت

Help me

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط