{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part14

part14
اینجا داستان وارد فاز “رویارویی جدی” میشه.

🖤 «دخترِ خیابان بارونی نقشه‌ای که بوی پایان می‌دهد»

صبح زود، خونه حال عجیبی داشت.
نه آرامش… نه تنش کامل.
یه سکوت حساب‌شده.
جونگ‌کوک پشت میز نشسته بود.
روی میز چند نقشه، عکس، اسم…
همه چیز آماده‌ی یه پایان بود.
آریا وارد شد و همون لحظه فهمید:
این فقط یه جلسه معمولی نیست.
«داری چی کار می‌کنی؟»
جونگ‌کوک بدون اینکه نگاهش کنه گفت:
«تمومش می‌کنم.»
آریا جلوتر رفت.
«با جنگ؟»
جونگ‌کوک سرش رو بالا آورد.
نگاهش جدی بود، اما خسته.
«اگه اینو تموم نکنم… هیچ‌وقت امن نمی‌شی.»
آریا چند ثانیه سکوت کرد.
بعد آروم گفت:
«یا هیچ‌وقت تو برنمی‌گردی.»
این جمله بینشون موند.
سنگین.
واقعی.
اون شب…
نقشه کامل شد.
هدف: پایگاه اصلی لی مین‌هو.
نه فرار…
نه دفاع…
پایان.
قبل از حرکت، آریا جلوی در ایستاد.
«منم میام.»
جونگ‌کوک سریع برگشت.
«نه.»
آریا محکم‌تر گفت:
«من دیگه تماشاچی نیستم.»
سکوت.
جونگ‌کوک نزدیک شد.
خیلی آروم گفت:
«این بار… واقعاً خطرناکه.»
آریا نگاهش کرد.
«همیشه بوده.»
بالاخره… جونگ‌کوک نفس عمیقی کشید.
«فقط کنار من می‌مونی.»
آریا سر تکون داد.
شب عملیات رسید.
هوا سرد.
خیابون خالی.
نور چراغ‌ها کم‌رنگ.
ماشین‌ها حرکت کردن.
بدون صدا.
بدون برگشت.
وقتی به محل رسیدن…
همه چیز غیرعادی ساکت بود.
آریا زمزمه کرد:
«خیلی ساکته…»
جونگ‌کوک گفت:
«دقیقاً همینه که نمی‌خوام.»
در باز شد.
و اولین قدم رو گذاشتن داخل.
چراغ‌ها یکی‌یکی روشن شدن…
و صدای کف زدن اومد.
آهسته… تمسخرآمیز…
لی مین‌هو.
«بالاخره اومدی… فکر کردم دیگه جراتش رو نداری.»
جونگ‌کوک جلو رفت.
«این بار تمومه.»
مین‌هو لبخند زد.
«تمومه؟ یا فقط شروع آخرشه؟»
و اون لحظه…
همه چیز آماده‌ی انفجار بود.
✨ ادامه✨
دیدگاه ها (۰)

part15 اینجا دیگه وارد قلبِ درگیری نهایی می‌شیم.🖤 «دخترِ خیا...

part16 اینجا داستان واقعاً روی لبه‌ی فروپاشیه.🖤 «دخترِ خیابا...

part13اینجا آرومِ قبلِ طوفان دوباره شروع میشه.🖤 «دخترِ خیابا...

part12اینجا دیگه زخم‌ها کم‌کم دارن تبدیل می‌شن به حرف‌های نگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط