عاشقانه ترین حرف هایم را نثارت کردم...
عاشقانه ترین حرف هایم را نثارت کردم...
آن زمان که تو می پنداشتی،من کودکی بیش نیستم.
آری شاید سنی نداشتم،اما قلبی داشتم به وسعت نگاهت...
آن روزها تو به من میخندیدی،
اما من با هر خنده ات شوقی میکردم که تو حال در دل داری.
آن روزها گذشت...
اما اکنون...
اکنون که تو دلباخته ی این کودک شدی...
من نیستم...
قصه ی مادربزرگ راست بود.
(مادربزرگی که هیچگاه برایمان قصه نگفت)
یکی بود...
یکی نبود...
آن زمان که تو می پنداشتی،من کودکی بیش نیستم.
آری شاید سنی نداشتم،اما قلبی داشتم به وسعت نگاهت...
آن روزها تو به من میخندیدی،
اما من با هر خنده ات شوقی میکردم که تو حال در دل داری.
آن روزها گذشت...
اما اکنون...
اکنون که تو دلباخته ی این کودک شدی...
من نیستم...
قصه ی مادربزرگ راست بود.
(مادربزرگی که هیچگاه برایمان قصه نگفت)
یکی بود...
یکی نبود...
- ۱.۶k
- ۰۲ آبان ۱۳۹۲
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط