پارت ۲۹۰
پارت ۲۹۰
-از اون شب به بعد ما از اون خونه ی نفرین شده به عمارت نقل مکان کردیم ، از اون به بعد مجبورم کردن دیگه به مامان کاری نداشته باشم و کلمه مامان رو به زبون نیارم ، دیگه فقط بابام نبود که میزدم ، اقا بزرگم بود ، لنا هم جلوی اونا وانمود میکرد خوبه صبح که میشد اونا میرفتن مینداختم تو انباری ، بهم گشنگی میداد بعضی وقتا بهم تهمت دزدی میزد و پدرمم میزدم ، این وضع ادامه داشت ، ادامه داشت تا ۸ سالگیم ، وقتی تو بدنیا اومدی آزار و اذیتاشون تموم نشده بود فقط چون سرگرم تو بودن کمتر بهم آسیب میزدن ، وقتی بدنیا اومدی آقا بزرگ دادت بغلم و گفت این دختر در آینده برای تو میشه باید مراقبش باشی ، اما اگه خطایی ازت سر بزنه ازت میگیرمش ، من هر روز میومدم دیدنت ، هر روزم رو باتو سر میکردم بهت وابسته شده بودم نمیتونستم بدون اینکه نبینمت زندگی کنم ، وقتی چهارساله شدی عمو و برادرم همراه با سوجون از ایتالیا اومدن ، زنعمو مرده بود وقتی که سوجون رو بدنیا آورده بود نتونسته بود طاقت بیاره و فوت کرده بود ، سوجون ۱ ماهش بود ، فکر کنم یادت باشه ...
+یه تصاویر مبهمی رو یادمه اما خب دقیق یادم نیست
-بابام دیگه کاری بامن نداشت ، رفته بود سراغ برادرم ، من بودم و اقا بزرگ ، سختی هایی رو که روی دوشم مینداخت...گشنگی هایی که بهم میداد ، زندانی کردنم ، کتک زدنم همین روال ادامه داشت تا ۱۶ سالگیم... خیلی تغییر کرده بودم ، توهم میزدم ، نسبت به همچی بی تفاوت شده بودم ، نمیتونستم بخوابم ، همش صداهای عجیب میشنیدم ،همش خاطرات بد رو بخاطر میاوردم ، این موضوع رو با برادرم درمیون گذاشتم ، اونم منو برد پیش یه متخصص روان و اونجا فهمیدم که درگیر یه اختلال روانی به اسم (اسکیزوفرنی) هستم یه سری دارو بهم داد گفت مصرف کنم چون هنوز جدی نشده لازم نیست به خودت فشار بیاری منم تا چند سال مصرفشون کردم تا اینکه اون بحثا پیش اومد و تو گفتی نمیخوای باهام ازدواج کنی ، منم علائمم خیلی بدتر شده بود
-از اون شب به بعد ما از اون خونه ی نفرین شده به عمارت نقل مکان کردیم ، از اون به بعد مجبورم کردن دیگه به مامان کاری نداشته باشم و کلمه مامان رو به زبون نیارم ، دیگه فقط بابام نبود که میزدم ، اقا بزرگم بود ، لنا هم جلوی اونا وانمود میکرد خوبه صبح که میشد اونا میرفتن مینداختم تو انباری ، بهم گشنگی میداد بعضی وقتا بهم تهمت دزدی میزد و پدرمم میزدم ، این وضع ادامه داشت ، ادامه داشت تا ۸ سالگیم ، وقتی تو بدنیا اومدی آزار و اذیتاشون تموم نشده بود فقط چون سرگرم تو بودن کمتر بهم آسیب میزدن ، وقتی بدنیا اومدی آقا بزرگ دادت بغلم و گفت این دختر در آینده برای تو میشه باید مراقبش باشی ، اما اگه خطایی ازت سر بزنه ازت میگیرمش ، من هر روز میومدم دیدنت ، هر روزم رو باتو سر میکردم بهت وابسته شده بودم نمیتونستم بدون اینکه نبینمت زندگی کنم ، وقتی چهارساله شدی عمو و برادرم همراه با سوجون از ایتالیا اومدن ، زنعمو مرده بود وقتی که سوجون رو بدنیا آورده بود نتونسته بود طاقت بیاره و فوت کرده بود ، سوجون ۱ ماهش بود ، فکر کنم یادت باشه ...
+یه تصاویر مبهمی رو یادمه اما خب دقیق یادم نیست
-بابام دیگه کاری بامن نداشت ، رفته بود سراغ برادرم ، من بودم و اقا بزرگ ، سختی هایی رو که روی دوشم مینداخت...گشنگی هایی که بهم میداد ، زندانی کردنم ، کتک زدنم همین روال ادامه داشت تا ۱۶ سالگیم... خیلی تغییر کرده بودم ، توهم میزدم ، نسبت به همچی بی تفاوت شده بودم ، نمیتونستم بخوابم ، همش صداهای عجیب میشنیدم ،همش خاطرات بد رو بخاطر میاوردم ، این موضوع رو با برادرم درمیون گذاشتم ، اونم منو برد پیش یه متخصص روان و اونجا فهمیدم که درگیر یه اختلال روانی به اسم (اسکیزوفرنی) هستم یه سری دارو بهم داد گفت مصرف کنم چون هنوز جدی نشده لازم نیست به خودت فشار بیاری منم تا چند سال مصرفشون کردم تا اینکه اون بحثا پیش اومد و تو گفتی نمیخوای باهام ازدواج کنی ، منم علائمم خیلی بدتر شده بود
- ۸.۳k
- ۱۱ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط