{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نگاه‌ها به هم دوخته شد.

نگاه‌ها به هم دوخته شد.
جیمین ابتدا جواب داد:
«من و سوزی همیشه کنار هم خواهیم بود، و مطمئنم بچه‌هایمان به قدرت و مهربانی نیاز دارند.»

کوک هم گفت:
«هر چیزی باید بر پایه‌ی قدرت باشد، اما قدرتی که با آرامش و تعادل باشد.»

شوگا که معمولا کم حرف بود، گفت:
«آینده باید از درک و هوش ساخته بشه، نه فقط قدرت.»

هوپی با لبخند گفت:
«اگر فرزندی از ما به دنیا بیاید، باید دنیا را با نور و گرمای خود روشن کند.»

جین در سکوت به حرف‌های دیگران گوش می‌داد و سپس گفت:
«بچه‌ها باید قدرت شفا و آرامش داشته باشند.»

نامجون افزود:
«آینده باید با علم و آگاهی ساخته شود.»

شاه سرش را به نشانه تفکر تکان داد و سپس نگاهش به تهیونگ افتاد:
«تهیونگ، اگر آسا را به عنوان همراهت می‌خواهی، باید تصمیم جدی بگیری. آیا قلبت به او تعلق دارد؟»

تهیونگ پس از مکثی کوتاه، با صدای آرام پاسخ داد:
«آری، قلبم به آسا تعلق دارد. او نه فقط همراه من، بلکه شریک زندگی‌ام خواهد بود.»

شاه با تایید سرش را تکان داد:
«اگر چنین است، اجازه خواهم داد که آسا در کنار تو باشد. اما باید آماده باشی برای مسئولیت‌های آینده.»

تهیونگ نگاهش را به آسا انداخت که در گوشه‌ای نشسته بود و با لبخند آرامی به او پاسخ داد.
آسا هم در دلش احساس گرمایی جدید می‌کرد.
دیدگاه ها (۲)

دو سه ماه گذشت و بهار اومده بود. هوا ملایم شده بود و درخت‌ها...

تهیونگ و آسا هنوز کنار دریاچه نشسته بودن که صدای قدم‌هایی از...

دو هفته گذشت...برف‌های زمستان آرام‌آرام روی بام‌های قصر نشست...

دو هفته گذشت...برف‌های زمستان آرام‌آرام روی بام‌های قصر نشست...

ناپلئون گمشده(فصل اول)

PT/2 تهیونگ : خب پس باید یه چ...

𝙢𝙮 𝙡𝙞𝙖𝙧part:46سمت مرد برگشت.. -اومدی... کیم نزدیک تر شد و گو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط