The Royal Veil p پارت قصر وقتی خون را دید
The Royal Veil p28— پارت: قصر وقتی خون را دید
درِ اصلی قصر با شتابی غیرمعمول باز شد؛ نه آن باز شدن تشریفاتیِ همیشگی، بلکه حرکتی عجولانه که نظم را میشکست. صدای برخورد چکمهها روی سنگ، قبل از هر چیزی پیچید. وقتی برانکارد از میان در عبور کرد، هوا انگار سنگینتر شد.
تهیونگ بیحرکت بود.
لباسش به خون آغشته، رنگ صورتش چنان پریده که انگار نور مشعلها هم به او نمیرسید.
مادرش که تا آن لحظه فقط از دور نگاه میکرد، ناگهان جلو دوید. صدایی از گلویش بیرون آمد که هیچکس تا آن روز از او نشنیده بود—نه صدای ملکه، نه صدای زنی سلطنتی؛ صدای مادری که چیزی درونش فرو ریخته.
♡ تهیونگ…
دستش را روی صورت پسرش گذاشت.
♡ نه… نه عزیزم… چشماتو باز کن… فقط نگام کن…
پزشک قصر با صدایی قاطع گفت: ◇ اعلیحضرت، باید کنار برید. الان.
مادر سرش را تکان داد، اما دستش را رها نکرد. ♡ فقط یه لحظه… فقط یه لحظه دیگه…
پدر جلو آمد، دستش را روی شانهی همسرش گذاشت. صدایش آرام بود، اما در آن آرامش چیزی شکسته بود. ♤ بذار کمکش کنن.
وقتی تهیونگ را بردند و در بسته شد، مادر دیگر نتوانست بایستد. زانوهایش خم شد و اگر پدر نگرفته بودش، همانجا میافتاد. گریهاش بیصدا نبود؛ از آن گریههایی بود که تمام تالار را پر میکند، بدون اینکه بلند باشد.
♡ پسرم…
♡ بچهم…
پدر نگاهش را از در برنداشت. زیر لب گفت: ♤ این نتیجهی تصمیمهای ماست.
ساعتها گذشت.
نه کسی نشست، نه کسی جرئت حرف زدن داشت. هر بار که در اتاق باز میشد، نفسها حبس میشد. تا بالاخره پزشک بیرون آمد؛ خسته، با رد خون روی آستین.
◇ زندهست.
همین یک کلمه کافی بود که مادر فرو بریزد—اینبار از شدت گریه، نه وحشت.
پزشک ادامه داد: ◇ تیر خیلی نزدیک به نقاط حیاتی خورده بود.
◇ اگر حتی چند دقیقه دیرتر میرسید…
سرش را پایین انداخت.
◇ معجزه بود که زنده موند.
مادر با صدایی لرزان پرسید: ♡ کی…
♡ کی این بلا رو سرش آورد؟
هیچکس جواب نداد.
اما همه میدانستند.
جونگکوک را به تالار آوردند. نه با زنجیر، نه با خشونت؛ با فاصله. ایستاده بود، شانههایش خسته، نگاهش مستقیم. وقتی مادر تهیونگ او را دید، یک لحظه خشم در نگاهش نشست—اما بلافاصله شکست.
♡ تو…
صدایش لرزید.
♡ تو کنارش بودی وقتی افتاد؟
جونگکوک سرش را پایین آورد. × بله، اعلیحضرت.
♡ دستاش…
مادر گفت.
♡ سرد شده بود…
جونگکوک چشمهایش را بست. × چون خون زیادی از دست داده بود.
× من هر کاری از دستم برمیاومد کردم.
پدر جلو آمد. ♤ بگو چرا فرار کردین.
جونگکوک نفس عمیقی کشید. × چون به من گفتن یا دور میشم…
× یا حذف.
♤ و تو تصمیم گرفتی ولیعهد رو با خودت بکشی؟
لحن پدر تند نبود، اما سنگین بود.
جونگکوک سرش را بالا آورد. × نه.
× من تصمیم گرفتم نذارم تنها باشه.
مادر با صدایی گرفته گفت: ♡ اون جلوی گلوله پرید…
♡ چرا؟
جونگکوک اینبار نتوانست صدایش را نگه دارد. × چون همیشه این کارو میکنه.
× چون تهیونگه.
سکوت افتاد.
نه سکوت احترام—سکوت فهمیدن.
پدر آهی کشید. ♤ قصر اینو نمیپذیره.
× من از قصر اجازه نمیخوام.
جونگکوک آرام گفت.
× از شما میخوام.
× بهعنوان پدر و مادرش.
در همان لحظه، صدای ضعیفی از پشت سر آمد. – بابا… مامان…
همه برگشتند.
تهیونگ روی تخت نشسته بود، رنگپریده، اما بیدار. مادر دوید سمتش. ♡ حرف نزن…
♡ هنوز نه…
تهیونگ نگاهش را چرخاند. – جونگکوک…
جونگکوک جلو آمد، اما ایستاد.
نگاهش پرسشی بود.
پدر بالاخره گفت: ♤ این تصمیم،
نگاهش بین آن دو جابهجا شد،
♤ از این به بعد فقط مال خودته.
تهیونگ نفسش را با زحمت بیرون داد. – پس اجازه بدین بمونه.
– من بدونش…
مکث کرد.
– برنمیگردم.
مادر اشکش را پاک کرد.
به جونگکوک نگاه کرد. ♡ اگه یه بار دیگه باعث دردش بشی…
صدا لرزید.
♡ من خودم جلوتم میایستم.
جونگکوک سر خم کرد. × قول میدم…
× تنها دردی که از این به بعد میبینه،
× همونیه که خودش انتخاب میکنه.
و اینطور شد که قصر—برای اولین بار—
نه از روی قدرت،
بلکه از روی عشق،
عقب نشست.
---
✨️پایان پارت ۲8
منتظر باش!
حمایت🙃
درِ اصلی قصر با شتابی غیرمعمول باز شد؛ نه آن باز شدن تشریفاتیِ همیشگی، بلکه حرکتی عجولانه که نظم را میشکست. صدای برخورد چکمهها روی سنگ، قبل از هر چیزی پیچید. وقتی برانکارد از میان در عبور کرد، هوا انگار سنگینتر شد.
تهیونگ بیحرکت بود.
لباسش به خون آغشته، رنگ صورتش چنان پریده که انگار نور مشعلها هم به او نمیرسید.
مادرش که تا آن لحظه فقط از دور نگاه میکرد، ناگهان جلو دوید. صدایی از گلویش بیرون آمد که هیچکس تا آن روز از او نشنیده بود—نه صدای ملکه، نه صدای زنی سلطنتی؛ صدای مادری که چیزی درونش فرو ریخته.
♡ تهیونگ…
دستش را روی صورت پسرش گذاشت.
♡ نه… نه عزیزم… چشماتو باز کن… فقط نگام کن…
پزشک قصر با صدایی قاطع گفت: ◇ اعلیحضرت، باید کنار برید. الان.
مادر سرش را تکان داد، اما دستش را رها نکرد. ♡ فقط یه لحظه… فقط یه لحظه دیگه…
پدر جلو آمد، دستش را روی شانهی همسرش گذاشت. صدایش آرام بود، اما در آن آرامش چیزی شکسته بود. ♤ بذار کمکش کنن.
وقتی تهیونگ را بردند و در بسته شد، مادر دیگر نتوانست بایستد. زانوهایش خم شد و اگر پدر نگرفته بودش، همانجا میافتاد. گریهاش بیصدا نبود؛ از آن گریههایی بود که تمام تالار را پر میکند، بدون اینکه بلند باشد.
♡ پسرم…
♡ بچهم…
پدر نگاهش را از در برنداشت. زیر لب گفت: ♤ این نتیجهی تصمیمهای ماست.
ساعتها گذشت.
نه کسی نشست، نه کسی جرئت حرف زدن داشت. هر بار که در اتاق باز میشد، نفسها حبس میشد. تا بالاخره پزشک بیرون آمد؛ خسته، با رد خون روی آستین.
◇ زندهست.
همین یک کلمه کافی بود که مادر فرو بریزد—اینبار از شدت گریه، نه وحشت.
پزشک ادامه داد: ◇ تیر خیلی نزدیک به نقاط حیاتی خورده بود.
◇ اگر حتی چند دقیقه دیرتر میرسید…
سرش را پایین انداخت.
◇ معجزه بود که زنده موند.
مادر با صدایی لرزان پرسید: ♡ کی…
♡ کی این بلا رو سرش آورد؟
هیچکس جواب نداد.
اما همه میدانستند.
جونگکوک را به تالار آوردند. نه با زنجیر، نه با خشونت؛ با فاصله. ایستاده بود، شانههایش خسته، نگاهش مستقیم. وقتی مادر تهیونگ او را دید، یک لحظه خشم در نگاهش نشست—اما بلافاصله شکست.
♡ تو…
صدایش لرزید.
♡ تو کنارش بودی وقتی افتاد؟
جونگکوک سرش را پایین آورد. × بله، اعلیحضرت.
♡ دستاش…
مادر گفت.
♡ سرد شده بود…
جونگکوک چشمهایش را بست. × چون خون زیادی از دست داده بود.
× من هر کاری از دستم برمیاومد کردم.
پدر جلو آمد. ♤ بگو چرا فرار کردین.
جونگکوک نفس عمیقی کشید. × چون به من گفتن یا دور میشم…
× یا حذف.
♤ و تو تصمیم گرفتی ولیعهد رو با خودت بکشی؟
لحن پدر تند نبود، اما سنگین بود.
جونگکوک سرش را بالا آورد. × نه.
× من تصمیم گرفتم نذارم تنها باشه.
مادر با صدایی گرفته گفت: ♡ اون جلوی گلوله پرید…
♡ چرا؟
جونگکوک اینبار نتوانست صدایش را نگه دارد. × چون همیشه این کارو میکنه.
× چون تهیونگه.
سکوت افتاد.
نه سکوت احترام—سکوت فهمیدن.
پدر آهی کشید. ♤ قصر اینو نمیپذیره.
× من از قصر اجازه نمیخوام.
جونگکوک آرام گفت.
× از شما میخوام.
× بهعنوان پدر و مادرش.
در همان لحظه، صدای ضعیفی از پشت سر آمد. – بابا… مامان…
همه برگشتند.
تهیونگ روی تخت نشسته بود، رنگپریده، اما بیدار. مادر دوید سمتش. ♡ حرف نزن…
♡ هنوز نه…
تهیونگ نگاهش را چرخاند. – جونگکوک…
جونگکوک جلو آمد، اما ایستاد.
نگاهش پرسشی بود.
پدر بالاخره گفت: ♤ این تصمیم،
نگاهش بین آن دو جابهجا شد،
♤ از این به بعد فقط مال خودته.
تهیونگ نفسش را با زحمت بیرون داد. – پس اجازه بدین بمونه.
– من بدونش…
مکث کرد.
– برنمیگردم.
مادر اشکش را پاک کرد.
به جونگکوک نگاه کرد. ♡ اگه یه بار دیگه باعث دردش بشی…
صدا لرزید.
♡ من خودم جلوتم میایستم.
جونگکوک سر خم کرد. × قول میدم…
× تنها دردی که از این به بعد میبینه،
× همونیه که خودش انتخاب میکنه.
و اینطور شد که قصر—برای اولین بار—
نه از روی قدرت،
بلکه از روی عشق،
عقب نشست.
---
✨️پایان پارت ۲8
منتظر باش!
حمایت🙃
- ۱۲۸
- ۱۲ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط