نیویورک ساعت AM
𝙢𝙮 𝙡𝙞𝙖𝙧
part:7
نیویورک ،ساعت 8:15AM
پسر خواب بود..بعد مدت ها یک خواب راحت داشت..که ناگهان در اتاق با شدت باز شد.
-جونگکوک!!! بلند شو مرتیکه ساعتو دیدی؟!
با اجبار چشماشو باز کرد و به جیمین نگاهی انداخت
+باز چی میخوای...چرا باید این موقع بیدار شم هیونگ؟!..
جیمین سمت تخت رفت.. صدایش آرام تر شد و پوزخندی کنج لبش شکل گرفت.
-آنا...بهم زنگ زد..داره میاد اینجا..
پسر با شنیدن اسم آنا چشمان خواب آلودش کمی از تعجب گشاد شد
+چی! چرا بهش گفتی اینجاییم آخه!
پسر شانه ای بالا انداخت و یا حالتی بیخیال و همان پوزخند ادامه داد
-چرا نگم؟ مگه دوست دخترت نیست؟ نباید الان خوشحال باشی؟
+جیمین بخدا میکشمت...میدونی که ازش خوشم نمیاد...داری شوخی میکنی ؟
جیمین از واکنش پسر خندش گرفت و شروع به خندیدن کرد.. درحالی که او میخندید چشمان خوش فرمش خطی شکل شد..
-باید قیافتو میدیدی!
جونگکوک نفس عمیقی از سر آسودگی کشید و ضربه ای به شانه پسر بزرگتر زد
+خیلی بی نمکی ،جیمینا!
---------------------------------
ماشین مشکی رنگ جلوی در عمارت پارک شد و بعد چند لحظه کیم پیاده شد.
با قدم های سبک سمت در ورودی رفت و زنگ عمارت را زد
زن مسنی در را باز کرد و با دیدن کیم تعظیمی کرد
*خوش اومدید،مستر کیم
تهیونگ فقط سری تکان داد و سمت اتاق نشیمن رفت
+یونگی کجاست؟
*ایشون طبقه بالا هستن.. الان میرم و صداشون میکنم
+نیازی نیست..برام یک قهوه بیار
زن مسن..که معلوم بود حدود 50 سال سن دارد با چشمان آبی اش.. نگاهی به طبقه بالا انداخت و بعد سری تکون داد،سمت آشپزخانه رفت
صدای قدم هایی شنیده شد...تهیونگ سرش را بالا نیاورد و با همان صدای بمش آرام خندید.
+فکر کردم نمیخوای بیای دیدن شریک عزیزت
شخص نزدیک تر شد..
-تو کی هستی؟
تهیونگ با شنیدن صدای نا آشنا سرش را بالا آورد و پوزخندش با دیدن پسرک لحظه ای محو شد..و بعد دوباره لبخندی زد
+سلام... جونگکوک
part:7
نیویورک ،ساعت 8:15AM
پسر خواب بود..بعد مدت ها یک خواب راحت داشت..که ناگهان در اتاق با شدت باز شد.
-جونگکوک!!! بلند شو مرتیکه ساعتو دیدی؟!
با اجبار چشماشو باز کرد و به جیمین نگاهی انداخت
+باز چی میخوای...چرا باید این موقع بیدار شم هیونگ؟!..
جیمین سمت تخت رفت.. صدایش آرام تر شد و پوزخندی کنج لبش شکل گرفت.
-آنا...بهم زنگ زد..داره میاد اینجا..
پسر با شنیدن اسم آنا چشمان خواب آلودش کمی از تعجب گشاد شد
+چی! چرا بهش گفتی اینجاییم آخه!
پسر شانه ای بالا انداخت و یا حالتی بیخیال و همان پوزخند ادامه داد
-چرا نگم؟ مگه دوست دخترت نیست؟ نباید الان خوشحال باشی؟
+جیمین بخدا میکشمت...میدونی که ازش خوشم نمیاد...داری شوخی میکنی ؟
جیمین از واکنش پسر خندش گرفت و شروع به خندیدن کرد.. درحالی که او میخندید چشمان خوش فرمش خطی شکل شد..
-باید قیافتو میدیدی!
جونگکوک نفس عمیقی از سر آسودگی کشید و ضربه ای به شانه پسر بزرگتر زد
+خیلی بی نمکی ،جیمینا!
---------------------------------
ماشین مشکی رنگ جلوی در عمارت پارک شد و بعد چند لحظه کیم پیاده شد.
با قدم های سبک سمت در ورودی رفت و زنگ عمارت را زد
زن مسنی در را باز کرد و با دیدن کیم تعظیمی کرد
*خوش اومدید،مستر کیم
تهیونگ فقط سری تکان داد و سمت اتاق نشیمن رفت
+یونگی کجاست؟
*ایشون طبقه بالا هستن.. الان میرم و صداشون میکنم
+نیازی نیست..برام یک قهوه بیار
زن مسن..که معلوم بود حدود 50 سال سن دارد با چشمان آبی اش.. نگاهی به طبقه بالا انداخت و بعد سری تکون داد،سمت آشپزخانه رفت
صدای قدم هایی شنیده شد...تهیونگ سرش را بالا نیاورد و با همان صدای بمش آرام خندید.
+فکر کردم نمیخوای بیای دیدن شریک عزیزت
شخص نزدیک تر شد..
-تو کی هستی؟
تهیونگ با شنیدن صدای نا آشنا سرش را بالا آورد و پوزخندش با دیدن پسرک لحظه ای محو شد..و بعد دوباره لبخندی زد
+سلام... جونگکوک
- ۳۸۰
- ۰۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط