The originals
The originals
S2
Part 9
کوک:وقتی رسیدیم در رو با شدت باز کردم صدای گریه هوپ که تو بغل لیا بود* چیشده
لیا:هوپ حضور دالیا رو حس میکنه و اروم نمیشه
کوک: باید از اینجا بریم
یونگی: نشنیدی فریا چی گفت اینجا در امانه.. اینجا رو امن کردع
لیا: اصلا اروم نمیشع..انگار خطر رو حس کرده باشع
یونگی:چیزی نیس که باهاش سرگرم شه؟
فریا: من شاید بتونم *از لیا گرفتمش و چندتا ترفند جادویی بهش نشون دادم که ساکت شد*
کوک: بهتر از این نمیشع..با جادو ساکت شد
لیا: حداقل اروم شد
ته: الان چی میشع
کوک: دالیا مارو اینجا نمیتونه پیدا کنه اگه فریا راست گفته باشع..نیازی هم نیس که نقشه بکشیم چون هرجا غیر این عمارت باشیم پیدامون میکنه پس میمونه یک وقت اماده بریم بیرون تا باهاش روبه رو شیم
لیا: تا اون موقع چی
کوک: هیچی دیگه سرشو شیره میمالیم
لیا: دالیا از اونایی نیس که راحت کنار بیاد ها
کوک: مجبوریم
**
کوک
دیروقت بود و فریا تونست هوپ رو تا موقع خوابش سرگرم نگه داره اما وقتی دوباره از خواب بیدار شد دوباره زد زیر گریه تصمیم گرفتم خودم اینسری ارومش کنم بردمش باغ عمارت تا یکم قدم بزنیم و شروع کردم یکم حرف زدن تا ارومش کنم
کوک: میدونی من وقتی بچه بودم خانواده ام ازم بدشون می اومد و من رو اذیت میکردن..هروز! و هیچوقت تمومی نداشت و این باعث شد من ادم بدی بشم ولی وقتی برای اولین بار دیدم..احساس کردم رو ابرام و تنها کاری که باید بکنم اینکه از تو در برابر همه چیز محافظت کنم
*همونطور که حرف میزدم اون تو بغلم اروم گرفته بود و چشماش خمار بود
گونه اش رو بوسیدم و تکونش دادم که راحت بخوابه
بعد از اینکه خوابید بردمش و گذاشتمش تو گهواره اش و رفتم اتاقم *دفترش* تا فکر کنم ببینم چیکار میتونم بکنم که لیا اومد
لیا: تو هم نتونستی بخوابی؟
کوک: نه
لیا: هوپ خوابید؟
کوک: اره..بردمش اتاقش
لیا: خب الان راحت برو بخواب دیگه
کوک: نمیتونم..فکر دالیا نمیزاره راحت باشم
لیا:.. نگران نباش چیزی نمیشه اینم رد میشع
کوک: امیدوارم
لیا: تو واقعا پدر خوبی هستی کوک..واقعا لیاقتش رو داری
کوک: ممنونم
لیا: من یکم قهوه میخوام تو هم میخوای؟
کوک: آرع ممنون میشم
S2
Part 9
کوک:وقتی رسیدیم در رو با شدت باز کردم صدای گریه هوپ که تو بغل لیا بود* چیشده
لیا:هوپ حضور دالیا رو حس میکنه و اروم نمیشه
کوک: باید از اینجا بریم
یونگی: نشنیدی فریا چی گفت اینجا در امانه.. اینجا رو امن کردع
لیا: اصلا اروم نمیشع..انگار خطر رو حس کرده باشع
یونگی:چیزی نیس که باهاش سرگرم شه؟
فریا: من شاید بتونم *از لیا گرفتمش و چندتا ترفند جادویی بهش نشون دادم که ساکت شد*
کوک: بهتر از این نمیشع..با جادو ساکت شد
لیا: حداقل اروم شد
ته: الان چی میشع
کوک: دالیا مارو اینجا نمیتونه پیدا کنه اگه فریا راست گفته باشع..نیازی هم نیس که نقشه بکشیم چون هرجا غیر این عمارت باشیم پیدامون میکنه پس میمونه یک وقت اماده بریم بیرون تا باهاش روبه رو شیم
لیا: تا اون موقع چی
کوک: هیچی دیگه سرشو شیره میمالیم
لیا: دالیا از اونایی نیس که راحت کنار بیاد ها
کوک: مجبوریم
**
کوک
دیروقت بود و فریا تونست هوپ رو تا موقع خوابش سرگرم نگه داره اما وقتی دوباره از خواب بیدار شد دوباره زد زیر گریه تصمیم گرفتم خودم اینسری ارومش کنم بردمش باغ عمارت تا یکم قدم بزنیم و شروع کردم یکم حرف زدن تا ارومش کنم
کوک: میدونی من وقتی بچه بودم خانواده ام ازم بدشون می اومد و من رو اذیت میکردن..هروز! و هیچوقت تمومی نداشت و این باعث شد من ادم بدی بشم ولی وقتی برای اولین بار دیدم..احساس کردم رو ابرام و تنها کاری که باید بکنم اینکه از تو در برابر همه چیز محافظت کنم
*همونطور که حرف میزدم اون تو بغلم اروم گرفته بود و چشماش خمار بود
گونه اش رو بوسیدم و تکونش دادم که راحت بخوابه
بعد از اینکه خوابید بردمش و گذاشتمش تو گهواره اش و رفتم اتاقم *دفترش* تا فکر کنم ببینم چیکار میتونم بکنم که لیا اومد
لیا: تو هم نتونستی بخوابی؟
کوک: نه
لیا: هوپ خوابید؟
کوک: اره..بردمش اتاقش
لیا: خب الان راحت برو بخواب دیگه
کوک: نمیتونم..فکر دالیا نمیزاره راحت باشم
لیا:.. نگران نباش چیزی نمیشه اینم رد میشع
کوک: امیدوارم
لیا: تو واقعا پدر خوبی هستی کوک..واقعا لیاقتش رو داری
کوک: ممنونم
لیا: من یکم قهوه میخوام تو هم میخوای؟
کوک: آرع ممنون میشم
- ۵.۸k
- ۲۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط