The originals
The originals
S2
Part 7
کوک: خب بگو ببینم از کجا اومدی چه جوری اومدی اصلا چه جوری بفهمیم که دروغ نمیگی
یونگی: جونگ کوک! مودب باش!
نکته: جونگ خیلی روی یونگی حساب باز میکنه
فریا: اشکالی نداره..همچی برمیگرده به زمانی که ما ها نبودیم و استیو و استر (مامانشون) میخواستن بچه دار شن..
کوک: پوزخند صدا دار* ببخشید ببخشید ادامه بدع
فریا:.. مامان چون اون موقع جادوشو از بس کار نکرده بود از دست داده بود..دالیا رو میشناسین دیگه؟!
یونگی: ارع
کوک: نه
یونگی: من میشناسم!
فریا: بهتره بگیم خاله دالیا (خاله شونه)..مامان از خاله دالیا کمک خواست تا جادوسو برگردونه
لیا: خب چه ربطی دارع؟
فریا: اینجاشو نمیدونم ولی مامانمون برای بچه دار شدن به جادو نیاز داشت پس از خاله دالیامون کمک گرفت بعد بخاطر اینکه دالیا با استر قهر بود
کمیل: چرا؟
فریا: اون موقعی که استر میخواست با استیو ازدواج کنه دالیا و استر تنها بودن دالیا خیلی اصرار کرد که تنهاش نزاره..
کوک:.. چه چندش
فریا؛ میشع ادامه بدممم؟
جیمین: بچها یک دقیقه خفه شینن!
کوک:ا..
یونگی: کوک اگه نمیخوای گوش بدی برو بیرون!
کوک:باشع!
یونگی: ادامه بدع!
فریا: کجا بودم؟!.. آهان دالیا اصرار کرد که تنهاش نزاره ولی اون گذاشت و رفت با استیو ازدواج کنه
جیمین:ببخشید ولی چه ربطی به بچه دار شدن داشت
کوک: یک کمیل پرسید دوما گفتش چون استر برای بچه دار شدن به جادو نیاز داشت احتمالا رفته پیش دالیا
فریا:دقیقا و اگه صبر کنید میگم چی کار کردن با من..دالیا برای اینکه جادو رو دوباره بهش یادآوری کنه شرط گذاشت
اینکه اولین بچه شو به دالیا بده..یعنی من
*یک لحظه سکوت همه جا رو گرفت غیر از صدا های هوپ*
لیا: متاسفم
فریا: اشکالی ندارع
یونگی: خب بعدش چیشد
فریا:هیچی دیگه.. وقتی بدنیا اومدم موقعیتش پیش نیومد که بدن بهش
استیو اینو نمیدونست و منو خیلی دوست داشت
کوک:*چشم گردوندن*
فریا:.. وقتی هفت سالم شد استیو رفت به جنگ (وایکینگ بود) استر هم منو برد پیش دالیا و همین..من تا الان پیش شما بودم و..بچم..من تو بیست و پنج سالگی بچه داشتم ولی چون دالیا نمیخواست تو خانواده کسی قوی تر از اون تو دنیا وجود نداشته باشه..تو شکمم کشتتش
لیا: *بغلش کردم*..متاسفم
فریا: کوک...اون الان دنبال بچه توعه..
کوک: چییی
فریا: همین الان گفتم! اون نمیخواد کسی قوی تر از اون باشه.. بخاطر همین فرار کردم که بیام به تو بگم اون همین الانشم که داریم حرف میزنیم دنبال هوپه
S2
Part 7
کوک: خب بگو ببینم از کجا اومدی چه جوری اومدی اصلا چه جوری بفهمیم که دروغ نمیگی
یونگی: جونگ کوک! مودب باش!
نکته: جونگ خیلی روی یونگی حساب باز میکنه
فریا: اشکالی نداره..همچی برمیگرده به زمانی که ما ها نبودیم و استیو و استر (مامانشون) میخواستن بچه دار شن..
کوک: پوزخند صدا دار* ببخشید ببخشید ادامه بدع
فریا:.. مامان چون اون موقع جادوشو از بس کار نکرده بود از دست داده بود..دالیا رو میشناسین دیگه؟!
یونگی: ارع
کوک: نه
یونگی: من میشناسم!
فریا: بهتره بگیم خاله دالیا (خاله شونه)..مامان از خاله دالیا کمک خواست تا جادوسو برگردونه
لیا: خب چه ربطی دارع؟
فریا: اینجاشو نمیدونم ولی مامانمون برای بچه دار شدن به جادو نیاز داشت پس از خاله دالیامون کمک گرفت بعد بخاطر اینکه دالیا با استر قهر بود
کمیل: چرا؟
فریا: اون موقعی که استر میخواست با استیو ازدواج کنه دالیا و استر تنها بودن دالیا خیلی اصرار کرد که تنهاش نزاره..
کوک:.. چه چندش
فریا؛ میشع ادامه بدممم؟
جیمین: بچها یک دقیقه خفه شینن!
کوک:ا..
یونگی: کوک اگه نمیخوای گوش بدی برو بیرون!
کوک:باشع!
یونگی: ادامه بدع!
فریا: کجا بودم؟!.. آهان دالیا اصرار کرد که تنهاش نزاره ولی اون گذاشت و رفت با استیو ازدواج کنه
جیمین:ببخشید ولی چه ربطی به بچه دار شدن داشت
کوک: یک کمیل پرسید دوما گفتش چون استر برای بچه دار شدن به جادو نیاز داشت احتمالا رفته پیش دالیا
فریا:دقیقا و اگه صبر کنید میگم چی کار کردن با من..دالیا برای اینکه جادو رو دوباره بهش یادآوری کنه شرط گذاشت
اینکه اولین بچه شو به دالیا بده..یعنی من
*یک لحظه سکوت همه جا رو گرفت غیر از صدا های هوپ*
لیا: متاسفم
فریا: اشکالی ندارع
یونگی: خب بعدش چیشد
فریا:هیچی دیگه.. وقتی بدنیا اومدم موقعیتش پیش نیومد که بدن بهش
استیو اینو نمیدونست و منو خیلی دوست داشت
کوک:*چشم گردوندن*
فریا:.. وقتی هفت سالم شد استیو رفت به جنگ (وایکینگ بود) استر هم منو برد پیش دالیا و همین..من تا الان پیش شما بودم و..بچم..من تو بیست و پنج سالگی بچه داشتم ولی چون دالیا نمیخواست تو خانواده کسی قوی تر از اون تو دنیا وجود نداشته باشه..تو شکمم کشتتش
لیا: *بغلش کردم*..متاسفم
فریا: کوک...اون الان دنبال بچه توعه..
کوک: چییی
فریا: همین الان گفتم! اون نمیخواد کسی قوی تر از اون باشه.. بخاطر همین فرار کردم که بیام به تو بگم اون همین الانشم که داریم حرف میزنیم دنبال هوپه
- ۵۵۶
- ۲۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط