{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شاگردی از استادش پرسید:عشق چیست؟

شاگردی از استادش پرسید:عشق چیست؟
استاد در جواب گفت:به گندم زاربرو و پرخوشه ترین شاخه را بیاور،اما به یاد داشته باش نمیتوانی به عقب بازگردی.

شاگرد رفت و پس از مدتی طولانی دست خالی بازگشت!
او در جواب استاد گفت:هرچه جلوتر می رفتم خوشه های پرپشت تری میدیدم و به امید پیداکردن بهترین آن،به انتهای مزرعه رسیدم

استادگفت:عشق یعنی همین
شاگرد پرسید : پس ازدواج چیست؟

استاد گفت:به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور،اما به یاد داشته باش نمیتوانی به عقب بازگردی

شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی بازگشت
استاد پرسید:چه شد زود آمدی؟
شاگرد پاسخ داد:
به جنگل رفتم و اولین درخت بلند رارکه دیدم،انتخاب کردم.ترسیدم اگر جلوتر بروم،بازهم دست خالی برگردم
استاد گفت: ازدواج یعنی این!!
دیدگاه ها (۲۱)

#در_آغوش_شیطان𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻 𝓞𝓷𝓮 : ¹𝓟𝓪𝓻𝓽 : ¹¹ویو تهونگ____________ب...

🍷 شراب قرمزقسمت هشتم: در تاریکیچراغ‌ها ناگهان خاموش شدند.تما...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ³⁷. 𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒..𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮.تهیونگ به تایید س...

معامله p18درهای اتاق با عجله باز شد.چند پزشک وارد شدند و تجه...

فیک تهکوک «وارثِ زار»پارت سوم | پشت دردستگیره هنوز تکان می‌خ...

KIM V

رمان خبره ممنوعه پارت پنجم 5

پارت پنجاه‌وچهارم | ردپاجئون جونگ‌کوکجنگل کم‌کم ساکت شده بود...

فیک : بین راندها

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط