اومد کنارم نشستبی مقدمه شروع کردگفتخاطره هاش داره نابو

اومد کنارم نشست،بی مقدمه شروع کرد،گفت:خاطره هاش داره نابودم میکنه!
برگشتم سمتش؛گفتم:
تا جایی که من میدونم،تو اصلا ندیدیش،چجوری خاطره،داشتی باهاش؟!
-مگه قراره هر خاطره ای اتفاق بیوفته؟!من کلی خاطره تو ذهنم هر شب باهاش میساختم.
کلِ تهران رو باهم زیر پا گذاشتیم.
باهم دعوا کردیم،آشتی کردیم،ما حتی بستنی هم سمت هم پرت میکردیم.
از انقلاب تا ولیعصر پای پیاده،رو به آفتاب تو پیاده رو ها میرفتیم..
گفت:تو چی میدونی از خاطره؟!
من تو ذهنم کلی خاطره قشنگ ازش دارم،که ترس از دست دادن دارم!
سرمو پایین انداختم و تو دلم گفتم حق داری،خاطره ها آدمو نابود میکنن.
#real_madrid
دیدگاه ها (۰)

شبایی که خوابم نمی برد ، انقد بهت فکر‌ می کردم تا ذهنم از خس...

میشینیم کنار دلبر و زیر لب میگیم : عاشق شدیم رفتا!حالا دیگه ...

هرشب تو خواب حرف میزدمتوجه نمیشدم چی میگه. .ولی وسط حرف هاش ...

قبل از رفتن نگاهی به من کرد. ولی چیزی نگفت. بعد از ده ثانیه ...

بیب من برمیگردمپارت : 112مادر جون بود که گفت_ دخترم بیدار شو...

#Gentlemans_husband#season_Third#part_294سری تکون دادم و باش...

من حرفای قشنگی بلد نیستم ولی؛,وقتایی که حرف می‌زدیم شده بود ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط