{عشق پارانوئیده}
{عشق پارانوئیده}
part 11
جونکوک : خانم ات من از این به بعد دکترت هستم
ات که هیچ حرفی نمیزد فقط بهش خیره شده بود جونکوک که میخواست جو سنگین رو از بین ببره با لبخندی گفت
جونکوک : میخواهی بیشتر باهم آشنا بشیم من جئون جونکوک روانشناس هستم
وقتی هیچ حرفی از روباه مکار دریافت نکرد بازم هم لب زد
جونکوک : وقته ناهارته بگم برات ناهار بیارن
جونکوک گوشی اش رو برداشت و از صندلی بلند شد
دختره که بهش خیره شده بود یعنی کسی هم بود که بهش محبت کنه یعنی یکی هم تویه این دنیا بود که باهاش خوب رفتار کنه
بعد از قطع کردن گوشی دوباره به صندلی اش برگشت و نشست
جونکوک : میخواهی چطوری صدات کنم
ات با چشم های بی حس به پایین خیره شده بود با گذاشته شدن دست جونکوک رویه دست اش سریع دستش رو عقب کشید و ترسیده بهش نگاه کرد
جونکوک : آروم باش نمیخواستم بترسونمت
پرستاری با سینی غذا وارده اتاق شد چند قدمی نزدیک شد و سینی رو داد دسته جونکوک سریع از اتاق خارج شد دکتر جئون سینی رو گذاشت رویه تخت برنجی رو با چاپستیک برداشت و سمته دهن دختره گرفت ات با چشم های که شوکه شده بودن بهش خیره شده بود هیچکس آنقدر بهش محبت نکرده بود
//چرا آنقدر بهم محبت میکنه چرا همش با چشم های خندون بهم خیره شده نکنه میخواد شکنجم کنه //
جونکوک : بخور تا بعدن دارو هاتم بخوری
دختره باز هم دهنش رو باز نکرد هر آدمه دیگه ای جای دکتر جئون بود مطمئناً عصبی میشد اما اون برعکس خیلی ریلکس و آروم بود
جونکوک : چطوره این کارو بکنیم تو این غذا رو بخور بهت قول میدم هیچ آمپولی بهت نزنن
دختره نگاهش رو از زمین گرفت و به پسره دوخت یعنی میتونست بهش اعتماد کنه این چشم ها فرق داشتن دورغ نمیگفتن دهنش رو کمی باز کرد دکتر جئون خوشحال برنج رو گذاشت تویه دهنه دختره
به از خوردن ناهار از دست دکتر جذابش نگاهش همش رویه دکترش بود تا اینکه با صدای دکتر جئون نگاهش رو گرفت
جونکوک : میخواهی یکم حرف بزنیم
دختره نگاهش بی احساسش رو به زمین دوخت نمیتونست بهش اعتماد کنه فکر میکرد همه آدم ها بر علیه اون همه رفتار میکنن
جونکوک : تو میتونی حرف بزنی تعریف کن من به حرفات گوش میدم هیچکس بر علیه تو نیست من مقابلت نیستم کنارتم پس شروع کن حرف حرف بزن بگو
روباه مکار همش در ذهنش تکرار میکرد //من روانی نیستم من روانی نیستم // چی میشد اگه به دکترش اعتماد میکرد و بعد از چندین سال لب باز میکرد نکنه اون هم برعلیه ات بود ..... نه این افکارش بود نمیتونست کنارش بزاره با صدای دکتر جئون نگاهش رو از زمین گرفت
جونکوک : فرشته زمینی تو روانی نیستی تو نگران چیزی هستی
فقط همین حرف کافی بود تا دختره لب باز کنه ...
part 11
جونکوک : خانم ات من از این به بعد دکترت هستم
ات که هیچ حرفی نمیزد فقط بهش خیره شده بود جونکوک که میخواست جو سنگین رو از بین ببره با لبخندی گفت
جونکوک : میخواهی بیشتر باهم آشنا بشیم من جئون جونکوک روانشناس هستم
وقتی هیچ حرفی از روباه مکار دریافت نکرد بازم هم لب زد
جونکوک : وقته ناهارته بگم برات ناهار بیارن
جونکوک گوشی اش رو برداشت و از صندلی بلند شد
دختره که بهش خیره شده بود یعنی کسی هم بود که بهش محبت کنه یعنی یکی هم تویه این دنیا بود که باهاش خوب رفتار کنه
بعد از قطع کردن گوشی دوباره به صندلی اش برگشت و نشست
جونکوک : میخواهی چطوری صدات کنم
ات با چشم های بی حس به پایین خیره شده بود با گذاشته شدن دست جونکوک رویه دست اش سریع دستش رو عقب کشید و ترسیده بهش نگاه کرد
جونکوک : آروم باش نمیخواستم بترسونمت
پرستاری با سینی غذا وارده اتاق شد چند قدمی نزدیک شد و سینی رو داد دسته جونکوک سریع از اتاق خارج شد دکتر جئون سینی رو گذاشت رویه تخت برنجی رو با چاپستیک برداشت و سمته دهن دختره گرفت ات با چشم های که شوکه شده بودن بهش خیره شده بود هیچکس آنقدر بهش محبت نکرده بود
//چرا آنقدر بهم محبت میکنه چرا همش با چشم های خندون بهم خیره شده نکنه میخواد شکنجم کنه //
جونکوک : بخور تا بعدن دارو هاتم بخوری
دختره باز هم دهنش رو باز نکرد هر آدمه دیگه ای جای دکتر جئون بود مطمئناً عصبی میشد اما اون برعکس خیلی ریلکس و آروم بود
جونکوک : چطوره این کارو بکنیم تو این غذا رو بخور بهت قول میدم هیچ آمپولی بهت نزنن
دختره نگاهش رو از زمین گرفت و به پسره دوخت یعنی میتونست بهش اعتماد کنه این چشم ها فرق داشتن دورغ نمیگفتن دهنش رو کمی باز کرد دکتر جئون خوشحال برنج رو گذاشت تویه دهنه دختره
به از خوردن ناهار از دست دکتر جذابش نگاهش همش رویه دکترش بود تا اینکه با صدای دکتر جئون نگاهش رو گرفت
جونکوک : میخواهی یکم حرف بزنیم
دختره نگاهش بی احساسش رو به زمین دوخت نمیتونست بهش اعتماد کنه فکر میکرد همه آدم ها بر علیه اون همه رفتار میکنن
جونکوک : تو میتونی حرف بزنی تعریف کن من به حرفات گوش میدم هیچکس بر علیه تو نیست من مقابلت نیستم کنارتم پس شروع کن حرف حرف بزن بگو
روباه مکار همش در ذهنش تکرار میکرد //من روانی نیستم من روانی نیستم // چی میشد اگه به دکترش اعتماد میکرد و بعد از چندین سال لب باز میکرد نکنه اون هم برعلیه ات بود ..... نه این افکارش بود نمیتونست کنارش بزاره با صدای دکتر جئون نگاهش رو از زمین گرفت
جونکوک : فرشته زمینی تو روانی نیستی تو نگران چیزی هستی
فقط همین حرف کافی بود تا دختره لب باز کنه ...
- ۳۱.۶k
- ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط