{ عشق پارانوئیده}
{ عشق پارانوئیده}
part 12,
فقط همین حرف کافی بود تا دختره لب باز کنه صدای ضعیف و آهسته ای که بعد از سال ها پنهانش کرده بود میخواست الان نشون بده همینکه لب هایش از هم جدا شدن صدای زنگ گوشی جونکوک باعث متوقف شدن حرف اش شد دکتر جئون سریع گوشی رو از جیب اش درآورد و تماس رو قطع کرد
جونکوک : معذرت میخوام ادامه بده
ات منصرف سرش رو گذاشت رویه بالشت دکتر جئون از روی صندلی بلند شد با مهربانی کامل گفت
جونکوک : یکم استراحت کن برمیگردم
سمته در رفت و از اتاق خارج شد دختره به محض رفتن دکتر اش دوباره نشست بعد از چندین سال یکی مثل آدم باهاش حرف زد یعنی میتونست باهاش ارتباط برقرار کنه
//ون باهام بد نیست نه ... یا باهام بده بهش اعتماد کنم یا نه چیکار کنم // و افکاری که همش بهش هجوم پیدا میکرد ناخودآگاه وقتی یاده رفتن دکتر افتاد چشم هایش پر از اشک شدن یعنی میتونست دوباره ببینتش
جونکوک درحال گشتن تویه آن بخش بود به امید پیدا کردن یک اتاق خوب تر میگشت تا اینکه اتاقی که نزدیک به پله بود چشم اش رو گرفت سمته اتاق رفت و وارده اتاق شد نگاهی به دور وبر انداخت سقف سفید با و کف قهوه ای تخت سفید و کوچیکی که کناره پنجره بزرگی قرار داشت میز سفید یا گلدون زیبایی که روش گذاشته بود تم اتاق رو عالی کرده بود لبخندی زد و با خودش گفت
جونکوک : این خیلی عالیه
دستی به پرده پنجره کشید و با خوشحالی از اتاق خارج شد با صدای که از پشته سرش میومد ایستاد و نگاهش رو به پشته سرش داد منشی اش دوان دوان به سمتش می اومد
یون : دکتر جئون... دکتر جئون
جونکوک : چیزی شده
یون : دکتر یادتون رفته ساعت ۱۵:۰۰ جلسه مریض تون شروع میشه
جونکوک : چطور یادم رفته .....بریم
سریع سمته آسانسور رفت
٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫
به صندلی اش تکیه ای کرد به صندلی چرخ دار چرخی زد و روبه پنجره بزرگی که تویه اتاقش بود کرد هوا تاریک شده بود نسیم سرد زمستون از پنجره به داها اتاق می اومد از صندلی بلند شد و رو پوش سفید اش رو کشید گذاشت رو جای مخصوص خودش
با باز شدن در و اومدن منشی اش داخل اتاق سمتش رفت
یون : دکتر جئون شیفت تون تموم شده هیچ مریضی دیگه ای هم نیست جلسه فردا هم
جونکوک : کنسلش کن فردا رو میخواهم به مریض دیگه ای بدم
یون : حتما هرجور شما میخواهید
جونکوک : شب خوش منشی یون
یون : همچنین
............. خودش رو پرت کرد رویه تخت به سقف سفید اتاقش خیره شد
..من حالش رو خوب میکنم .. با گفتن این کلمات به خواب رفت
part 12,
فقط همین حرف کافی بود تا دختره لب باز کنه صدای ضعیف و آهسته ای که بعد از سال ها پنهانش کرده بود میخواست الان نشون بده همینکه لب هایش از هم جدا شدن صدای زنگ گوشی جونکوک باعث متوقف شدن حرف اش شد دکتر جئون سریع گوشی رو از جیب اش درآورد و تماس رو قطع کرد
جونکوک : معذرت میخوام ادامه بده
ات منصرف سرش رو گذاشت رویه بالشت دکتر جئون از روی صندلی بلند شد با مهربانی کامل گفت
جونکوک : یکم استراحت کن برمیگردم
سمته در رفت و از اتاق خارج شد دختره به محض رفتن دکتر اش دوباره نشست بعد از چندین سال یکی مثل آدم باهاش حرف زد یعنی میتونست باهاش ارتباط برقرار کنه
//ون باهام بد نیست نه ... یا باهام بده بهش اعتماد کنم یا نه چیکار کنم // و افکاری که همش بهش هجوم پیدا میکرد ناخودآگاه وقتی یاده رفتن دکتر افتاد چشم هایش پر از اشک شدن یعنی میتونست دوباره ببینتش
جونکوک درحال گشتن تویه آن بخش بود به امید پیدا کردن یک اتاق خوب تر میگشت تا اینکه اتاقی که نزدیک به پله بود چشم اش رو گرفت سمته اتاق رفت و وارده اتاق شد نگاهی به دور وبر انداخت سقف سفید با و کف قهوه ای تخت سفید و کوچیکی که کناره پنجره بزرگی قرار داشت میز سفید یا گلدون زیبایی که روش گذاشته بود تم اتاق رو عالی کرده بود لبخندی زد و با خودش گفت
جونکوک : این خیلی عالیه
دستی به پرده پنجره کشید و با خوشحالی از اتاق خارج شد با صدای که از پشته سرش میومد ایستاد و نگاهش رو به پشته سرش داد منشی اش دوان دوان به سمتش می اومد
یون : دکتر جئون... دکتر جئون
جونکوک : چیزی شده
یون : دکتر یادتون رفته ساعت ۱۵:۰۰ جلسه مریض تون شروع میشه
جونکوک : چطور یادم رفته .....بریم
سریع سمته آسانسور رفت
٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫
به صندلی اش تکیه ای کرد به صندلی چرخ دار چرخی زد و روبه پنجره بزرگی که تویه اتاقش بود کرد هوا تاریک شده بود نسیم سرد زمستون از پنجره به داها اتاق می اومد از صندلی بلند شد و رو پوش سفید اش رو کشید گذاشت رو جای مخصوص خودش
با باز شدن در و اومدن منشی اش داخل اتاق سمتش رفت
یون : دکتر جئون شیفت تون تموم شده هیچ مریضی دیگه ای هم نیست جلسه فردا هم
جونکوک : کنسلش کن فردا رو میخواهم به مریض دیگه ای بدم
یون : حتما هرجور شما میخواهید
جونکوک : شب خوش منشی یون
یون : همچنین
............. خودش رو پرت کرد رویه تخت به سقف سفید اتاقش خیره شد
..من حالش رو خوب میکنم .. با گفتن این کلمات به خواب رفت
- ۲۵.۲k
- ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط