♥╣[لمس ممنوعه]╠♥
♥╣[لمس ممنوعه]╠♥
ᕙ[・part 37・]ᕗ
انگار یادم رفته بود داشتم چیکار میکردم.
از تقلا کردن برای کندن گل دست برداشتم و سرم رو سمتش کج کردم که ببینم اونم قیافه اش جوریه یا نه.
با صورت جدی خاصی نگام میکرد.
جذابیت مردونه اش منگ ترم کرد. دستام گل رو رها کردن و بی اختیار بدنم رو بین دستاش چرخوندم و سمتش برگشتم.
چشماش برقی زد و زمزمه کرد : گاهی یه نفر رو هزاران و هزار بار و سالها میبینی و باز اون فرد برات یه فرد عادیه و حست عادیه و انگار اصلا جایی تو زندگی تو نداره ولی گاهی وقتا یه نفر رو فقط دوسه بار و خیلی کم دیدی ولی حس میکنی میتونی روش حساب کنی و میتونه..میتونه
برات یه دوست باشه ...
اروم گفتم : و تو منو اون کسی میبینی که میتونه یه دوست باشه؟
خیره تو چشمم سر تکون داد. صداقتش تکونم داد.
اروم گفتم : فک کنم خیلی سخت نباشه که بخوام امتحان کنم یه پسر مثل تو چجور دوستی میتونه برام بشه.. لبخندش کم کم گشاد تر شد و خوشحالی توی چشماش
نقش بست و سرش رو جلو آورد و لبام رو بوسید. دستاش رو از گل جدا کرد و دور کمرم انداخت و منو به خودش چسبوندم
خودم رو بیشتر بهش چسبوندم و دستام رو بردم پشت کمرش حلقه کردم که اونم حلقه دستاش رو دور کمرم سفت تر کرد و منو محکم تر به خودش چسبوند و محکم تر بوسید. لبای گرمش داشت منی رو که اولین بار بود چنین چیزی رو تجربه میکردم به مرز جنون میبرد.
گرمای خیلی خاصی بود. هر دو خیلی عمیق تو هم غرق شده بودیم و با تمام وجودم همراهیش میکردم.
نمیدونم چرا دوستیش رو پذیرفته بودم.شاید اون راست گفته بود.گاهی نمیفهمی که چرا به بعضی ها بیشتر از هرکسی اجازه پیش روی میدی. شاید اون فرد به فرد عادی باشه اما انگار برای تو یه چیزهایی فرق داره.
اروم خودش رو عقب کشید. کم بوسیده بود ولی انگار دوست نداشت خیلی پیش روی کنه و اذیتم کنه.
لبخندی زد و گفت : تا غروب میمونی دوست؟
از واژه دوستش خنده ام گرفت و با شیطنت گفتم : اولا دوست آزمایشی.. دوما احتمالا تا تاریک نشدن هوا
جونگکوک : فک نکنم تا اون موقع بیشتر از یه دونه گل بکنیم.
اونقدر جدی گفت که بی اختیار زدم زیر خنده. ولی خودش اصلا نخندید وفقط نگام کرد. اروم دستم رو روی سینهاش فشار دادم و گفتم : هی برای اینکه بهت ثابت کنم تا غروب کل این گلها رو میکنم.
ᕙ[・part 37・]ᕗ
انگار یادم رفته بود داشتم چیکار میکردم.
از تقلا کردن برای کندن گل دست برداشتم و سرم رو سمتش کج کردم که ببینم اونم قیافه اش جوریه یا نه.
با صورت جدی خاصی نگام میکرد.
جذابیت مردونه اش منگ ترم کرد. دستام گل رو رها کردن و بی اختیار بدنم رو بین دستاش چرخوندم و سمتش برگشتم.
چشماش برقی زد و زمزمه کرد : گاهی یه نفر رو هزاران و هزار بار و سالها میبینی و باز اون فرد برات یه فرد عادیه و حست عادیه و انگار اصلا جایی تو زندگی تو نداره ولی گاهی وقتا یه نفر رو فقط دوسه بار و خیلی کم دیدی ولی حس میکنی میتونی روش حساب کنی و میتونه..میتونه
برات یه دوست باشه ...
اروم گفتم : و تو منو اون کسی میبینی که میتونه یه دوست باشه؟
خیره تو چشمم سر تکون داد. صداقتش تکونم داد.
اروم گفتم : فک کنم خیلی سخت نباشه که بخوام امتحان کنم یه پسر مثل تو چجور دوستی میتونه برام بشه.. لبخندش کم کم گشاد تر شد و خوشحالی توی چشماش
نقش بست و سرش رو جلو آورد و لبام رو بوسید. دستاش رو از گل جدا کرد و دور کمرم انداخت و منو به خودش چسبوندم
خودم رو بیشتر بهش چسبوندم و دستام رو بردم پشت کمرش حلقه کردم که اونم حلقه دستاش رو دور کمرم سفت تر کرد و منو محکم تر به خودش چسبوند و محکم تر بوسید. لبای گرمش داشت منی رو که اولین بار بود چنین چیزی رو تجربه میکردم به مرز جنون میبرد.
گرمای خیلی خاصی بود. هر دو خیلی عمیق تو هم غرق شده بودیم و با تمام وجودم همراهیش میکردم.
نمیدونم چرا دوستیش رو پذیرفته بودم.شاید اون راست گفته بود.گاهی نمیفهمی که چرا به بعضی ها بیشتر از هرکسی اجازه پیش روی میدی. شاید اون فرد به فرد عادی باشه اما انگار برای تو یه چیزهایی فرق داره.
اروم خودش رو عقب کشید. کم بوسیده بود ولی انگار دوست نداشت خیلی پیش روی کنه و اذیتم کنه.
لبخندی زد و گفت : تا غروب میمونی دوست؟
از واژه دوستش خنده ام گرفت و با شیطنت گفتم : اولا دوست آزمایشی.. دوما احتمالا تا تاریک نشدن هوا
جونگکوک : فک نکنم تا اون موقع بیشتر از یه دونه گل بکنیم.
اونقدر جدی گفت که بی اختیار زدم زیر خنده. ولی خودش اصلا نخندید وفقط نگام کرد. اروم دستم رو روی سینهاش فشار دادم و گفتم : هی برای اینکه بهت ثابت کنم تا غروب کل این گلها رو میکنم.
- ۴۲۱
- ۳۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط