{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥
⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 39・⁠]⁠ᕗ

برام عجیب بود که خیلی سریع انقدر صمیمی شدیم..اما واقعا مثل دوستهایی بودیم که هزار ساله همدیگه رو میشناسن... نمیدونم این نزدیکی و صمیمیت از کجا منشاء میگرفت. اما گرفته بود. 
چندتایی گل داغون کردم و خیلی ها رو نصفه کندم و مطمینم جونگکوک دید ولی اصلا به روم نیاورد و به خودمون اومدم دیدم كل باغ خالی شده.
لبخندی زدم. اومد کنارم وایستاد. 
دستم رو روی شونه اش گذاشتم و گفتم : امیدوارم همه شون رو بفروشی حتی اونایی رو که نصفه و بد کندم
لبخند ارومی زد و گفت : نصفه ها که هیچ.. بعیده سالما هم خیلی فروش بره.. 
زدم تو شونه اش و اخم کردم و گفتم:هی..انقدر بد بین نباش.. مکثی کردم و گفتم اصلا بیا یه قراری بذاریم. اگه تونستی کل گلهات رو به قصر بفروشی یه جایزه خیلی خوب بهت میدم 
لبخند شیطونی زد و گفت: چی میدی؟ 
فک کردم و شونه بالا انداختم و گفتم : نمیدونم..تا اون موقع فک میکنم. 
لبخند خبیثی زد و گفت : نه دیگه من باید بدونم جایزه ام چیه که تلاش کنم. 
-خوب خودت پیشنهاد بده 
فک کرد و کمی ناراحت گفت : مطمینم که همه اش رو  نمیخرن...مطمینم...ولی... 
اروم گفت : اگه همه شون رو فروختم. به مدت یه هفته هر روز بیا پیشم 
زل زدم تو چشمای مشکیش 
خواستش ضربان قلبم رو تند کرد چرا اینو میخواست؟ نگاه ازم گرفت و ناراحت به روبروش نگاه کرد وبا غیض گفت :فقط یه معجزه میتونه باعث شه همه شون رو بفروشم.. 
کمی نگاش کردم و گفتم : امروز میبریشون به قصر؟ سر تکون داد. 
رفتم شنلم رو برداشتم و گفتم باید برم. نگام کرد و گفت : وایستا با کالسکه برسونمت.. 
-نه.. قدم زدن رو دوس دارم. 
جونگکوک : پس بذار باهات بیام 
برگشتم نگاش کردم و بهش لبخند زدم و گفتم: نزدیکه..خودم میرم خسته شدی برو استراحت کن.. 
لبخند ناراحتی زد. راه افتادم. 
جونگکوک : كريستيناا. 
اولین بار بود بدون لقب و پیشوند گفته بودم.لبخندی زدم و برگشتم سمتش. 
جونگکوک: فردا میای که خبر بگیری کلشون رو فروختم یا نه؟ لبخندم رو گشاد کردم و گفتم : اره میام.. و مطمئنم همه شون رو به قصر ميفروشى... مطمئن م.. من برات دعا میکنم... 
لبخند عمیقی بهم زد. راه افتادم که دوباره صدام کرد : کریستینا... ریز خندیدم و برگشتم و کشیده گفتم : بعلللللله..دیگه چیه؟ سریع یه دست گل که از قبل پیچیده بودش دست گرفت و جلو اومد و گلا رو سمتم  گرفت. 
جونگکوک : مال تو.. 
سریع گفتم : نه... باید بفروشیشون.. 
لبخندی زد و گفت : چند شاخه کمتر فرقی نداره. به عنوان حقوقت کارگر کمک کارم
دیدگاه ها (۰)

ادامه پارت 39بلند خندیدم و با ذوق گلها رو ازش گرفتم و با خند...

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 40・⁠]⁠ᕗ  میخواستم زودتر برم ...

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 38・⁠]⁠ᕗازش فاصله گرفتم ولی ی...

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 37・⁠]⁠ᕗانگار یادم رفته بود د...

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 35・⁠]⁠ᕗسرش رو پایین انداخت و...

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 29・⁠]⁠ᕗ  اروم گفت‌ : خیلی وق...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط