{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

■

■
داستانی از دکتر مهدی موسوی- «قضیه پیچی که توی سوراخ می چرخید اما باز نمی شد... »
*
قسمت 1

قضیه از همان جایی شروع شد که پیچ توی سوراخ می چرخید و باز نمی شد...
بابا که همیشه زودتر از بقیه حرف می زند فکر می کرد که پیچ هرز شده است می گفت پیچهای هرز به هیچ دردی نمی خورند باید با زور درشان بیاوری بیندازی دور. بابا پیچهای هرز را هرزترین پیچهای هرز می دانست! بابا که خیلی فکر می کرد اعتقاد داشت هرز بودن یعنی مرگ وقتی کسی نخواهد وا شود بهتر است بمیرد. فکر می کرد یک پیچ هرز وقتی بمیرد دیگر یک پیچ هرز نیست بابا فکر می کرد پیچهایی خوب هستند که راحت می چرخند از آدمهای پررو بدش می آمد مثل پیچهای هرز. وقتی چیزی هرز شد باید پرتش کرد بیرون مثل یک آشغال...

#سید_مهدی_موسوی
دیدگاه ها (۲)

پشت نگاه سردت.. 19تهیونگگوشی رو روی تخت گذاشتم و چند لحظه به...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁴⁷ویو: اتچند دقیقه بعد، درِ اتاق ب...

شاهکاری به نام دروغ

dark life = ۳۷

Custom bride

پارت هجدهم بارون گرفته بود. رزا کنار پنجره نشسته بود، یه فنج...

رمان آغوشی از جنس خطر پارت سیزدهم 1۴

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط