اسیر یونیفرم پوش من
اسیر یونیفرم پوش من
چندپارتی یونمین / پارت ۸
جیمین : آآ اینو خوب میشناسم میدونم میخوای منو بکشی . تا کسی دیگه نتونه پیدات کنه ..
یونگی : جیمین !!! (صدای بلندش باعث شد جیمین ساکت بشه) فعلا استراحت کن . زخمات باید خوب بشه
جیمین : (چشمش به بدن زخمیش خورد) لباسام کجاست ؟ وایسا ببینم چه بلایی سرم اوردی ؟؟؟؟
یونگی : زخمات باید هوا بخوره . اینجور زود خوب میشه
جیمین : نکنه...(صداش لرزید و بعد از اون چشماش رو از یونگی گرفت و سرش پایین بود و به زمین خیره شد)
یونگی : ببینم گریه میکنی رئیس پلیس ؟
جیمین : واقعا این کارو کردی ؟
یونگی : نه.نه جیمینی من کاری باهات نکردم قسم میخورم .
جیمین : (دوباره نگاهش رو به یونگی داد) واقعا ؟ پس چرا دزدیم ؟
یونگی : هوفف شاید چون با بوسیدنم باعث شدی تمام افکارم بشه تو
جیمین : اون فقط بخاطر این بود که زنده بمونی
یونگی : من بخاطر بوی خون نمیمیرم تهش از حال میرم . بعدشم کلی راه وجود داشت چرا . چرا منو بوسیدی که نتونم از ذهنم بیرونت کنم ؟ .
جیمین : یونگی ! من یه پلیسم .. تو یه مافیایی . حتی علاقهی منو هم در نظر نگیر این رابطه اصلا جواب نمیده ... حالا هم برو اون ور میخوام برگردم اداره کلی کار دارم
یونگی : واقعا فکر کردی میزارم بری ؟ همینجا میمونی توی اتاق من روی تخت من . تا زمانی هم که حالت خوب نشده حق نداری بلند بشی . چیزی هم بخوای فقط به خودم میگی .. وگرنه حتی ازین هم سخت تر میگرم
جیمین : دیگه چی بگو میخوای به یه عروسک تبدیلم کنی
در همین حین زیر زمین عمارت :
هوسوک : اونو برای چی دستگیر کردین ؟
£رئیس دستور داد
هوسوک : آزادش کنین
£ولی..
هوسوک : نشنیدی ؟
£چشم ...
هوسوک : خب کیم نامجون تو آزادی . فقط خواهش میکنم هرچی دیدی و شنیدی فراموش کن وگرنه مجبور میشیم یه دیدار دوباره داشته باشیم
نامجون : شماها جیمین رو هم دزدین ! با اون چیکار دارین ؟ چرا اینکارو میکنید ؟ واقعا فکر کردی ساکت میمونم ؟ بهت نشون میدم با کی طرفی
هوسوک : خداوندااا !! گیر یه مشت عقب مونده افتادم .. ببین من دارم آزادتت میکنم توهم میری و دیگه پشت سرت هم نگاه نمیکنی جناب رئیس زندانبانی
نامجون : تو اینارو از کجا میدونی ؟
هوسوک : این کوچیک ترین چیزیه که میشه فهمید حتا آدمای عادیه تو خیابون هم اینارو میدونن .. (دستای نامجون رو باز کرد) حالا ازین جا برو کیم .
نامجون : اینجوری واست بد نمیشه
هوسوک : ممکنه کشته بشم ! ولی برو
نامجون : چرا با اینکه کشته میشی بهم کمک میکنی
هوسوک : (سرش رو پایین گرفت.مشخصه ناراحت شده) من تو زنگیم باعث مرگ خیلیا شدم . حقمه اگه بمیرم . نمیخوام یونگی توروهم بکشه . با یه بار عذاب وجدان دیگه نمیتونم زندگی کنم . .... برو کیم ازین جا برو .
با یه شرط زیاد چطورین؟
لایک و کامنتا به ۵۰ تا برسه
چندپارتی یونمین / پارت ۸
جیمین : آآ اینو خوب میشناسم میدونم میخوای منو بکشی . تا کسی دیگه نتونه پیدات کنه ..
یونگی : جیمین !!! (صدای بلندش باعث شد جیمین ساکت بشه) فعلا استراحت کن . زخمات باید خوب بشه
جیمین : (چشمش به بدن زخمیش خورد) لباسام کجاست ؟ وایسا ببینم چه بلایی سرم اوردی ؟؟؟؟
یونگی : زخمات باید هوا بخوره . اینجور زود خوب میشه
جیمین : نکنه...(صداش لرزید و بعد از اون چشماش رو از یونگی گرفت و سرش پایین بود و به زمین خیره شد)
یونگی : ببینم گریه میکنی رئیس پلیس ؟
جیمین : واقعا این کارو کردی ؟
یونگی : نه.نه جیمینی من کاری باهات نکردم قسم میخورم .
جیمین : (دوباره نگاهش رو به یونگی داد) واقعا ؟ پس چرا دزدیم ؟
یونگی : هوفف شاید چون با بوسیدنم باعث شدی تمام افکارم بشه تو
جیمین : اون فقط بخاطر این بود که زنده بمونی
یونگی : من بخاطر بوی خون نمیمیرم تهش از حال میرم . بعدشم کلی راه وجود داشت چرا . چرا منو بوسیدی که نتونم از ذهنم بیرونت کنم ؟ .
جیمین : یونگی ! من یه پلیسم .. تو یه مافیایی . حتی علاقهی منو هم در نظر نگیر این رابطه اصلا جواب نمیده ... حالا هم برو اون ور میخوام برگردم اداره کلی کار دارم
یونگی : واقعا فکر کردی میزارم بری ؟ همینجا میمونی توی اتاق من روی تخت من . تا زمانی هم که حالت خوب نشده حق نداری بلند بشی . چیزی هم بخوای فقط به خودم میگی .. وگرنه حتی ازین هم سخت تر میگرم
جیمین : دیگه چی بگو میخوای به یه عروسک تبدیلم کنی
در همین حین زیر زمین عمارت :
هوسوک : اونو برای چی دستگیر کردین ؟
£رئیس دستور داد
هوسوک : آزادش کنین
£ولی..
هوسوک : نشنیدی ؟
£چشم ...
هوسوک : خب کیم نامجون تو آزادی . فقط خواهش میکنم هرچی دیدی و شنیدی فراموش کن وگرنه مجبور میشیم یه دیدار دوباره داشته باشیم
نامجون : شماها جیمین رو هم دزدین ! با اون چیکار دارین ؟ چرا اینکارو میکنید ؟ واقعا فکر کردی ساکت میمونم ؟ بهت نشون میدم با کی طرفی
هوسوک : خداوندااا !! گیر یه مشت عقب مونده افتادم .. ببین من دارم آزادتت میکنم توهم میری و دیگه پشت سرت هم نگاه نمیکنی جناب رئیس زندانبانی
نامجون : تو اینارو از کجا میدونی ؟
هوسوک : این کوچیک ترین چیزیه که میشه فهمید حتا آدمای عادیه تو خیابون هم اینارو میدونن .. (دستای نامجون رو باز کرد) حالا ازین جا برو کیم .
نامجون : اینجوری واست بد نمیشه
هوسوک : ممکنه کشته بشم ! ولی برو
نامجون : چرا با اینکه کشته میشی بهم کمک میکنی
هوسوک : (سرش رو پایین گرفت.مشخصه ناراحت شده) من تو زنگیم باعث مرگ خیلیا شدم . حقمه اگه بمیرم . نمیخوام یونگی توروهم بکشه . با یه بار عذاب وجدان دیگه نمیتونم زندگی کنم . .... برو کیم ازین جا برو .
با یه شرط زیاد چطورین؟
لایک و کامنتا به ۵۰ تا برسه
- ۱.۷k
- ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط