ات بلافاصله به سمت کمد کوچک کناره تخت رفت وقتی خم شد و مل
ات بلافاصله به سمت کمد کوچک کناره تخت رفت وقتی خم شد و ملافه با بالشت برداشت تهیونگ
. نگاه تهیونگ از گلدان گلهای نارنجی روی پاتختی گذشت و روی آینه گرد بالای میز تحریر قفل شد. در بازتاب آینه، چهره تازه اصلاحشده و تیشرت مشکیاش را دید، بلاخره باید یکی این سکوت را میشکست و اینم تهیونگ بود در حالی که دستش را روی چانه و گردنش میکشید تا از اصلاح بودنش مطمئن شود گفت : اتاقت خوشگله
در جوابش آت سعی کرد اخم و دلگیری اش کنار بزاد سپس با لحن آرامی گفت : واقعا ؟.. خوشت اومد ؟. اگه بدونی تا چند ماه رو این اتاق با چیهیونگ دعوا داشتم
تهیونگ به سمت تخت هجوم برد سپس لبه تخت نشست وقتی کیسه آماده ای که کانگ هو آورده بود را برداشت زمزمه کرد : اون همیشه اینقدر ساکت و ناراحته یا فقد اومدم ناراحتش کرده ؟..
دخترک سمتش چرخید که باعث چرخ دامنش هم شد سپس به آرامی کنار تهیونگ نشست با فاصله نه چندان زیاد : تهیونگ!... تو یه لحظه خودتو بزار جای چیهیونگ... سخت میشه بهت عادت کنه ... زمان همه چیو عوض میکنه
جملات آخر را با هم تکرار کردند دخترک نفسی کشید سپس تیله هایش از تهیونگ به دست هایش رسید.. پرسید: دارو میخوری ؟...
تهیونگ غمگین سر تکون داد ات با لحن آرامی گفت : برات آب بیارم
سپس بلند شد و رفت تا آوردن آب تهیونگ در سکوت نشسته بود افکارش تنها چیزی که از وقتی بههوش اومده بود داشت و زیاد تر هم میشد .. وقتی نگاهش به اتاق خورد
قطرههای آب از نوک موهای خیسش روی شانههای تیشرت مشکیاش میچکید و لکههای تیره و کوچکی روی پارچه نخی آن درست میکرد. ات
وقتی وارد اتاق شد تیله هایش به تهیونگ گره خورد انکار این فقدرتوهمی بود که هر روز داشت این ات بود کسی که ۷ سال منتظرش بود ولی حالا.. نفسی کشید و سمت عسلی رفت سپس خم شد و لیوان را سمت تهیونگ گرفت همین حرکت باعث شد موهایش تو صورت تهیونگ بیافتد
با دست راست موهای همسرش با گرفت تا جلو دیدش نباش دخترم بلافاصله بلند شد و آرام گفت : ببخشید..
در حالی که ملافه را روی زمین پهن میکرد موهایش را با گیره مو سفت بست صدای مرد به گوشش خورد : رو زمین میخوابی؟..
دخترک به آرامی سر تکون داد : آره تخت کوچیکه برای هر دو ما.. تو هم مریضی
تهیونگ بعد از خوردن دارو ها به دخترک زل زد حرکتش را زیر نظر گرفت یعنی دلتنگی وجود نداشت ؟.. یعنی احساسی وجود نداشت ؟..
وقتی ات به سمت آب هجوم برد و دستش را سمت لیوان دراز کرد مچ دستش اسیر دست شوهرش شد
قلبش به تپش افتاد و بغض به گولیش چنگ زد دستش هنوز گرم بود درست مثل ۷ سال پیش ..
این سکوت رنگینی از مشکی داشت ولی نه تا وقتی که صدای تهیونگ بلند شد : یه سوال بپرسم ؟..
دخترک سعی کرد کمرش را صاف کنید که موفق هم شد به سختی لبش را تر کرد و زل زد به چشم های تهیونگ: بپرس
تهیونگ با آرامی پرسید : چرا عینک زدی؟..
دخترک نرم خندید چون این جدیت تهیونگ و این سوال بی ارزش براش خنده دار بود سپس روبه رو تهیونگ رو تخت نشست بیشتر از دفه قبل نزدیک تر : این بود سوال جدیت ؟..
تهیونگ با هر دو دست مچ های زریف همسرش را در دست گرفت با نگاه کردن و عاشقانه زل زد به او .. ات لبخند نرمی زد که قلب تهیونگ را به قند و اب کشید : خب .. راستش دیدم تاره نمیتونم خوب ببینم - کمی فکر کرد سپس با لحن شوخی و آرام ادامه داد - میگن اگه به یکی بگی پسر خودت زود. تر پیر میشی
صدای بلند خنده تهیونگ بالا آمد از ته قلبش خندید سپس این بار دست های دخترک را میان دست های خودش فشرد بی حرکت سمت لبانش برد و گرم بوسید وقتی این حرکت بعد از ۷ سال باز هم همین دختر تجربه کرد بغضش گرفت دیگر تاقت نداشت ..
تهیونگ دست هایش را سمت کمر دخترک برد و سرش را هم رو شانه اش گذاشت کمی بازو هایش را بیشتر نزدیک کرد تا دخترک را به آغوشش بگیرد سپس با لحن غمگینی گفت : بعد از امشب دیگه هیچ خبری از غم ناراحتی نیست قراره خوشبخت بشیم قول میدم ترو ملکه سئول بکنم
دخترک با بغض نفسی کشید سپس اشکش از گوشه چشم سر خورد پایین و رو تیشرت تهیونگ افتاد
تهیونگ آروم سر بلند کرد سپس با دستش اشک دخترک را گرفت و باز هم پیشانیش را نرم، گرم و پر از عطش بوسید
ات برای یک لحظه احساس کرد تموم شد همه چی سختی ها گذشت بدبختی ها تموم شد نوبتش بود که زندگی خوبی رو پیش ببرند
تهیونگ لبایش را برداشت دخترک هم پلک هایش را باز کرد ..
چشم تو چشم دست در دست نزدیکی این گرما آن ها را بیشتر عاشق میکردند مخصوص تهیونگ که برای بوسیدن آن لبا لحظه شماره میکرد
نگاه لرزدار و آرامش رو لبای دخترک قفل شد
. نگاه تهیونگ از گلدان گلهای نارنجی روی پاتختی گذشت و روی آینه گرد بالای میز تحریر قفل شد. در بازتاب آینه، چهره تازه اصلاحشده و تیشرت مشکیاش را دید، بلاخره باید یکی این سکوت را میشکست و اینم تهیونگ بود در حالی که دستش را روی چانه و گردنش میکشید تا از اصلاح بودنش مطمئن شود گفت : اتاقت خوشگله
در جوابش آت سعی کرد اخم و دلگیری اش کنار بزاد سپس با لحن آرامی گفت : واقعا ؟.. خوشت اومد ؟. اگه بدونی تا چند ماه رو این اتاق با چیهیونگ دعوا داشتم
تهیونگ به سمت تخت هجوم برد سپس لبه تخت نشست وقتی کیسه آماده ای که کانگ هو آورده بود را برداشت زمزمه کرد : اون همیشه اینقدر ساکت و ناراحته یا فقد اومدم ناراحتش کرده ؟..
دخترک سمتش چرخید که باعث چرخ دامنش هم شد سپس به آرامی کنار تهیونگ نشست با فاصله نه چندان زیاد : تهیونگ!... تو یه لحظه خودتو بزار جای چیهیونگ... سخت میشه بهت عادت کنه ... زمان همه چیو عوض میکنه
جملات آخر را با هم تکرار کردند دخترک نفسی کشید سپس تیله هایش از تهیونگ به دست هایش رسید.. پرسید: دارو میخوری ؟...
تهیونگ غمگین سر تکون داد ات با لحن آرامی گفت : برات آب بیارم
سپس بلند شد و رفت تا آوردن آب تهیونگ در سکوت نشسته بود افکارش تنها چیزی که از وقتی بههوش اومده بود داشت و زیاد تر هم میشد .. وقتی نگاهش به اتاق خورد
قطرههای آب از نوک موهای خیسش روی شانههای تیشرت مشکیاش میچکید و لکههای تیره و کوچکی روی پارچه نخی آن درست میکرد. ات
وقتی وارد اتاق شد تیله هایش به تهیونگ گره خورد انکار این فقدرتوهمی بود که هر روز داشت این ات بود کسی که ۷ سال منتظرش بود ولی حالا.. نفسی کشید و سمت عسلی رفت سپس خم شد و لیوان را سمت تهیونگ گرفت همین حرکت باعث شد موهایش تو صورت تهیونگ بیافتد
با دست راست موهای همسرش با گرفت تا جلو دیدش نباش دخترم بلافاصله بلند شد و آرام گفت : ببخشید..
در حالی که ملافه را روی زمین پهن میکرد موهایش را با گیره مو سفت بست صدای مرد به گوشش خورد : رو زمین میخوابی؟..
دخترک به آرامی سر تکون داد : آره تخت کوچیکه برای هر دو ما.. تو هم مریضی
تهیونگ بعد از خوردن دارو ها به دخترک زل زد حرکتش را زیر نظر گرفت یعنی دلتنگی وجود نداشت ؟.. یعنی احساسی وجود نداشت ؟..
وقتی ات به سمت آب هجوم برد و دستش را سمت لیوان دراز کرد مچ دستش اسیر دست شوهرش شد
قلبش به تپش افتاد و بغض به گولیش چنگ زد دستش هنوز گرم بود درست مثل ۷ سال پیش ..
این سکوت رنگینی از مشکی داشت ولی نه تا وقتی که صدای تهیونگ بلند شد : یه سوال بپرسم ؟..
دخترک سعی کرد کمرش را صاف کنید که موفق هم شد به سختی لبش را تر کرد و زل زد به چشم های تهیونگ: بپرس
تهیونگ با آرامی پرسید : چرا عینک زدی؟..
دخترک نرم خندید چون این جدیت تهیونگ و این سوال بی ارزش براش خنده دار بود سپس روبه رو تهیونگ رو تخت نشست بیشتر از دفه قبل نزدیک تر : این بود سوال جدیت ؟..
تهیونگ با هر دو دست مچ های زریف همسرش را در دست گرفت با نگاه کردن و عاشقانه زل زد به او .. ات لبخند نرمی زد که قلب تهیونگ را به قند و اب کشید : خب .. راستش دیدم تاره نمیتونم خوب ببینم - کمی فکر کرد سپس با لحن شوخی و آرام ادامه داد - میگن اگه به یکی بگی پسر خودت زود. تر پیر میشی
صدای بلند خنده تهیونگ بالا آمد از ته قلبش خندید سپس این بار دست های دخترک را میان دست های خودش فشرد بی حرکت سمت لبانش برد و گرم بوسید وقتی این حرکت بعد از ۷ سال باز هم همین دختر تجربه کرد بغضش گرفت دیگر تاقت نداشت ..
تهیونگ دست هایش را سمت کمر دخترک برد و سرش را هم رو شانه اش گذاشت کمی بازو هایش را بیشتر نزدیک کرد تا دخترک را به آغوشش بگیرد سپس با لحن غمگینی گفت : بعد از امشب دیگه هیچ خبری از غم ناراحتی نیست قراره خوشبخت بشیم قول میدم ترو ملکه سئول بکنم
دخترک با بغض نفسی کشید سپس اشکش از گوشه چشم سر خورد پایین و رو تیشرت تهیونگ افتاد
تهیونگ آروم سر بلند کرد سپس با دستش اشک دخترک را گرفت و باز هم پیشانیش را نرم، گرم و پر از عطش بوسید
ات برای یک لحظه احساس کرد تموم شد همه چی سختی ها گذشت بدبختی ها تموم شد نوبتش بود که زندگی خوبی رو پیش ببرند
تهیونگ لبایش را برداشت دخترک هم پلک هایش را باز کرد ..
چشم تو چشم دست در دست نزدیکی این گرما آن ها را بیشتر عاشق میکردند مخصوص تهیونگ که برای بوسیدن آن لبا لحظه شماره میکرد
نگاه لرزدار و آرامش رو لبای دخترک قفل شد
- ۳۷
- ۱۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط