چه میشه گفت زندگی همچنین ادامه داشت با وجود تنهایی جدایی
چه میشه گفت زندگی همچنین ادامه داشت با وجود تنهایی جدایی بازم غصه خوردن... حرف شنیدند باز هم ادامه داشت دخترک با وجود همه سختی ها با وجود غم یک امید در دلش داشت به اسم عشقم...
دخترک لیوان پر از آب میوه را با عشق و لبخند ریزی که در حال پنهانشان بود
وقتی به در اتاق پسرکش نگاه کرد و با خود گفت ٫ چی هیونگ از صله تا الان بیرون نرفته ٫ خودش هم متوجه نبود که چیهیونگ در اصل چرا ناراحت بود مخصوصا با وجود اومدن پدرش
با صدای جیهو ریشه افکارش کنار رفت : مامان چرا همش این آدمای سیاه پوش دوره خونه ما زیاد شده ؟...
دخترک با آرامش جواب داد: فقد همینو بدون بخاطر امنیت خودماست
حتی خودش هم جواب سوال جیهو را نمیدانست..
تهیونگ با همان لبای دیشب از اتاق خارج شد اولین چهره دیدنی صورت زیبا همسرش بود درسته که افکار زنش جای دیگه ای بود ولی تهیونگ برای یک لحظه محو صورت ات بود..
بلاخره توانست نفسی بکشد سپس دستی به گردنش کشید . آرام گفت : چیهیونگ خوابه ؟.. هنوز بیدار نشده
دخترک در کمال این هدیه از طرف خدا از جانب تهیونگ خوشحال بود با لبخند و تکان داد سر گفت : آره خوابه ولی بیدار میشه
تهیونگ دست تو جیب کرد سپس زیر سختی گفت ات در کمال تعجب پرسید : چیزی گفتی ؟..
تهیونگ سری تکون داد سپس بیخیال گفت : نه نه..
سپس به سمت در هجوم برد قلب دخترک لرزید و ناگهانی گفت : کجا داری میری؟..
تهیونگ در حالی که به سالگرن قرمز رو جا آویزان در ورودی زل زده بود با. لحن آرامی ولی محکم گفت : باید برم ولی برمیگردم
گواهی از درد درون دخترک گذشت چه میشه گفت این دختری بود که ۷ سل زیر آغوش غم خوابید بلاخره با چشم های قرمز سرشار از اشک گفت : بازم میخواهی بری؟.. آره
تهیونگ تاقت این را نداشت جوری که صورتش پر از اشک همسرش را درد دستانش را دور قاب صورتش گذاشت سپس به صورت او نزدیک شد و با لحن آرامی گفت. : هی هی این که گریه نداره من کار دارم خوب.. تا شب نشده برمیگردم
دخترک اخم کرد دستای شوهرش را پس زد سپس با دلخوری به زمین خیره شد اونم ترس داشت و از تهیونگ میخواست درکش کنه
مردش در مقابل گفت : نترس میام قول میدم
دخترک باز هم باور نکرد پوزخند زد سپس به زمین خیره ماند تهیونگ دستش را روی سر همسرش کشید و با لحن گرمی گفت : دلت میخواد تو هم با من بیایی؟.. چند جا کار دارم قسم میخورم جون پسرمون
دخترک اخم هایش را به عنوان یک همسر باز کرد سپس عمیق پلک زد نگاهش از زمین به چشم های عسلی دوخته شد : گمان میکنی من قسمت رو باور دارم؟... تو ولم کردی ولی خودت نمیخواهی میدونم که تو حالی نبودی که دنبال ما بیایی ولی.... کانگ هو چی؟.. یونوو چی...
تهیونگ وقتی دستش را بلند کرد و هر دو دست دخترک را در دستان خودش گرفت و آن ها را سمت لبانش برد ولی ات اجازه بیشتر را بهش نداد با حرکت سریع در را باز کرد در یک صدم ثانیه تهیونگ را از در به بیرون حول داد با صدای که ازش بغض معلوم بود گفت : برو .. منم فکر میکنم که دیروز و دیشب خواب بود
تهیونگ بیشتر از عصبانیت دلگیر بود نگاهش شکسته خورده بود و با لحن آرامی گفت : صبر کن
ولی دخترک سریع در را بست نفس عمیقی کشید و به در تکیه داد چیهیونگ ای که از اول تماشای این صحنه بود زل زده به مادرش..
دخترک پاهایش را سوست کرد و روی زمین فرود آمد
بغض اش را در گلو سفت گرفت و سرش را سرانجام با گریه رو زانو گذاشت ..
با هر دو دست صورتش را پنهان کرد از ته قلبش زجه زد و شانه هایش لرزید قدم های کوچیکی سمتش هجوم بردند سپس جلویش متوقف شد و زانو زد بازو های کوچیک اش را دور شانه های مادرش حلقه کرد و ام را به آغوش کشید ..
ولی اما تهیونگ چی ؟.. حال اونم کم تر نبود مثل پسری شده بود که در دوران ۱۸ سالگی او را از خونه بیرون کرده باشند مشت محکمش را به در تکیه داد نه با ضربه بلکه آرام ...
دخترک لیوان پر از آب میوه را با عشق و لبخند ریزی که در حال پنهانشان بود
وقتی به در اتاق پسرکش نگاه کرد و با خود گفت ٫ چی هیونگ از صله تا الان بیرون نرفته ٫ خودش هم متوجه نبود که چیهیونگ در اصل چرا ناراحت بود مخصوصا با وجود اومدن پدرش
با صدای جیهو ریشه افکارش کنار رفت : مامان چرا همش این آدمای سیاه پوش دوره خونه ما زیاد شده ؟...
دخترک با آرامش جواب داد: فقد همینو بدون بخاطر امنیت خودماست
حتی خودش هم جواب سوال جیهو را نمیدانست..
تهیونگ با همان لبای دیشب از اتاق خارج شد اولین چهره دیدنی صورت زیبا همسرش بود درسته که افکار زنش جای دیگه ای بود ولی تهیونگ برای یک لحظه محو صورت ات بود..
بلاخره توانست نفسی بکشد سپس دستی به گردنش کشید . آرام گفت : چیهیونگ خوابه ؟.. هنوز بیدار نشده
دخترک در کمال این هدیه از طرف خدا از جانب تهیونگ خوشحال بود با لبخند و تکان داد سر گفت : آره خوابه ولی بیدار میشه
تهیونگ دست تو جیب کرد سپس زیر سختی گفت ات در کمال تعجب پرسید : چیزی گفتی ؟..
تهیونگ سری تکون داد سپس بیخیال گفت : نه نه..
سپس به سمت در هجوم برد قلب دخترک لرزید و ناگهانی گفت : کجا داری میری؟..
تهیونگ در حالی که به سالگرن قرمز رو جا آویزان در ورودی زل زده بود با. لحن آرامی ولی محکم گفت : باید برم ولی برمیگردم
گواهی از درد درون دخترک گذشت چه میشه گفت این دختری بود که ۷ سل زیر آغوش غم خوابید بلاخره با چشم های قرمز سرشار از اشک گفت : بازم میخواهی بری؟.. آره
تهیونگ تاقت این را نداشت جوری که صورتش پر از اشک همسرش را درد دستانش را دور قاب صورتش گذاشت سپس به صورت او نزدیک شد و با لحن آرامی گفت. : هی هی این که گریه نداره من کار دارم خوب.. تا شب نشده برمیگردم
دخترک اخم کرد دستای شوهرش را پس زد سپس با دلخوری به زمین خیره شد اونم ترس داشت و از تهیونگ میخواست درکش کنه
مردش در مقابل گفت : نترس میام قول میدم
دخترک باز هم باور نکرد پوزخند زد سپس به زمین خیره ماند تهیونگ دستش را روی سر همسرش کشید و با لحن گرمی گفت : دلت میخواد تو هم با من بیایی؟.. چند جا کار دارم قسم میخورم جون پسرمون
دخترک اخم هایش را به عنوان یک همسر باز کرد سپس عمیق پلک زد نگاهش از زمین به چشم های عسلی دوخته شد : گمان میکنی من قسمت رو باور دارم؟... تو ولم کردی ولی خودت نمیخواهی میدونم که تو حالی نبودی که دنبال ما بیایی ولی.... کانگ هو چی؟.. یونوو چی...
تهیونگ وقتی دستش را بلند کرد و هر دو دست دخترک را در دستان خودش گرفت و آن ها را سمت لبانش برد ولی ات اجازه بیشتر را بهش نداد با حرکت سریع در را باز کرد در یک صدم ثانیه تهیونگ را از در به بیرون حول داد با صدای که ازش بغض معلوم بود گفت : برو .. منم فکر میکنم که دیروز و دیشب خواب بود
تهیونگ بیشتر از عصبانیت دلگیر بود نگاهش شکسته خورده بود و با لحن آرامی گفت : صبر کن
ولی دخترک سریع در را بست نفس عمیقی کشید و به در تکیه داد چیهیونگ ای که از اول تماشای این صحنه بود زل زده به مادرش..
دخترک پاهایش را سوست کرد و روی زمین فرود آمد
بغض اش را در گلو سفت گرفت و سرش را سرانجام با گریه رو زانو گذاشت ..
با هر دو دست صورتش را پنهان کرد از ته قلبش زجه زد و شانه هایش لرزید قدم های کوچیکی سمتش هجوم بردند سپس جلویش متوقف شد و زانو زد بازو های کوچیک اش را دور شانه های مادرش حلقه کرد و ام را به آغوش کشید ..
ولی اما تهیونگ چی ؟.. حال اونم کم تر نبود مثل پسری شده بود که در دوران ۱۸ سالگی او را از خونه بیرون کرده باشند مشت محکمش را به در تکیه داد نه با ضربه بلکه آرام ...
- ۳۲
- ۱۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط