بازی مرگ ]
بازی مرگ ]
پارت 64
قطرات بارون روی دامن بلند سفید هری میریخت نم نم همه جا بارون میزد بلاخره عقدشون در کلیسا به اتمام رسید حال که جلوی کلیسا لحظه ای ایستاد و به آسمانی که بارون نم نم میداد خیره شد اما هم چنان جونگ کوک به ماشین تکیه داده و به دختری که حتا زنش شده بود زل میزد
اشک در چشمان هری جمع شد
( فکر کنم ختا از ازدواج مون آسمون هم ناراحته... خدایا من عشق یه طرفه رو نمیخوام من عاشق این مرد بی احساسم اما اون چی .... )
بی اختیار اشک هایش سرازیر شدن جونگ کوک که شاهد این صحنه بود اخمی رو پیشانیش نشست ( چه لزومی واسه گریه کردن هست من که نکشتمش بعدشم اون گفت عاشقمه حالت باز چرا گریه میکنه )
صدای دوستش که توی ماشین بود را شنید
کی سوک : میتونی یکم بهتر باهاش رفتار کنی
جونگ کوک همانطور که تکیه داده بود ؛ جونگ کوک : مگه من الان باهاش چیکار کردم کن بهتر رفتار کنم مین کی سوک
کی سوک خنده ای کرد و گفت : اون الان حالش خوب نیست فقط به محبت تو احتیاج داره زود باش جونگ کوک جان
جونگ کوک تکیه اش را از ماشین میگیره و به طرفه هری رفت خودش هم نمیدونست چرا اشک هایش اون رو ناراحت میکرد
هری که مثله بچه های پنج ساله گریه میکرد با لمس شدن گونه اش توسط دست گرم جونگ کوک در آن هوای سرد لحظه ای بهش چشم دوخت
جونگ کوک : حالت خوبه
یعنی براش مهم بود نگرانش شده بود این هری را خوشحال میکرد سری تکون داد جونگ کوک اون یکی دستش را هم روی صورتش گذاشت و با چشم های که واسه هری کهکشان بودن نگاهش کرد مهربون شده بود
جونگ کوک : اینو یاده باشه شاید عاشقت نباشم اما دشمنت هم نیستم
قلبش ریخت ذوب شد هری باید چیکار میکرد اون فقط نیاز به یک آغوش گرم داشت ناخودآگاه باز هم اشک هایش ریختن قلبش خیلی نازوک بود هقی زد و سرش رو پایین گرفت
جونگ کوک که نمیدونست چطوری اون رو آروم کنه به آرومی دست روی شونه هایش گذاشت و به خودی نزدیکش کرد و به آغوش گرمش دعوتش کرد هری سر روی سینه اش گذاشت و اجازه داد اشک هایش بریزه آن لباس بلند عروسیش کم کم خیس میشد
دو یون : تونستین راضیش کنید تا باهاش خوب رفتار کنه
کی سوک : اونا عاشق هم هستن ولی اینو متوجه نمیشن
لحظه ای بعد هر دو سوار ماشین شدن و به طرفه عمارت که مراسم عروسی بود و همه منتظرشون بودن حرکت کردن
اسلاید های عروسی به ترتیب هستند
پارت 64
قطرات بارون روی دامن بلند سفید هری میریخت نم نم همه جا بارون میزد بلاخره عقدشون در کلیسا به اتمام رسید حال که جلوی کلیسا لحظه ای ایستاد و به آسمانی که بارون نم نم میداد خیره شد اما هم چنان جونگ کوک به ماشین تکیه داده و به دختری که حتا زنش شده بود زل میزد
اشک در چشمان هری جمع شد
( فکر کنم ختا از ازدواج مون آسمون هم ناراحته... خدایا من عشق یه طرفه رو نمیخوام من عاشق این مرد بی احساسم اما اون چی .... )
بی اختیار اشک هایش سرازیر شدن جونگ کوک که شاهد این صحنه بود اخمی رو پیشانیش نشست ( چه لزومی واسه گریه کردن هست من که نکشتمش بعدشم اون گفت عاشقمه حالت باز چرا گریه میکنه )
صدای دوستش که توی ماشین بود را شنید
کی سوک : میتونی یکم بهتر باهاش رفتار کنی
جونگ کوک همانطور که تکیه داده بود ؛ جونگ کوک : مگه من الان باهاش چیکار کردم کن بهتر رفتار کنم مین کی سوک
کی سوک خنده ای کرد و گفت : اون الان حالش خوب نیست فقط به محبت تو احتیاج داره زود باش جونگ کوک جان
جونگ کوک تکیه اش را از ماشین میگیره و به طرفه هری رفت خودش هم نمیدونست چرا اشک هایش اون رو ناراحت میکرد
هری که مثله بچه های پنج ساله گریه میکرد با لمس شدن گونه اش توسط دست گرم جونگ کوک در آن هوای سرد لحظه ای بهش چشم دوخت
جونگ کوک : حالت خوبه
یعنی براش مهم بود نگرانش شده بود این هری را خوشحال میکرد سری تکون داد جونگ کوک اون یکی دستش را هم روی صورتش گذاشت و با چشم های که واسه هری کهکشان بودن نگاهش کرد مهربون شده بود
جونگ کوک : اینو یاده باشه شاید عاشقت نباشم اما دشمنت هم نیستم
قلبش ریخت ذوب شد هری باید چیکار میکرد اون فقط نیاز به یک آغوش گرم داشت ناخودآگاه باز هم اشک هایش ریختن قلبش خیلی نازوک بود هقی زد و سرش رو پایین گرفت
جونگ کوک که نمیدونست چطوری اون رو آروم کنه به آرومی دست روی شونه هایش گذاشت و به خودی نزدیکش کرد و به آغوش گرمش دعوتش کرد هری سر روی سینه اش گذاشت و اجازه داد اشک هایش بریزه آن لباس بلند عروسیش کم کم خیس میشد
دو یون : تونستین راضیش کنید تا باهاش خوب رفتار کنه
کی سوک : اونا عاشق هم هستن ولی اینو متوجه نمیشن
لحظه ای بعد هر دو سوار ماشین شدن و به طرفه عمارت که مراسم عروسی بود و همه منتظرشون بودن حرکت کردن
اسلاید های عروسی به ترتیب هستند
- ۱۸.۴k
- ۲۴ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط