من عقابی بودم که نگاه یک مارسخت آزارم داد
من عقابی بودم که نگاه یک مارسخت آزارم داد
بال بگشودم و سمتش رفتم از زمینش کندم به هوا آوردم آخر عمرش بود که فریب چشمش، سخت جادویم کرد در نوک یک قله ، آشیانش دادم ، که همین دل رحمی ، چه بروزم آورد عشق، جادویم کرد زهر خود بر من ریخت از نوک قله زمین افتادم تازه آمد یادم ، من عقابی بودم...
بال بگشودم و سمتش رفتم از زمینش کندم به هوا آوردم آخر عمرش بود که فریب چشمش، سخت جادویم کرد در نوک یک قله ، آشیانش دادم ، که همین دل رحمی ، چه بروزم آورد عشق، جادویم کرد زهر خود بر من ریخت از نوک قله زمین افتادم تازه آمد یادم ، من عقابی بودم...
- ۳۳۵
- ۰۲ اردیبهشت ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط