{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت2

پارت2
آینه رو نگاه کردم. اون دخترِ آروم و مهربونِ توی خونه، زیر این لباس‌های خاکستری و تجهیزاتِ نظامی، گم شده بود. دم‌اسبی بستنِ موهام و اون خنجرهای مخفی، انگار تکه‌های پازلِ نقشه‌ی جدیدم بودن. مایکی رو با یه نگاهِ کوتاه به لئو سپردم تا مراقبش باشه و با قدم‌هایی که همزمان هم باوقار بود و هم آماده‌ی حمله، از درِ خونه زدم بیرون.

وقتی رسیدیم جلویِ پاسگاه، بویِ آهن و استرسِ محیط رو حس می‌کردم. مأمورها با نگاه‌های شکاک به من زل زده بودن، اما من فقط یه لبخندِ بی‌خیال روی لبم داشتم.

وقتی واردِ اتاقِ بازجویی شدم، قلبم یه لحظه ریخت، اما صورتم مثل سنگ سرد بود. در باز شد و اون وارد شد… یونگی. با همون قدِ بلند و اون چشم‌های نسکافه‌ای که انگار می‌خواست تا عمقِ روحم رو نگاه کنه. اون حتی یک میلی‌متر هم تکون نمی‌خورد، اما حضورش کلِ اتاق رو پر کرده بود.

یونگی با صدایی که انگار از اعماقِ یه کوه‌ی یخی میومد، گفت: “خوش اومدی، خانم لووف. یا بهتره بگم… ویولت؟
”نیشخندی زدم، در حالی که دستم ناخودآگاه نزدیکِ پابندِ چاقوم بود. “از آشنایی با شما خوشوقتم آقای مین. امیدوارم بازجویی‌تون زیاد طول نکشہ اخہ ۱ ساعت دیگہ سریال مورد علاقم شروع میشہ))
یونگی:کہ اینطور ولی ما کلی کار با شما داریم
ویولت:اقای مین ی اعترافی میکنم شما واقعا زیبا و خوشیپ ھستید
شوگا:مخمل خونین برای من ادا در نیار من گندہ تر از تورو نشوندم سر جاشون
ویولت:مخمل خونین چہ اسم زیبایی خیلی ازش خوشم اومد
یونگی صندلیِ فلزیِ روبروم رو کشید عقب. صدای ناهنجارِ پایه‌های صندلی روی موزاییک‌های سردِ اتاق پیچید، اما مژه‌های من حتی یک‌بار هم نپریدن. تکیه دادم به پشتیِ صندلی، دست‌هام رو روی میز قلاب کردم و با یه لبخندِ شیطنت‌آمیز زل زدم به چشم‌های نسکافه‌ایش که حالا از شدتِ حرص تیره شده بودن.

یونگی پرونده‌ی ضخیمی رو کوبید روی میز. “خانمِ لووف… یا همون مخملِ خونین. عکس‌های تیراندازیِ شبِ جشن وزارت خارجه، ردیابیِ مکلارن P1 تا نزدیکی‌های همون منطقه، و حالا تک‌تکِ مدارکی که نشون میده تو درست همونجایی بودی که وزیر به قتل رسید. بازم می‌خوای از سریالِ تلوپاتی‌ت برام بگی؟”ابرویی بالا انداختم، کمی خم شدم سمتش. بوی تلخِ ادکلنش قشنگ پخش شده بود توی فضا. زیر لب با لحنی کش‌دار گفتم: “اووه، آقای مین! شما تمام این یک ماه رو داشتی ابعادِ مکلارنِ منو تحلیل می‌کردی؟ واقعاً متأثر شدم! ولی خب… مگه داشتنِ یه ماشینِ سریع و بودن توی شهری که بال‌های مشکی… یعنی ببخشید، چرخ‌های پهن داره، جُرمه؟ تازه، شما که انقدر تیزبینید، چطور ندیدید اون شب کی واقعاً ماشه رو کشید؟”

چشم‌های یونگی برای یه کسر از ثانیه ریز شد. انگار اون کلمه‌ی «بال» که از دهنم در رفت، گوش‌هاش رو تیز کرده بود. آروم خم شد روی میز، طوری که فاصله‌مون به چند سانتی‌متر رسید. با صدایی که بیشتر شبیهِ یه پچ‌پچِ خطرناک بود گفت: “بازی رو تمومش کن پرنسس… من بوی چیزی رو حس می‌کنم که اصلاً به این دنیای انسانی تعلق نداره. می‌خوای بت بگم چیه؟”»
ویولت:اوہ اقای مین مثلا چی
یونگی دستش رو دراز کرد و چند تار از موهای طلایی‌ام رو که از دم‌اسبی دراومده بود، با نوکِ انگشتانِ کشیده‌اش گرفت. نفسش به صورتم می‌خورد… بویِ تلخِ تنباکو و قهوه. اون با صدایی که حالا خش‌دارتر و خطرناک‌تر شده بود، کنارِ گوشم زمزمه کرد: “بویِ گل‌های یاس که توی فصلِ سرما هم عطرشون توی هوا می‌مونه… و ردی از بال‌هایی که نباید توی این شهرِ لعنتی پیدا بشن. تو یه پری هستی، ویولت. یه موجودِ زیبا که دستاش به خونِ وزیرِ کشور آلوده شده.”

سرم رو عقب کشیدم و نگاهش کردم. نه ترسیدم، نه لرزیدم. فقط یه خنده‌ی کوتاه و خشک تحویلش دادم. “واقعاً کارآگاهِ باهوشی هستی آقای مین. اما… اگه من یه پری باشم که داری ادعا می‌کنی، پس یعنی باید بال داشته باشم، درسته؟”

به صندلی تکیه دادم و با یه حرکتِ سریع، مچِ دستم رو آوردم بالا؛ جایی که دسبندِ ردیابم بسته شده بود. “اما یادت باشه… من خیلی وقت پیش، بال‌هام رو تویِ خاکِ خاطراتِ خانواده‌ام دفن کردم. حالا فقط یه سایه‌ی سیاهم که اومده انتقام بگیره. تو چی؟ تو چی‌کار می‌کنی وقتی بفهمی خاندانت، همون‌هایی که براشون جون می‌دی، باعثِ زندانی شدنِ عزیزترین‌های من بودن؟ هنوزم فکر می‌کنی من مجرمم، یا خودت رو همدستِ جلادها می‌بینی؟”

یونگی خشکش زد. چشم‌های نسکافه‌ای‌اش برای اولین بار رنگِ آشفتگی به خودش گرفت. اون انتظار نداشت من این‌قدر رک، درباره‌ی «خاندانش» حرف بزنم. انگار تیرم مستقیم به هدف خورده بود.»
یونگی:منظورت چیہ?

ادامہ داردددد😛
دیدگاه ها (۰)

پارت3یونگی چند قدم عقب رفت، انگار ضربه‌ی سنگینی به قفسه‌ی سی...

ادامه پارت ۱۶

پارت۶ایزوکو با قدم‌های سنگین اما آروم به سمت اتاقش رفت. انگا...

رمان: دوست پسرِ روانیپارت ۴: لمسِ سردِ حقیقتپاهام انگار به ز...

p¹⁶(پنج سال بعد...)زمان، مثلِ جریانِ خونسردِ خون تویِ رگ‌ها،...

#موکل_خطرناک_من#رمان_درخواستی پارت 12ویو کوکبارون ...

پارت ۴۶

زیبای کوچک فریبکار

شاهکاری به نام دروغ

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط