بیبیکوچولومن
#بیبی_کوچولو_من
Part: ²²
«چند ثانیه سکوت. سکوتی که سنگینتر از هر حرفی بود. قلبم تند میزد... لعنتی، چی داشت میشد؟ این همون جونگکوکی بود که یه روز لباسمو مسخره میکرد؟ همونی که تا دیروز با لحن قلدرش میگفت "حواستو جمع کن"؟»
جونگکوک...
جونگکوک: هوم؟
یعنی الان چی کار کنم؟ بگم اوه جونگکوک مریضه، باید ببریمش دکتر قلب؟
جونگکوک (خندید): فقط میخواستم بگم که اگه قراره یه روزی... یه کسی بیاد توی زندگیت... امیدوارم اون آدم من باشم.
«سکوت... مغزم قفل کرده بود. دلم یه طوری شده بود که حتی نمیتونستم شوخی کنم، و این واسه من خیلی عجیب بود. یه لحظه فقط... دلم خواست زمان وایسته. با همون جمله. با همون صدا.»
جونگکوک...
جونگکوک: بله خانومِ من؟
اگه فردا صبح بلند شی ببینی پشیمون شدی چی؟ اگه این فقط یه احساس لحظهای باشه چی؟
جونگکوک (محکم): تو یه پروژه نیستی که بخوام تستش کنم. تو... واقعیتی. یه چیزی که کمکم تو مغزم ریشه زده و الان رسیده تا قلبم.
«چشمهام خیس شد، ولی نگذاشتم اشکم بیاد پایین. نه، هنوز نه. هنوز برای ضعیف نشون دادنم زوده. ولی... یه حسی داشت آرومآروم قلقلکم میداد. حس خواستن. حس اعتماد.»
باشه... پس ببینیم قراره با این ویروس جدیدت چه غلطی بکنی آقای مریض.
جونگکوک (با صدایی که انگار لبخند روی لبش بود): پس... اجازه هست فردا صبح بیام دکترمو ببینم؟
اول بیا ببین پروژه رو چیکار کردی، بعد نوبت دلتنگی و دکتر بازیه.
جونگکوک: خانومِ رئیس، هر چی شما بگین.
«تماس که قطع شد، لبخندم محو نشد. بالاخره یه چیزی توی این زندگی دیوونهبازیا داشت رنگ میگرفت... شاید حتی اسمش عشق بود.»
---
دوست داشتین؟
#جونگکوک #جئون_جونگکوک #جیمین #پارک_جیمین #کیپاپ #بی_تی_اس #آرمی #بنگتن #بنگتن_بویز #موسیقی #کیدراما #سرگرمی #رمان #فیک #فیک_بی_تی_اس #رمان_بیبی_کوچولوی_من #فیک_جونگکوک
Part: ²²
«چند ثانیه سکوت. سکوتی که سنگینتر از هر حرفی بود. قلبم تند میزد... لعنتی، چی داشت میشد؟ این همون جونگکوکی بود که یه روز لباسمو مسخره میکرد؟ همونی که تا دیروز با لحن قلدرش میگفت "حواستو جمع کن"؟»
جونگکوک...
جونگکوک: هوم؟
یعنی الان چی کار کنم؟ بگم اوه جونگکوک مریضه، باید ببریمش دکتر قلب؟
جونگکوک (خندید): فقط میخواستم بگم که اگه قراره یه روزی... یه کسی بیاد توی زندگیت... امیدوارم اون آدم من باشم.
«سکوت... مغزم قفل کرده بود. دلم یه طوری شده بود که حتی نمیتونستم شوخی کنم، و این واسه من خیلی عجیب بود. یه لحظه فقط... دلم خواست زمان وایسته. با همون جمله. با همون صدا.»
جونگکوک...
جونگکوک: بله خانومِ من؟
اگه فردا صبح بلند شی ببینی پشیمون شدی چی؟ اگه این فقط یه احساس لحظهای باشه چی؟
جونگکوک (محکم): تو یه پروژه نیستی که بخوام تستش کنم. تو... واقعیتی. یه چیزی که کمکم تو مغزم ریشه زده و الان رسیده تا قلبم.
«چشمهام خیس شد، ولی نگذاشتم اشکم بیاد پایین. نه، هنوز نه. هنوز برای ضعیف نشون دادنم زوده. ولی... یه حسی داشت آرومآروم قلقلکم میداد. حس خواستن. حس اعتماد.»
باشه... پس ببینیم قراره با این ویروس جدیدت چه غلطی بکنی آقای مریض.
جونگکوک (با صدایی که انگار لبخند روی لبش بود): پس... اجازه هست فردا صبح بیام دکترمو ببینم؟
اول بیا ببین پروژه رو چیکار کردی، بعد نوبت دلتنگی و دکتر بازیه.
جونگکوک: خانومِ رئیس، هر چی شما بگین.
«تماس که قطع شد، لبخندم محو نشد. بالاخره یه چیزی توی این زندگی دیوونهبازیا داشت رنگ میگرفت... شاید حتی اسمش عشق بود.»
---
دوست داشتین؟
#جونگکوک #جئون_جونگکوک #جیمین #پارک_جیمین #کیپاپ #بی_تی_اس #آرمی #بنگتن #بنگتن_بویز #موسیقی #کیدراما #سرگرمی #رمان #فیک #فیک_بی_تی_اس #رمان_بیبی_کوچولوی_من #فیک_جونگکوک
- ۵.۱k
- ۲۵ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط