فیک رنگ های درد
فیک رنگ های درد
پارت ⁹
[تهیونگ روی کاناپه نشسته. سکوت خونه هنوز سنگینه ولی دیگه اونطور خفهکننده نیست. ا.ت روی صندلی روبهروش نشسته، دفتر رو توی بغلش نگه داشته اما هنوز بازش نکرده.]
تهیونگ (آروم):
تو چی مینویسی توی اون دفتر؟
ا.ت (لبخند کوچیکی میزنه):
همهچی.
حسهام... فکرام... حتی گاهی حرفایی که هیچوقت نتونستم به کسی بگم.
تهیونگ (با نگاه خیره به دفتر):
من هیچوقت ننوشتم... انگار میترسم چیزی که توی ذهنمه، وقتی روی کاغذ بیاد واقعیتر شه.
ا.ت:
میفهمم... ولی بعضی وقتا، نوشتن باعث میشه اون درد، سبکتر شه.
یه جور بیرون ریختنه.
[تهیونگ نگاهشو از دفتر میگیره و به دیوار خیره میشه.]
تهیونگ:
تو چرا اینقدر مطمئنی که حالم خوب میشه؟
ا.ت (بدون مکث):
چون باور دارم هیچکس برای همیشه توی تاریکی نمیمونه.
و تو، تهیونگ... تو فقط گم شدی. نه شکستخوردهای، نه نابود شده. فقط یه کم گم شدی.
[تهیونگ چشمهاشو میبنده. انگار حرفی که شنیده، توی دلش یه چیزی رو تکون داده. نه امید، نه شادی، فقط... یه ترک کوچیک توی دیوار سردش.]
تهیونگ:
اگه قول بدم حرف بزنم... تو قول میدی که نری؟
ا.ت (آروم و قاطع):
قول میدم.
[سکوت دوباره برمیگرده، ولی این بار سنگین نیست. آرومه. تهیونگ از جاش بلند میشه، میره سمت آشپزخونه.]
تهیونگ (با صدای آهسته):
قهوه میخوری یا چای؟
ا.ت (لبخند):
قهوه... ولی فقط اگه شیر هم داشته باشی.
تهیونگ:
دارم... حتی خامه هم دارم، با اینکه هیچوقت استفادهش نمیکنم.
ا.ت:
امروز وقتشه استفادهش کنی.
[تهیونگ لبخند نصفهای میزنه. شاید اولین لبخند واقعی توی مدتها.]
پارت ⁹
[تهیونگ روی کاناپه نشسته. سکوت خونه هنوز سنگینه ولی دیگه اونطور خفهکننده نیست. ا.ت روی صندلی روبهروش نشسته، دفتر رو توی بغلش نگه داشته اما هنوز بازش نکرده.]
تهیونگ (آروم):
تو چی مینویسی توی اون دفتر؟
ا.ت (لبخند کوچیکی میزنه):
همهچی.
حسهام... فکرام... حتی گاهی حرفایی که هیچوقت نتونستم به کسی بگم.
تهیونگ (با نگاه خیره به دفتر):
من هیچوقت ننوشتم... انگار میترسم چیزی که توی ذهنمه، وقتی روی کاغذ بیاد واقعیتر شه.
ا.ت:
میفهمم... ولی بعضی وقتا، نوشتن باعث میشه اون درد، سبکتر شه.
یه جور بیرون ریختنه.
[تهیونگ نگاهشو از دفتر میگیره و به دیوار خیره میشه.]
تهیونگ:
تو چرا اینقدر مطمئنی که حالم خوب میشه؟
ا.ت (بدون مکث):
چون باور دارم هیچکس برای همیشه توی تاریکی نمیمونه.
و تو، تهیونگ... تو فقط گم شدی. نه شکستخوردهای، نه نابود شده. فقط یه کم گم شدی.
[تهیونگ چشمهاشو میبنده. انگار حرفی که شنیده، توی دلش یه چیزی رو تکون داده. نه امید، نه شادی، فقط... یه ترک کوچیک توی دیوار سردش.]
تهیونگ:
اگه قول بدم حرف بزنم... تو قول میدی که نری؟
ا.ت (آروم و قاطع):
قول میدم.
[سکوت دوباره برمیگرده، ولی این بار سنگین نیست. آرومه. تهیونگ از جاش بلند میشه، میره سمت آشپزخونه.]
تهیونگ (با صدای آهسته):
قهوه میخوری یا چای؟
ا.ت (لبخند):
قهوه... ولی فقط اگه شیر هم داشته باشی.
تهیونگ:
دارم... حتی خامه هم دارم، با اینکه هیچوقت استفادهش نمیکنم.
ا.ت:
امروز وقتشه استفادهش کنی.
[تهیونگ لبخند نصفهای میزنه. شاید اولین لبخند واقعی توی مدتها.]
- ۵.۹k
- ۱۴ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط