ستاره ای در میان تاریکی پارت
ستاره ای در میان تاریکی پارت۳۱🌌
دیگه نباید لفتش بدم....
اروم یه قرص مسکن از تو کیفش برداشت و خورد بعد از اون هم رفت سمت دفتر دبیر ها
دم در سلطان صدا وایساده بودد
اولش که نگاه میکنی انگار وایساده ولی بعد که دقت میکنی میبینی داره جنگولک بازی در میاره 😅
اما ایمی ....
ایمی به سقف خیره شده بود، اما ذهنش هزاران کیلومتر دورتر سیر میکرد.یه حس سنگینی دیگه هم رو سینهش سنگینی میکرد
«من… من باعث شدم امتیاز نگیره.»
این فکر مثل یه ویروس توی ذهنش پخش میشد. اگه اون اول با قدرت تمام ربات رو متوقف میکرد، دکو مجبور نمیشد اون همه ریسک کنه. اگه اون زودتر متوجه خطر شده بود، شاید دکو الان اونقدر آسیب ندیده بود.
ایمی:اون… تمام قدرتش رو گذاشت وسط… فقط برای اینکه من و بقیه رو نجات بده. اونم وقتی که حتی یه امتیاز هم نداشت. ولی من… من فقط به فکر خودم بودم. حتی به اندازه یه درصدم ازش استفاده نکردم
یاد اون لحظهای افتاد که ربات بالای سرشون بود و اون بین نجات جون آدما و حفظ کنترل قدرت گیر کرده بود. یاد اون فلز سردی که توی پهلوش فرو رفت. ولی حتی اون درد هم به اندازهی این حس گناه، آزارش نمیداد.......نباید اینجوری تموم بشه… نباید تلاشش بینتیجه بمونه
وارد دفتر شد. همه ی معلما ها در حال بررسی ازمون و کاراش بودن حسابی همه جا شلوغ شده بود حتی آیزاوا هم اونجا بود، با همون نگاه خسته و نافذش.
ایمی: (بالحن اروم خشک و جدی)
ببخشید... من باید یه چیزی بگم.
ام.. خب.راستش...فکر میکنم... تقصیر من بود که اون پسره.... نتونست امتیاز لازم رو بگیره
همون پسره مو سبز کک مکی فکر کنم اسمش ایزون...نه ایزوکو بود
میخواستم ببینم گه ایرادی نداره... من حاضرم جای اون رو بگیرم. یعنی... اگه میشه، تموم امتیاز من رو به اون بدین و من... من دیگه نباشم.
اونایی که هواسشون بود همه یجورایی شکه شدن باورشون نمیشد کسی همچین حرفی بزنه
سلطان صدا منظورت چیه بچه ....
آیزاو (ابرویی بالا انداخت):این دختر... داره چی میگه
ایمی ادامه داد، با تلاشی برای نشان دادن قاطعیت:
من فقط میخواستم کمکی کنم، ولی شاید... شاید باعث شدم همه چیز بدتر بشه. اگه من نبودم، اون بهتر عمل میکرد
آیزاوا به ایمی خیره شد. این دختر، با تمام مرموز بودنش، حالا داشت خود را مقصر جلوه میداد. شاید واقعا نگران بود، یا شاید این فقط یه بازی دیگه بود
بقیه معلم ها از جمله مدیر نزو در حال تماشا بودن
و صدای پچ پچ کردنشون از دور میشد شنید
سلطان صدا : دختر جون حالت خوبه مطمینی میخوای این کارو کنی
ایزاوا: بزار ببینم حرفش چیه
تموممم لایکککککک میخوام
کامنت میخواممممم 🥺🥺🥺🥺🥺
دیگه نباید لفتش بدم....
اروم یه قرص مسکن از تو کیفش برداشت و خورد بعد از اون هم رفت سمت دفتر دبیر ها
دم در سلطان صدا وایساده بودد
اولش که نگاه میکنی انگار وایساده ولی بعد که دقت میکنی میبینی داره جنگولک بازی در میاره 😅
اما ایمی ....
ایمی به سقف خیره شده بود، اما ذهنش هزاران کیلومتر دورتر سیر میکرد.یه حس سنگینی دیگه هم رو سینهش سنگینی میکرد
«من… من باعث شدم امتیاز نگیره.»
این فکر مثل یه ویروس توی ذهنش پخش میشد. اگه اون اول با قدرت تمام ربات رو متوقف میکرد، دکو مجبور نمیشد اون همه ریسک کنه. اگه اون زودتر متوجه خطر شده بود، شاید دکو الان اونقدر آسیب ندیده بود.
ایمی:اون… تمام قدرتش رو گذاشت وسط… فقط برای اینکه من و بقیه رو نجات بده. اونم وقتی که حتی یه امتیاز هم نداشت. ولی من… من فقط به فکر خودم بودم. حتی به اندازه یه درصدم ازش استفاده نکردم
یاد اون لحظهای افتاد که ربات بالای سرشون بود و اون بین نجات جون آدما و حفظ کنترل قدرت گیر کرده بود. یاد اون فلز سردی که توی پهلوش فرو رفت. ولی حتی اون درد هم به اندازهی این حس گناه، آزارش نمیداد.......نباید اینجوری تموم بشه… نباید تلاشش بینتیجه بمونه
وارد دفتر شد. همه ی معلما ها در حال بررسی ازمون و کاراش بودن حسابی همه جا شلوغ شده بود حتی آیزاوا هم اونجا بود، با همون نگاه خسته و نافذش.
ایمی: (بالحن اروم خشک و جدی)
ببخشید... من باید یه چیزی بگم.
ام.. خب.راستش...فکر میکنم... تقصیر من بود که اون پسره.... نتونست امتیاز لازم رو بگیره
همون پسره مو سبز کک مکی فکر کنم اسمش ایزون...نه ایزوکو بود
میخواستم ببینم گه ایرادی نداره... من حاضرم جای اون رو بگیرم. یعنی... اگه میشه، تموم امتیاز من رو به اون بدین و من... من دیگه نباشم.
اونایی که هواسشون بود همه یجورایی شکه شدن باورشون نمیشد کسی همچین حرفی بزنه
سلطان صدا منظورت چیه بچه ....
آیزاو (ابرویی بالا انداخت):این دختر... داره چی میگه
ایمی ادامه داد، با تلاشی برای نشان دادن قاطعیت:
من فقط میخواستم کمکی کنم، ولی شاید... شاید باعث شدم همه چیز بدتر بشه. اگه من نبودم، اون بهتر عمل میکرد
آیزاوا به ایمی خیره شد. این دختر، با تمام مرموز بودنش، حالا داشت خود را مقصر جلوه میداد. شاید واقعا نگران بود، یا شاید این فقط یه بازی دیگه بود
بقیه معلم ها از جمله مدیر نزو در حال تماشا بودن
و صدای پچ پچ کردنشون از دور میشد شنید
سلطان صدا : دختر جون حالت خوبه مطمینی میخوای این کارو کنی
ایزاوا: بزار ببینم حرفش چیه
تموممم لایکککککک میخوام
کامنت میخواممممم 🥺🥺🥺🥺🥺
- ۸۷۴
- ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط