فصل۲ 《عشق خونین 》
پارت ۸۱
سوی جانگ: میدونم اونی ولی ... مطمئنی میخواهی باهاش بری ؟
ات: آره نگرانم نباش جانگ فردا میریم و پسفردا برمیگردیم،
سوی جانگ: امید واردم که اینجوری باشه
ات نزدیک سوی جانگ شد و بغلش گرفت و آروم گفت
ات: میدونم نگرانم هستی و این برام خیلی سخته که ترو تنها میزارم از وقتی اومدیم این عمارت سختی های زیادی کشیدیم
سوی جانگ: واقعا اگه تو اون روز منو پیدا نمیکردی خدا میدونست زندگیم چجوری بود
ات: من با عشق و محبت بزرگت کردم و تا اخره عمر کنارت میمونم
از هم جدا شدن و سوی جانگ دست ات را گرفت و بوسی روش گذاشت و گفت
سوی جانگ: هم مادرم بودی هم پدرم یه دنیا ازت تشکر کنم بازم کمه
ات: من باید ازت تشکر کنم تو این ده سال تنهام نذاشتی
سوی جانگ : خواهش میکنم ... کاری نکردم اونی .. دیر وقته برو بخواب
ات: باشه
از رو مبل بلند شد و گفت
ات: تو نمیخواهی بخوابی
سوی جانگ: کمی کار دارم بعدش میرم بخوابم تو برو شب خوش
ات: شب خوش
از اتاق خارج شد و سمته اتاق سویون رفت تقی به در زد و وارد اتاق شد سویون زود اشک هایش را پاک کرد و گفت
سویون : بیا اونی
ات : گریه میکنی ؟
سویون: نه
ات روبه رو سویون رو تخت نشست
ات: بازم بخاطر تهیونگ بود درسته
سویون : اوهمم
ات: بسه دیگه سویون جان گریه نکن آخه چرا این مروارید های قشنگی رو سره الکی از دست میدی
سویون : اونی تو دیگه اینجوری نگو
ات: میدونم ..
سویون : اونی اون هیچ وقت نمیاد نه حداقل جیمین بهت گفته بود که میاد تهیونگ که بهم نگفت
ات: اینو بهت قول میدم یه روزی به عشقت میرسی شاید فردا شاید چندیدن سال بعد
سویون : نمیدونم اونی
ات: دراز بکش عزیزم باشه و بخواب
سویون دراز. کشید و ات هم از اتاق خارج شد سمته اتاق خودش رفت در را باز کرد و وارد اتاق شد جیمین را دید و زود گفت
ات: اینجا چیکار میکنی جیمین ؟
جیمین از جلو پنچره رفت سمته ات ..
جیمین : ای بابا بیا بخوابیم خوابم میاد
ات سمته کمد لباس ها رفت و با عصبانیت گفت
ات: جیمین برو اتاق زشته بچه ها چی فکر میکنن
همین که میخواست در کمد را باز کنه دست های دوره شکم اش حلقه شد و جیمین چونش رو گذاشت رو شانه ات آروم دم گوشش گفت
جیمین : ات اگه بگم ازدواج کنیم جوابت چیه
دیدگاه ها (۴)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.