پارت۱۲

رسیدیم به جایی که بنظر میرسید حیاط خلوت باشه.اونجا یه اتاقک بود که بنظر میرسید انباری باشه.
منو انداخت داخلش و گفت:بهتره زیاد صدات در نیاد،وگرنه از این بیشتر برای خودت دردسر درست میکنی.
ودرو قفل کردو رفت.
هوا تاریک شده بود و من همچنان توی اون انباری بودم .به این وضعیت عادت داشتم.زیاد این کار رو باهام کردن.وقتی بچه بودم هر وقت امتحانمو خراب میکردم منو یه روز کامل بدون آب و غذا تو ی انبار ته حیاط زندانی میکردن.تازه اونجا چراغ هم نداشت.خیلی هم نمور و سردبود.باید خیلی خوشحال باشم که جایی به این خوبی زندانیم کردن.
نگاهی به ساعت مچیم انداختم.ساعت ۲نصفه شب بود که در انباری قفلش باز شد.با دیدن همون مردکه ماسک جیغ زده بود مطمئن بودم بلایی سرم میاره.
چشمم به دستای مشت شدش و رگای باد کردش افتاد.پوست دستش سفید بود وقشنگ رگای دستش معلوم بود.یه یقه اسکی جذب پوشیده بود که سیس پکاش و عضله هاش معلوم بود.با دیدن بدنش یکم ترسیدم.در انباری رو بست و بعد قفل کردنش کلید رو انداخت توی جیبش.
به سرعت سمتم اومدو گفت:میزاشتی حداقل دوروز از حرفم بگذره فندوق کوچولو.
دیدگاه ها (۱)

پارت۱۳

پارت ۱۴

کیا شفته رو دیدن?

تک پارتی درخواستی

♡𝑭𝒓𝒐𝒎 𝒎𝒚 𝒉𝒆𝒂𝒓𝒕 :: part⁶" ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط