My professor
My professor
Part:89
لبای داغش نرم و مطمئن مثل گلبرگی که روی سطح به دریاچه ی آروم بلغزه لبهامو نوازش میکرد
نفسهای آشنا و ،گرمش مثل جریان ملایم باد تو یه شب آروم باعث شد پلکای غرق آرامشم سنگین و بلافاصله بسته شه... لبهامون به هم قفل شده بود .
انگار که یه واکنش غیر قابل برگشت بین دو ماده ی شیمیایی اتفاق افتاده باشه.
قلبم با سرعتی که تا به حال تجربه نکرده بودم میتپید و هر ضربان کوبندهش مثل موجی از یه دریای طوفانی به سمت اون میرفت.
انگار که میخواست از گلوم بزنه بیرون و برای همیشه بره تو دستای کسی که صاحب واقعیشه .
احساس میکردم تو یه دنیای دیگه در یک واقعیت دیگه قرار گرفتم.
اولین بوسه اولین تماس اولین نفس مشترک
همه و همه مثل اولین قدمهام تو یه سفر ناشناخته بود...
حتی فکر کردن به اینکه کسی که داره منو با این ولع میبوسه همون جئون بی رحم و رکه،مستیمو از سرم میپروند...
لب هاش با مهارتی که گویی از هزاران سال تجربه نشأت گرفته بود لبهامو توی یک بوسه ی عمیق و طولانی فرو میبرد و جهان اطرافمو برام به فراموشی میسپرد...
احساسات مردونه و نهفته اش نسبت به من یکی یکی مثل ستاره هایی که تو آسمون شب میدرخشن آشکار میشدن و شبیه به نقاشی استادانه روی دیوار قلبم نقش میبستن .
نفسای نامنظم و گرمش با نفسای منقطعم قاطی میشد دسته موهای نرم و مشکیش از بقیه ی موهاش که بالا زده بود جدا میشد و به پیشونیم میخورد.
دستشو پایین کمرم برد... و محکم هولش داد سمت خودش... شکمم بهش چسبید .
غرق قدرت و تسلطش رو تن نحیف و بی تعادلم بودم...
طوری منو به خودش میفشرد که انگار میخواست به کل هستی بفهمونه این دختر مال منه....
کف دست داغش بین گونه و گردنم جابجا میشد گردنمو فشار میداد و با شستش فکمو نوازش میکرد يه طعم شيرين و غيرقابل وصف رو حس کردم.
خالص و ملایم مثل یه مهر .
یه امضا
مزه ی اون...
دستامو دور گردنش حلقه کردم و بیشتر مزهش کردم .... برخلاف تمام مقاومتاش تا به امروز اینبار اجازه داد تا جایی که نفس کم بیارم از طعمش سیراب شم و وقتی لبهاش ازم جدا شد احساس کردم دروازه ی یه دنیای جدید در مقابلم گشوده شده
چشماشو نگاه کردم ... توشون به رخوت عمیق موج میزد ...
چشمای درشتش به طرز کاملا واضحی عمق ناامیدی ای که نسبت به من داشت رو بازتاب میدادن ... اون از من ناراحت بود !
دنیا رو سرم آوار شد طاقت دیدن چشماشو تو اون حالت نداشتم....
انگار خدا ازم ناامید شده بود .
من گند زده بودم ! ...
کاش داد میزد کاش برام خط و نشون میکشید ...
اصلا کاش دوباره کمرمو میکوبید تو دیوار و میغرید که چه غلطی داشتی میکردی خانم پارک؟...
ولی اینطور ساکت و بی حرکت روبه روم نمی موند .
کتشو دراورد و رو شونه هام انداخت ...
اون فقط یه کت عادی بود مثل بقیه ی کت هایی که تا به امروز دوخته شده؟ ...
مطمئن بودم که نه اونو درست مثل یه بال روی دوشم انداخته بود ... لباس خوش بویی که امروز رو تن قدرتمندش اونطور برازنده مینشست حالا رو شونه هام سپر شده بود و تو فضای گرم و بزرگش گم شده بودم.
هدایتم کرد سمت در .... گیج و مبهوت دور و برمو نگاه کردم
هیزل :پالتو داشتم.
سر جاش موند پشت سرشو با اخم نگاه کرد و با لحنی که انگار به زور میخواد باهام حرف بزنه گفت:
جونگکوک :کجاس؟
هیزل :نمیدونم ... گرمم بود ... درش اوردم
جونگکوک :بیخیال بیا بیرون
یهو یکی شونه ی جونگکوک رو هول داد سمت عقب
لیان:هی! کجا میبریش؟
هنوز کلمه ی آخرش کامل نشده بود که جئون با یه حرکت چابک و قدرتمند اون پسرو محکم به زمین کوبید و پسر از کمردرد به خودش پیچید. کسایی که نزدیکمون بودن چند قدم دور شدن
و جئون با دندون قروچه نگاهش کرد
جونگکوک:گوه خوردنش به تو نیومده!
انگار که فقط منتظر بود به مگس تو هوا بچرخه و اعصاب خوردیشو سرش خالی بکنه چهره ی تو هم رفتهی پسری که پخش زمین شده بود و نگاه کردم ... همون پسرک سرخوش بود... انگار حتی تو این موقعیت مضحک هم نمیخواست کم بیاره و با پررویی گفت:
لیان:من اول دیدمش !
جئون بهش نزدیک شد
جونگکوک :جدی؟ پس با چشمات خدافظی کن !
قلبم لرزيد . دستشو گرفتم
هیزل:بیا بریم کوک ... تقصیر من بود
دستشو از تو دستم کشید و بدون اینکه نگاهم کنه گفت:
جونگکوک:سوییچ تو جیب کته برو تو ماشین !
سریع پیراهنشو گرفتم ولی از بین دستام سر خورد و به اون پسر نزدیک تر شد
جونگکوک:جفت چشاتو در میارم حرومزاده!
ادامه دارد....
نارنگیا این پارت جبرانی بود
شرایط برای پارت بعد:
(شامل هر چهار پارت میشه)
لایک:۸۰
کامنت:هر چقدر که دوست دارید
#فیک #فیکشن #رمان
Part:89
لبای داغش نرم و مطمئن مثل گلبرگی که روی سطح به دریاچه ی آروم بلغزه لبهامو نوازش میکرد
نفسهای آشنا و ،گرمش مثل جریان ملایم باد تو یه شب آروم باعث شد پلکای غرق آرامشم سنگین و بلافاصله بسته شه... لبهامون به هم قفل شده بود .
انگار که یه واکنش غیر قابل برگشت بین دو ماده ی شیمیایی اتفاق افتاده باشه.
قلبم با سرعتی که تا به حال تجربه نکرده بودم میتپید و هر ضربان کوبندهش مثل موجی از یه دریای طوفانی به سمت اون میرفت.
انگار که میخواست از گلوم بزنه بیرون و برای همیشه بره تو دستای کسی که صاحب واقعیشه .
احساس میکردم تو یه دنیای دیگه در یک واقعیت دیگه قرار گرفتم.
اولین بوسه اولین تماس اولین نفس مشترک
همه و همه مثل اولین قدمهام تو یه سفر ناشناخته بود...
حتی فکر کردن به اینکه کسی که داره منو با این ولع میبوسه همون جئون بی رحم و رکه،مستیمو از سرم میپروند...
لب هاش با مهارتی که گویی از هزاران سال تجربه نشأت گرفته بود لبهامو توی یک بوسه ی عمیق و طولانی فرو میبرد و جهان اطرافمو برام به فراموشی میسپرد...
احساسات مردونه و نهفته اش نسبت به من یکی یکی مثل ستاره هایی که تو آسمون شب میدرخشن آشکار میشدن و شبیه به نقاشی استادانه روی دیوار قلبم نقش میبستن .
نفسای نامنظم و گرمش با نفسای منقطعم قاطی میشد دسته موهای نرم و مشکیش از بقیه ی موهاش که بالا زده بود جدا میشد و به پیشونیم میخورد.
دستشو پایین کمرم برد... و محکم هولش داد سمت خودش... شکمم بهش چسبید .
غرق قدرت و تسلطش رو تن نحیف و بی تعادلم بودم...
طوری منو به خودش میفشرد که انگار میخواست به کل هستی بفهمونه این دختر مال منه....
کف دست داغش بین گونه و گردنم جابجا میشد گردنمو فشار میداد و با شستش فکمو نوازش میکرد يه طعم شيرين و غيرقابل وصف رو حس کردم.
خالص و ملایم مثل یه مهر .
یه امضا
مزه ی اون...
دستامو دور گردنش حلقه کردم و بیشتر مزهش کردم .... برخلاف تمام مقاومتاش تا به امروز اینبار اجازه داد تا جایی که نفس کم بیارم از طعمش سیراب شم و وقتی لبهاش ازم جدا شد احساس کردم دروازه ی یه دنیای جدید در مقابلم گشوده شده
چشماشو نگاه کردم ... توشون به رخوت عمیق موج میزد ...
چشمای درشتش به طرز کاملا واضحی عمق ناامیدی ای که نسبت به من داشت رو بازتاب میدادن ... اون از من ناراحت بود !
دنیا رو سرم آوار شد طاقت دیدن چشماشو تو اون حالت نداشتم....
انگار خدا ازم ناامید شده بود .
من گند زده بودم ! ...
کاش داد میزد کاش برام خط و نشون میکشید ...
اصلا کاش دوباره کمرمو میکوبید تو دیوار و میغرید که چه غلطی داشتی میکردی خانم پارک؟...
ولی اینطور ساکت و بی حرکت روبه روم نمی موند .
کتشو دراورد و رو شونه هام انداخت ...
اون فقط یه کت عادی بود مثل بقیه ی کت هایی که تا به امروز دوخته شده؟ ...
مطمئن بودم که نه اونو درست مثل یه بال روی دوشم انداخته بود ... لباس خوش بویی که امروز رو تن قدرتمندش اونطور برازنده مینشست حالا رو شونه هام سپر شده بود و تو فضای گرم و بزرگش گم شده بودم.
هدایتم کرد سمت در .... گیج و مبهوت دور و برمو نگاه کردم
هیزل :پالتو داشتم.
سر جاش موند پشت سرشو با اخم نگاه کرد و با لحنی که انگار به زور میخواد باهام حرف بزنه گفت:
جونگکوک :کجاس؟
هیزل :نمیدونم ... گرمم بود ... درش اوردم
جونگکوک :بیخیال بیا بیرون
یهو یکی شونه ی جونگکوک رو هول داد سمت عقب
لیان:هی! کجا میبریش؟
هنوز کلمه ی آخرش کامل نشده بود که جئون با یه حرکت چابک و قدرتمند اون پسرو محکم به زمین کوبید و پسر از کمردرد به خودش پیچید. کسایی که نزدیکمون بودن چند قدم دور شدن
و جئون با دندون قروچه نگاهش کرد
جونگکوک:گوه خوردنش به تو نیومده!
انگار که فقط منتظر بود به مگس تو هوا بچرخه و اعصاب خوردیشو سرش خالی بکنه چهره ی تو هم رفتهی پسری که پخش زمین شده بود و نگاه کردم ... همون پسرک سرخوش بود... انگار حتی تو این موقعیت مضحک هم نمیخواست کم بیاره و با پررویی گفت:
لیان:من اول دیدمش !
جئون بهش نزدیک شد
جونگکوک :جدی؟ پس با چشمات خدافظی کن !
قلبم لرزيد . دستشو گرفتم
هیزل:بیا بریم کوک ... تقصیر من بود
دستشو از تو دستم کشید و بدون اینکه نگاهم کنه گفت:
جونگکوک:سوییچ تو جیب کته برو تو ماشین !
سریع پیراهنشو گرفتم ولی از بین دستام سر خورد و به اون پسر نزدیک تر شد
جونگکوک:جفت چشاتو در میارم حرومزاده!
ادامه دارد....
نارنگیا این پارت جبرانی بود
شرایط برای پارت بعد:
(شامل هر چهار پارت میشه)
لایک:۸۰
کامنت:هر چقدر که دوست دارید
#فیک #فیکشن #رمان
- ۲.۵k
- ۰۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط