{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پادشاهی درزمستان به نگهبان گفت:سردت نیست؟

پادشاهی درزمستان به نگهبان گفت:سردت نیست؟
گفت:عادت دارم.
گفت:می گویم برایت لباس گرم بیاورند.فراموش کرد.صبح جنازه نگهبان رادیدندکه روی دیوارنوشته بود:
"به سرماعادت داشتم اماوعده لباس گرمت ویرانم کرد..!




لطفا لای کنین تاآزادشم
دیدگاه ها (۱)

خداحافظی بوق و کرنا نمی خواهدخداحافظی دلیلبحثیادگاریبوسهنفری...

خداحافظی بوق و کرنا نمی خواهدخداحافظی دلیلبحثیادگاریبوسهنفری...

زیبالطفالایک کنین تا آزادشم

پادشاهی درزمستان به نگهبان گفت:سردت نیست؟گفت:عادت دارم.گفت:م...

وقتی عضو هشتمی و ...

بازی خطرناکپارت : ۳۶ صبح روز بعد، نور ملایم خورشید از پنجره‌...

اعتماد پارت|۱۲۰|

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط