{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پادشاهی درزمستان به نگهبان گفت:سردت نیست؟

پادشاهی درزمستان به نگهبان گفت:سردت نیست؟
گفت:عادت دارم.
گفت:می گویم برایت لباس گرم بیاورند.فراموش کرد.صبح جنازه نگهبان رادیدندکه روی دیوارنوشته بود:
"به سرماعادت داشتم اماوعده لباس گرمت ویرانم کرد..!


لطفا لایک کنید تا آزادشم
دیدگاه ها (۹)

پارت ششم: مظنون اول 🥀مسیر برگشت به عمارت، عجیب ساکت بود.ا.ت ...

CAPTURED IN PARIS

𝙈𝙮 𝙧𝙚𝙙 𝙡𝙞𝙤𝙣 / part³ "توصیف در یک جمله:پناهگاهِ امن"وقتی از د...

+ آخه اون الان فکر میکنه که من دارم با تو...حرفشو ادامه نداد...

لبخند قاتلپارت²⁵ویو جونگ‌کوکصبح زود...هنوز آفتاب کامل طلوع ن...

Part 1

پارت ۲۲صبح کدری بود. هوا هنوز بوی بارون‌شب رو می‌داد. رزا زو...

شاهکاری به نام دروغ

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط