پارت پرنسس من
[پارت⁹] "پرنسس من"
از اون روز به بعد منو کوک بیشتر باهم وقت می گذروندیم. شب ها یواشکی میرفتیم تو اتاق های هم دیگه باهم فیلم میدیدیم و حرف میزدیم.
یه شب توی اتاق کوک نشسته بودیم و حرف میزدیم.
+جونگ کوک
_جانم
+منم میخوام مافیا بشم.
_چرا؟
+دلیلی نداره منم میخوام مافیا باشم.
_نه
+چرا اونوقت؟ *اخم کرد*
_تو همین دختر ناز و گوگولی بمون. بزار همینجوری دنیات رنگی و گوگولی بمونه منم قول میدم تا آخرش ازت محافظت کنم.
+جالبه.
_کجاش برات جالب بود؟
+اینکه کل این خاندان مافیا بودن و هستن ولی من یه نفر نمیتونم باشم.
_لونا.من برای خودت میگم مافیا دنیای شوخی و رنگی نیستش همه اش از جنس خـ.ـون و کـ.ـثافته.
+من میخوام انتقام بابامو بگیرم. کاری که شماها هیچ وقت انجام ندادید. نه پدربزرگ نه هیچ کس دیگه ای.
_میدونم.و من بابات این موضوع متاسفم اما کار راحتی نیست.
+میدونی چند سال از اون روزی که بابامو جلوی چشمم کشتن میگذره و اونوقت هیچ کس انتقام خون بابای منو نگرفت؟
_عزیزم از اون روز خیلی گذشته. تو باید به فکر آینده باشی. چرا هنوز تو گذشته ای؟
+الان جدی ای با من؟تو هم برات مهم نیست که بابای منو کشتن؟... واقعا که. من از هرکسی توقع داشتم این حرف رو بزنه جز تو. تو همیشه انقدر فرق داشتی ولی.. مثل اینکه اینطور نیست. تو هم مثل اونا فکر میکنی
*با بغض گفت و از اتاق کوک بیرون رفت*
_من چه غلطی کردم؟
حمایت؟؟؟
از اون روز به بعد منو کوک بیشتر باهم وقت می گذروندیم. شب ها یواشکی میرفتیم تو اتاق های هم دیگه باهم فیلم میدیدیم و حرف میزدیم.
یه شب توی اتاق کوک نشسته بودیم و حرف میزدیم.
+جونگ کوک
_جانم
+منم میخوام مافیا بشم.
_چرا؟
+دلیلی نداره منم میخوام مافیا باشم.
_نه
+چرا اونوقت؟ *اخم کرد*
_تو همین دختر ناز و گوگولی بمون. بزار همینجوری دنیات رنگی و گوگولی بمونه منم قول میدم تا آخرش ازت محافظت کنم.
+جالبه.
_کجاش برات جالب بود؟
+اینکه کل این خاندان مافیا بودن و هستن ولی من یه نفر نمیتونم باشم.
_لونا.من برای خودت میگم مافیا دنیای شوخی و رنگی نیستش همه اش از جنس خـ.ـون و کـ.ـثافته.
+من میخوام انتقام بابامو بگیرم. کاری که شماها هیچ وقت انجام ندادید. نه پدربزرگ نه هیچ کس دیگه ای.
_میدونم.و من بابات این موضوع متاسفم اما کار راحتی نیست.
+میدونی چند سال از اون روزی که بابامو جلوی چشمم کشتن میگذره و اونوقت هیچ کس انتقام خون بابای منو نگرفت؟
_عزیزم از اون روز خیلی گذشته. تو باید به فکر آینده باشی. چرا هنوز تو گذشته ای؟
+الان جدی ای با من؟تو هم برات مهم نیست که بابای منو کشتن؟... واقعا که. من از هرکسی توقع داشتم این حرف رو بزنه جز تو. تو همیشه انقدر فرق داشتی ولی.. مثل اینکه اینطور نیست. تو هم مثل اونا فکر میکنی
*با بغض گفت و از اتاق کوک بیرون رفت*
_من چه غلطی کردم؟
حمایت؟؟؟
- ۹۱۵
- ۲۳ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط